آن پاكت نامه كه جا خوش مي كند روي گوشي ،
چشم هايم را مي بندم و
توي دلم خدا خدا مي كنم فلاني باشد ...
* دلخوشي كوچكي است ...
+
فلاني جان !
تعارف كه نداريم با هم ...
؛ خوب مي دانم ...
عادت شده ام ديگر ...
و شايد هم بدتر از آن ...
عادي شده ام ديگر ...
؛ خوب مي داني ...
* غير از اين بود من الان ، اينجا كه نبايد باشم ، نبودم !
پ.ن1 : يكي به اين آقاي افتخاري عزيز ! بفهماند اين دري وري هايي كه جديداً به خورد ما مي دهد ، مدام روي خاطره هاي " نيلوفرانه " هاي دوست داشتني ِ مان رژه مي رود ، حالا باقي دوست داشتني ها به كنار !!!
پ.ن2 : نيگام ميفته به ماه ، ميگم خدا از اول خلقت تا حالا هرچي زور زده نتونسته از ماه و من خشگل تر درست كنه !!!
( بدجوري شيفته خودم شدم ها ... دارم از دست ميرم !!! )
پ.ن3 : تو اون گرماي ظهر كه هيچ آدم با عقل و شعوري از در خونه بيرون نمياد ، من و م---- راه افتاديم بريم وام بگيريم !!!
( دقت كرديد كه ؟! گفتم آدم ! ، گفتم با عقل ! ، گفتم با شعور ! ... مي فهميد كه ؟! )
پ.ن4 : عطيه مي خواست باره تولد ماماني كادو بگيره _ توجه داريد كه فقط عطيه مي خواست ! "-: _ دست اين بچه رو گرفتم بردم يه كيف گرفته ، بعد مثلا نصف پولش رو من تقبل كردم ! ؛ دو روز بعد وقتي خواستيم اضافه پول رو تقسيم كنيم ، اينجانب در كمال نامردي پول خودم رو تمام و كمال برداشتم باقيش را دادم به اون ؛ و از اين جالبترترتر اينكه فرداي اون روز نامردي خودم رو تكميل كردم و كيف رو تصاحب كردم !!!
( حالا يه كف مرتب به افتخار خودم كه انقده بدجنسم !!! )
