تبليغاتX
سايه

سايه

اندوه ،

همان شبي است ،

كه رو به روي آئينه ،

به تماشاي كسي مي نشيني ،

كه تا صبح ،

اشك هايش را شماره مي كند ...

 

* هی من بغض هایم را این روزها ببرم کجا ؟!

 

د.ح 0 : درد داريم فقط ، بي حاشيه !

+ نوشته شده در  2008/1/18ساعت 23:37  توسط   | 

ملالی نیست ؛

حتی  د و ر ی  تو !

 

 

د.ح 5425686.12 : من از این هنر رنسانس و باروک و روکوکو متنفرم ، چرا باید بخونمشون یعنی ؟!!!

د.ح 5236 : همه چی در حد افتضاح ، فاجعه ...

به آستانه تحمل نزدیک می شویم ...

د.ح 0 : اينجا سردتره یا من یا این روزای برفی ؟!!!

 

ن.ک 1 : من هیچ خوشم نمیاد در مورد نوشته هام به کسی توضیح بدم ، قابل فهمه ؟!!!

+ نوشته شده در  2008/1/12ساعت 23:35  توسط   | 

اینجا یک خاطره ی دور است ؛

اینجا یک خاطره ی دور زنده است ؛

اینجا برف هم که ببارد رد پای یک خاطره ی دور پاک نمی شود ؛

اینجا هر چقدر هم که سرد شود یاد یک خاطره ی دور یخ نمی زند ؛

اینجا من خودم را ، هر شب و هر شب ، با خیال یک خاطره ی دور دلگرم می کنم ؛

اینجا ...

 

د.ح 10 : سر کلاس مدام استاد را اذیت می کنیم و هرهر و کرکر راه میندازیم ؛ یکی میاد در کلاس رو میزنه میگه ببخشید اینجا نمایشه ؟ استادمون هم که حسابی کلافه شده میگه نه ، کارتونه !!!

بعد برمیگرده میبینه ما داریم چپ چپ نیگاش می کنیم ، من رو که همون میز اول نشستم و از اول کلاس یه بند چرت گفتم رو نشون میده میگه اینم سرنتی پیتی مونه !!!

( از بس که من جینگیلی مستون شدم این روزا واقعا هم بهم میاد !!! :D )

د.ح 13 : من دیگه تحمل ندارم ، دو هفته است استاد ترسیم جان جان را ندیدم ... غمگینم !

د.ح 3.14 : حوصله نوشتن ندارم ، از پست مزخرفم معلومه ؟!!!

د.ح 0 : بودنَت می شود نقض تمامی قراردادهای عالم ...

بیا ... ؛

بیا کمی نزدیک تر بنشین ...

+ نوشته شده در  2008/1/9ساعت 23:33  توسط   | 


بلاگ نویس ها همه شان ، خوب می دانند یک روزی میرسند آنجا که نوشتن هم ارضایشان نمی کند ، مجبور می شوند درش را تخته کنند ...

من یک سال است رسیده ام آنجا و همانجا ایستاده ام ؛ نه عقب میروم ، و نه جلو ...

 

این یک ساله هیچی ننوشته ام ، هی خودم را تکرار کرده ام ، هی جمله ها را پس و پیش برده ام ، هی جای واو و اگر و اما را عوض کرده ام ، هی فعل ها را تغییر داده ام ، هی جمله ها را رنگ زده ام ، هی از دل همان متن های کهنه کلمه کشیده ام بیرون ریخته ام اینجا ، گاهی پستی را میگذارم و حس می کنم چقدر آشناست ، بعد شک می کنم ، فکر می کنم نکند قبلا این را نوشته بوده ام ؟ آرشیوم را می گردم ، می بینم توی تک تک پست های این یک سال آن را نوشته ام ، توی هر پست تکرارش کرده ام ...

نمی بینید ؟! ، نمی بینید چقدر نخ نما شده ایم ؟! من و حرف هایم ...

 

اما یک چیز را بدانید ، من عرضه تخته کردن اینجا را ندارم ، هی رنگ و شکل عوض می کنم تا بستنش را عقب برده باشم ...

حیف ؛ حیف که من بلد نیستم هیچ چیز را از زندگی ام پاک کنم ...

 

تکرار مکررات می کنم ... دوست داشتید بخوانیدم ، مدام !

 

د.ح 0 : این ها را نوشتم ، بعد یادم افتاد الان دی ماه شده ، بعد یادم افتاد تولد اینجا هم می افتد توی دی ، بعد یادم افتاد امروز هشتم است ، بعد یادم افتاد امروز تولد اینجاست !
+ نوشته شده در  2007/12/29ساعت 23:30  توسط   |