خلقم تنگ شده ؛
اندازه دلم ، همان وقت ها كه برايت تنگ مي شد ؛
حالا اما ؛
فقط خلقم تنگ مي شود !
از بس كه دلي نمانده !
د.ح 0 : معرفي مي كنم ، خانم ها و آقايون ، عجق جديدم : خانوم صورتي !
( طرح معرفي معجوقه هامه به نوبت ! :D )
د.ح 0 : كاش مي شد بلاگ را مثل آن دفترچه اي كه خيلي سال پيش ورق به ورق پاره كردم و بعد هم سوزاندم انداخت توي آتش و از بين برد !
آخر چه مزه اي دارد كه خزعبلاتت را فقط با اشاره يك انگشت نابود كني ؟!
د.ح 0 : اين روزها آماده انفجارم ، يعني حاضر و آماده نشسته ام كه يكي يك حرفي بزند و يك كاري بكند كه به مذاق من خوش نيايد ...
د.ح 0 : استرس ندارم ، اما مي ترسم اين دو ماه هم برود و اين پنج تا كتاب ِ كوفتي ِ باقي مانده كه همه اش هم تكرار مكررات است تمام نشود !
د.ح 0 : ديروز موقع برگشتن از كلاس به زهرا گفتم اگر امسال قبول نشوم خودم را حلق آويز مي كنم ، شب موقع رفتن به تخت خواب به خودم اطمينان دادم كه دروغ گفته ام !
د.ح 0 : كشف كرده ام كه تازگي ها شده ام نقل مجالس عتيقه و هم كلاسي هاي خل و چلش ، ديروز كه داشتم كمكش مي كردم مقش هايش تمام شود گفت توي مدرسه يكي از ادا و اصول هاي من را براي دوستانش در آورده اما بر خلاف هميشه نخنديده اند ، بعد هم يك قيافه متفكري به خودش گرفت و گفت : فكر كنم تو بامزه تر در مي آوردي !!!
د.ح 0 : آقاي خدا آغوشت را باز مي كني ؟ برگشته ام ...