تبليغاتX
سايه

سايه

خداوندگار ِ دنياي كوچك ِ من ،

مرد بزرگي است ؛

با قلبي بزرگ تر ،

كه لحظه اي تاب ديدن اشك هاي مرا ندارد ...

 

* من تا هميشه شرمنده خواهم بود ، بابت [ فرزندي ] كه هستم و بابت [ فرزندي ] كه هيچ گاه نبوده ام !

+ نوشته شده در  2008/7/15ساعت 21:58  توسط   | 

دلـــ ــگير نباش ؛

چه جاي اندوه ؟!

كه ما تاوان تمامي [ دوستت دارم ] هاي عالم را پس مي دهيم ... !

 

د.ح 7 : اون روز خانومه مي گفتش كه اگه يه وخ نمايش و سينما و اينا قبل شدي و رفتي واسه مصاحبه ، اگه ازت پرسيدن چي ميخواي بسازي و اينا بگو مذهبي و عقيدتي و دفاع مقدسي و اينا !

بعد آقـاي پـدر گفـت كه اگـه ازت پرسـيـدن بـگـو : من از " تـوبـه نـصـوح " شروع مي كنم بـه " س ك س و فـلسـفه " مي رسم !!!

- خـب من چـون تـنـبـل هـسـتم خـودم را خـسـتـه نمـي كنـم كه " توبه نصوح " بسازم ، از همـون اول از آخرش شروع مـي كنم ! :D

- واقع بيني اعضاي خانواده نسبت به من را مي بينيد ؟! :D

- اصلا اين آقاهه خودش هر شب پ و ر ن و ميبينه ها ، من بايد برم براش مذهبي بسازم !!!

- حالا نه اينكه من قبول شدم و كارگردان شدم و فردا دارم ميرم مصاحبه ، آره ! :D

د.ح 6 : من از اين ون ها متنفرم در حد چي ، هي تو خيابون با دوستام دعوا داريم سر اينكه با اينا بريم ، خب زشته آقا ، هي آدم بايد بخزه بره توش ، بخزه بياد بيرون ، چه كاريه اين ؟!

تازه دوبار هم بيشتر سوار نشدم ، يك بارش اولش بود ميخواستم امتحان كنم ! :D ، بار دوم هم زياد بوديم ديگه انقدر فوچ خوردم سوار شدم ، يك بار هم آقاي امينت اجتماعي به زور ميخواس بكنه اون تو كه نتونست ! :D

- كلا جمع كنند اين ها را از سطح شهر ، خوبيت نداره كه !

د.ح 5 : اينايي كه ميري بلاگشون از در و ديوارش قلب ميريزه و هي پيغام برات مياد و هي آهنگ هاي سوزناك ميخونه و هي هر نوشته اش يه رنگه و هي خيلي جلفه ميان بلاگ من بهم ميگن يه كم متنوع تر بنويس تا برات كامنت بذارن !!!

د.ح 4 : من نه كه تنبلم معتقدم ظرف هاي نشسته را وقتي بايد بشوري كه ديگه هيچ ظرف شسته اي تو خونه نباشه ! ، بعدش اين مجيد نه اينكه خيلي تميز و اينا هستش معتقده ظرف توي سينك ظرف شويي نبايد بمونه اصلا !

نتيجه هم اين ميشه كه خودش هي ظرف ميشوره ، آخي ! :D

- چون مامان نيست واسم شارج ايرانسل هم ميگيره ، بهم صبحونه هم ميده ، غذاها را گرم هم مي كنه ، ميخواد بره سر كار هم درها را از شونصد طرف شونصد قفله مي كنه يه وقت خدايي نكرده كسي نياد من را بدزده ! :D

- منم كار مي كنم ها ، فچ نكنيد بيخودي ول ميچرخم !

د.ح 3 : چه خوچم اومده از خزعبل نوشتن ! :D

د.ح 2 : اون روز كه رفتيم اين پازله را بخريم هي مهسا گفت اينو نخر الهام ، بيچاره ميشي تا درستش كني ، من هي نگاه عاقل اندر سفيه و اينا كردم بهش كه يعني برو بابا ، ما را دست كم گرفتي ، من خداي حل پازل و اينام !

خب من غلط كردم اصلا ، اين چرا انقدره سخته ؟ تازه دورش يه عالم سياهه ، لباس خانومه هم همش سبز يه دسته ، يعني چي ؟!

د.ح 1 : حس مي كنيد من چقده لوس شدم جديدا ؟! :D

+ نوشته شده در  2008/7/9ساعت 0:44  توسط   | 

تو كه باشي ،

دنيا به چه كار من مي آيد ؟! ؛

خيال تو راه بر تمامي دغدغه هاي بود و نبود دنيا مي بندد !

 

د.ح 5 : بعد از بازي اسپانيا و آلمان دوربين زوم كرده روي بالاك كه با اون قيافه ي غمگينش هي آب ميريزه تو دهنش دوباره تف مي كنه رو زمين !

جناب پدر بزرگ : اه ، انقدر آب كرد تو قــــُــپـــِــش ريخت زمين همه جا را به گند گرفت !!! :D

د.ح 4 : نميدونم قضيه چيه ها ، ولي تو اين جاهايي مثل twitter و orkut و 360 و امثال هم ، من از بس خداي اعتماد به نفس و خود باوري در جمع هستم ميرم ميشينم يه گوشه ملت را نيگا مي كنم بعد ميبينم همه داره بهشون خوچ ميگذره عقده اي ميشم !

( افسرده شدم الان ! )

د.ح 3 : دلم كامنت دوني بلاگ هدي را ميخواد !

د.ح 2 : آقاي خدا من به شما گفتم توي اين روزهاي داغ رضاخان را بر ما نازل بفرماييد ، شما گفتيد نه ! ، ديگر يك " به جهنم ! " گفتن ِ من انقدر مهم بود كه به جايش آقاي امنيت اجتماعي را فراوان كرديد ؟!

د.ح 1 : مامان خانومي جان و عتيقه و پدربزرگ تشريف مي برند مسافرت ، من و آقاي پدر هم كه مدام درگيريم :D ، فقط اين بد است كه من نميدانم عتيقه نباشد با كي بايد هر و كر راه بيندازم !

+ نوشته شده در  2008/7/6ساعت 0:22  توسط   | 

اين روزها ...

من و دل  ََ م ،

زير سايه تك درخت حياط پشتي ،

فارغ از هياهوي دنياي بيرون ،

از آن حجم بزرگ احساس ،

كه پشت قفسه هاي سينه مان ،

ثانيه به ثانيه بزرگ تر مي شود ،

حكايت مي كنيم ...

 

د.ح 3 : پنج شنبه مي رويم كه از دانشگاه صنعتي شريف بازديدي داشته باشيم ! :D

د.ح 2 : شب بازي هلند اس ام اس ميزنم به آقاي عزيز كه : من اعصاب ندارم ، زنگ بزن به فان باستن بگو نبايد حذف بشن ! ، ايشون هم ضمن اينكه داره تشريف ميبره يه حالي از مادر آقاي گاس هيدينگ بپرسه ميگه : زنگ زدم ايران سله نميگيره ! ، ميگم زنگ بزن به دستيار ِ ... به اون بگو ، ميگه : گفتم بهش ! ، همون موقع هلند گل مساوي را ميزنه !

( رسما همگي ديوانه تشريف داريم ! :D )

د.ح 1 : عتيقه sims بازي مي كند ، براي من يك كاراكتر ساخته با يك فقره مرتيكه هم من را همخانه كرده ، بعد اين كاراكتر من مثل خودم انقدر خوچ و خرم تشريف دارد عاجق يكي از آقايان عزيز در و همسايه شده ، بعد اين آقاي عزيز لطف كرده زن هم دارد براي خودش !

( خوچم اومد مثل خودم ديوانه و بي حياست ! :D )

د.ح 0 : به افتخار مامان كه هميشه و همه جا زيادي من را بزرگ مي كنه ، و فكر مي كنم بزرگ ترين مشكل بغرنج زندگيش منم ، و اين خيلي سخته كسي بتونه علاوه بر تحمل اخلاق هاي وحشتناك من دوستم هم داشته باشه ...

+ نوشته شده در  2008/6/24ساعت 19:55  توسط   | 

امروز را تقديم مي كنم به خودم ، به خاطر تمام تصميمات اشتباه و مضحك و احمقانه اي كه توي اين 18 سال گرفتم و من را اين شكلي كرده ، كه من عاجق اين ‌‌‌[ من ] هستم !

19 سالگي را بغل مي كنم ، با هم ميرويم كه اشتباهات و گندكاري ها و شكست ها و غصه هاي بزرگ تر و مضحك تر و احمقانه تر به دست بياوريم ،  اشتباهاتي به بزرگي عدد 19 كه تا ديروز ازش مي ترسيدم !

سال ديگه همين موقع به افتخار همشون جشن بگيريم ، بعد كه 67 سالگي را بغل كردم و خواستم چشم هام را ببندم * قاه قاه بهشون بخنديم .

به افتخار ‌[ من ِ ] تيري ديوونه ي دوست داشتني خودم !

 

* نهايت عمرمه ، شب تولد 67 سالگيم قراره با شليك يه گلوله تو مغزم گم بشم !

 

د.ح 2 : پارسال !

د.ح 1 : يه جعبه سيگار صورتي ذوق زده ام مي كنه ، ترجيحا عكس خوكشل هم داشته باشه !

( ميدونم كه هيچ كدامتان نمي خريد ، خواستم بگويم كادوي مورد علاقه امسالم چيست ، همين جوري ! )

د.ح 3 : جام باشد و نارنجي هاي عزيز من نباشند ؟ تمام شد !

د.ح 5 : مثل اينكه آخر هفته كنكور دارم !

+ نوشته شده در  2008/6/22ساعت 2:17  توسط   |