خب يك بدي كه اين روزها دارد اين است كه آدم مي خواهد كم كم به روال عادي زندگي برگردد اما ور ِ اخموي ذهنش مدام مي پرد بهش كه چرا آهنگ گذاشته اي ؟ چرا فيلم مي بيني ؟ چرا مي خندي ؟ چرا شوخي مي كني ؟ چرا رفتي اي آرايشگاه ؟ چرا داري مي روي خريد ؟ چرا آزادي ؟ زنده اي ؟ نفس مي كشي ؟!
* خودم بلدم كه تمام نشده ايم و نمي شويم و سبزيم همچنان و بايد كم كم به زندگي برگرديم ؛ اما خب آدم است ديگر ، وجدانش درد مي گيرد با هر خنده بعد از آن همه اشكي كه ريخته !