تو كه باشي ،
دنيا به چه كار من مي آيد ؟! ؛
خيال تو راه بر تمامي دغدغه هاي بود و نبود دنيا مي بندد !
د.ح 5 : بعد از بازي اسپانيا و آلمان دوربين زوم كرده روي بالاك كه با اون قيافه ي غمگينش هي آب ميريزه تو دهنش دوباره تف مي كنه رو زمين !
جناب پدر بزرگ : اه ، انقدر آب كرد تو قــــُــپـــِــش ريخت زمين همه جا را به گند گرفت !!! :D
د.ح 4 : نميدونم قضيه چيه ها ، ولي تو اين جاهايي مثل twitter و orkut و 360 و امثال هم ، من از بس خداي اعتماد به نفس و خود باوري در جمع هستم ميرم ميشينم يه گوشه ملت را نيگا مي كنم بعد ميبينم همه داره بهشون خوچ ميگذره عقده اي ميشم !
( افسرده شدم الان ! )
د.ح 3 : دلم كامنت دوني بلاگ هدي را ميخواد !
د.ح 2 : آقاي خدا من به شما گفتم توي اين روزهاي داغ رضاخان را بر ما نازل بفرماييد ، شما گفتيد نه ! ، ديگر يك " به جهنم ! " گفتن ِ من انقدر مهم بود كه به جايش آقاي امنيت اجتماعي را فراوان كرديد ؟!
د.ح 1 : مامان خانومي جان و عتيقه و پدربزرگ تشريف مي برند مسافرت ، من و آقاي پدر هم كه مدام درگيريم :D ، فقط اين بد است كه من نميدانم عتيقه نباشد با كي بايد هر و كر راه بيندازم !
