تبليغاتX
سايه

سايه

آن پاكت نامه كه جا خوش مي كند روي گوشي ،

چشم هايم را مي بندم و

توي دلم خدا خدا مي كنم فلاني باشد ...

* دلخوشي كوچكي است ...

+

فلاني جان !

تعارف كه نداريم با هم ...

؛ خوب مي دانم ...

عادت شده ام ديگر ...

و شايد هم بدتر از آن ...

عادي شده ام ديگر ...

؛ خوب مي داني ...

* غير از اين بود من الان ، اينجا كه نبايد باشم ، نبودم !

 

پ.ن1 : يكي به اين آقاي افتخاري عزيز ! بفهماند اين دري وري هايي كه جديداً به خورد ما مي دهد ، مدام روي خاطره هاي " نيلوفرانه " هاي دوست داشتني ِ مان رژه مي رود ، حالا باقي دوست داشتني ها به كنار !!!

پ.ن2 : نيگام ميفته به ماه ، ميگم خدا از اول خلقت تا حالا هرچي زور زده نتونسته از ماه و من خشگل تر درست كنه !!!

( بدجوري شيفته خودم شدم ها ... دارم از دست ميرم !!! )

پ.ن3 : تو اون گرماي ظهر كه هيچ آدم با عقل و شعوري از در خونه بيرون نمياد ، من و م---- راه افتاديم بريم وام بگيريم !!!

 ( دقت كرديد كه ؟! گفتم آدم ! ، گفتم با عقل ! ، گفتم با شعور ! ... مي فهميد كه ؟! )

پ.ن4 : عطيه مي خواست باره تولد ماماني كادو بگيره _ توجه داريد كه فقط عطيه مي خواست ! "-: _ دست اين بچه رو گرفتم بردم يه كيف گرفته ، بعد مثلا نصف پولش رو من تقبل كردم ! ؛ دو روز بعد وقتي خواستيم اضافه پول رو تقسيم كنيم ، اينجانب در كمال نامردي پول خودم رو تمام و كمال برداشتم باقيش را دادم به اون ؛ و از اين جالبترترتر اينكه فرداي اون روز نامردي خودم رو تكميل كردم و كيف رو تصاحب كردم !!!

( حالا يه كف مرتب به افتخار خودم كه انقده بدجنسم !!! )

+ نوشته شده در  2007/6/20ساعت 23:43  توسط   | 

در روايات معتبري آورده اند كه " نگريستن به آقايان زيبارو بسي ثواب اخروي و دنيوي در پي دارد " !!!

فقط و فقط و فقط هم به خاطر همين كسب اجر _ يا شايد هم فيض ! _ اخروي و _ خصوصاً ! _ دنيوي شه كه ما _ من و م---- _ هي زرت و زرت ميريم آيس پك مزخرف بخوريم و خنده هاي اون آقاي آيس پكي رو تماشا كنيم !!!

 

پ.ن۱ : من كه خودم گفتم از ديدن اون سريال شرمنده ام !!! ، باره چي مي زنيد ؟!

پ.ن۲ : اين روزا نسبت به همه ي عالم و آدم يه جور خشم و كينه دارم !!!

پ.ن۳ : يه نفر پيدا نشد محض رضاي خدا به ما بگه قالب وبلاگت قشنگه ...

دچار افسردگي شدم ها !!!

( حالا بماند كه اين آخري ها هركي گفت " به نظرم قالبت قشنگ نيست " گفتم به ... ، يه چيزي گفتم كه نميشه اينجا گفت ، حلال كنيد :D !!! )

+ نوشته شده در  2007/6/17ساعت 23:42  توسط   | 

دلم آن روزي را مي خواهد كه وسط مترو ، بين يك عالم آقا ! ايستاده همديگر را بغل كرده بوديم ...

من سرم را گذاشته بودم روي شانه م---- و نمي فهميدم چرا ديگران بد بد نگاهمان مي كنند !!!

 

پ.ن1 : هر شبكه تلويزيوني را انتخاب مي كني داره در مورد كنكور حرف ميزنه !

رسماً ما را نموديد به خدا !

پ.ن2 : آخرين سريال تلويزيوني كه شديداً مي ديدم و يك ثانيه اش رو هم از دست نمي دادم " تفنگ سر پر " بود !

يادم نمياد از اون سال تا حالا سريالي رو درست و حسابي دنبال كرده باشم !

حالا فكر مي كنيد بعد از اين همه سال چه سريالي رو اينجوري به شدت ! مي بينم ؟!

" جواهري در قصر " ... ديگه چي بگم آخه !!!!

( كلي اِشِيمد آف شدم !!! )

پ.ن3 : آخ كه اگه مي دونستيد من چقدر از خودم خوشم مياد !!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/6/10ساعت 23:40  توسط   | 

جناب آقاي خدا !

بازي جالبي اختراع كرده ايد ... اينكه من هرچيزي از شما ميخواهم بي هيچ حرفي فوري برايم جور مي كنيد ، و هنوز طعم خوشايند آن را درست و حسابي نچشيده ام يك چيز ديگر را از من ميگيريد ...

( بايد از همان اول كه زرت و زرت دعاهايم را اجابت مي كردي مي فهميدم كاسه اي زير نيم كاسه است !!! ؛ اگرنه آن آقاي خداي لجبازي كه براي قبول كردن آرزوهايم شب ها را تا صبح برايش اشك مي ريختم كجا و ... اين آقاي خداي مهربان كه همه چي را فوري قبول مي كند كجا ... )

گويا خودتان هم از اين بازي جديد زيادي خوشتان آمده ...

بياييد معامله بكنيم ... من از اين به بعد هرچه خواستم شما اول بهايي را كه بايد برايش بپردازم ! را بگوييد بعد من اگر ديدم مي ارزد درخواستم را تكرار مي كنم ...

اينجوري خيالم راحت است كه به سرتان نميزند چيزهايي را بگيريد كه آرامشم را تامين مي كنند ...

* من آن آقاي خداي لجباز را به شدت دوست مي داشتم ... دلم ميخواهد بود تا شب ها را تا صبح توي بغلش اشك بريزم و به هق هق من گوش كند ... من خداي خودم را ميخواهم ...

+

پرسيده بود : از تو دلخور نيست ؟!

جواب داده بودي : آدمي نيست كه ناراحت شود و نگويد ...

* همان جا فهميدم من را نشناخته اي و تا هيچ وقت هم نخواهي شناخت ...

اگرنه مي فهميدي آدمي نيستم كه ناراحت شوم و به رويت بياورم ...

ميداني ، اشتباه مي كنم كه ميگويم " اين روزا بارت غريبه شدم " ؛ از همان اول هم غريبه بودم ، هيچ وقت آشنا نشدم ...

 

پ.ن : " روياي تبت " ، " حكايت عشقي بي قاف بي شين بي نقطه " ، " چند روايت معتبر " ، " پرسه در حوالي زندگي " ، " حتي وقتي مي خنديم " ، " ساعت ها " ، " ماجرا عجيب سگي در شب " ، " جيب هاي باراني ات را بگرد " ... داشتم خوب ميومدم جلو ، نميدونم چرا وسط هاي " هيس " گير كردم ... حالا هم كنارش گذاشتم رفتم سراغ " خواجه تاجدار " !!!

شونصدمين باره نشستم به خوندن سرگذشت خواجه ! ، بدجوري عاشق اين مردك شدم – تاكيد مي كنم روي بدجوري ! - ، چيكار بايد بكنم ؟!

( اونايي كه نميدونن ، بدونن و آگاه باشن كه اين كتاب سرگذشت آغامحمدخان قاجاره !!! )

در ضمن اون " پرسه در حوالي زندگي " به شدت چسبيد ، پيشنهادش مي كنيم !!!

+ نوشته شده در  2007/6/2ساعت 23:39  توسط   | 

ميز را كه مرتب مي كنم مي بينم با خط سبز روي ميز نوشته " الهام چه مي كني ؟! "

زيرش هم با آبي اضافه كرده " هر گهي ميخوري بخور ، ولي مواظب خودت باش ! "

* كنارش ستاره زدم كه يادم بمونه ...

+

حالا مدام بگوييد " اين راهي كه ميري به تركستان است ! " ، نمي فهميد تركستان همان اتوپياي منه !!!

* باز هم ياسين بخوانيد حالا ...

 

پ.ن1 : به شدت حقارت را مي فهمم ...

با تمام وجود مي فهمم ... نه ، فهم كه نه ؛ لمس مي كنم !!!

پ.ن2 : آقاي خدا ، من فكر مي كنم اينكه اين دنيا روز به روز مزخرف تر مي شود چندان هم تقصير شما نباشد ، يعني اصلا و ابدا اشكال از شما نيست ، مشكل اينجاست كه شما به استراحت نياز داري ، برو بخواب حالا ...

پ.ن3 : اگه بخوام الان خودم رو توصيف كنم بهترين كلمه اي كه به ذهنم ميرسه " جنازه " است !!!

پ.ن4 : اين خانومه كه يه بند ميگه " برقراري ارتباط با مشترك مورد نظر مقدور نمي باشد " خسته نميشه ؟!

نه يه بار ، نه دو بار ، نه سه بار ... امروز هزار بار اينو گفت !!!

( هر بار هم من عصباني شدم گوشي رو پرت كردم ، م---- هم كلي دچار مصدوميت شد !!! )

پ.ن5 : من از گوشي خودم خسته شدم دلم w950 ميخواد ! ، در ضمن كتاب خونه ام هم كوچيك شده ! احتياج به يه كتاب خونه بزرگ تر دارم ، به شدت هم احتياج به يه بچه گربه دارم ! ، اون ساعت خكشله هم بدجوري چشمم رو گرفته ! ، ممممم ديگه يه چنتا شمع هم لازم دارم ! ... اينارو از اون جهت گفتم كه تير نزديكه و زياد اذيت نشين !!!

+ نوشته شده در  2007/5/30ساعت 23:38  توسط   | 

من

اينجا

به

شدت

تنهام

.

.

.

+ نوشته شده در  2007/5/27ساعت 23:38  توسط  

زندگي فقط توي آگهي هاي بازرگاني و تبليغات تجاري جريان دارد !

آنقدر خوب ، آنقدر طبيعي و آنقدر ايده آل كه همه بتوانند يك عالم لبخند به هم تحويل بدهند ...

چندان هم فرقي نمي كند اين لبخندها براي چيست ...

مهم اين است كه همه چيز به طرز حيرت آوري سرجاي خودش است ...

* چيزي كه توي دنياي واقعي مدام بايد حسرتش را بخوري !

 

پ.ن 1 : بايد يه تماس با سازمان سنجش بگيرم كه اين كنكور لعنتي را جلوتر بندازن ! ، اينجوري كه داره پيش ميره به تير نرسيده من تمام اميدم به ياس تبديل شده !!!

پ.ن 2 : داشتم از اين عوضي بودنم لذت مي بردم ، نميذارن كه !!!

پ.ن 3 : اينجا رو اين مدلي كردم كه هي توي گذشته ول نچرخم ، بعد حالا مدام ميام اينجا ميشينم آرشيوم رو شونصدبار مرور مي كنم !!!

رواني ام به خدا !!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/5/23ساعت 23:36  توسط   |