تبليغاتX
سايه

سايه

فكرش را كه مي كنم مي بينم ، از همان اول هم بازي را باخته بودم ...

درست از همان وقتي كه مات نگاهت شدم ...

 

پ.ن1 : دليل اين همه اصرار بابت تاييد كردن كامنت ها رو نمي فهمم !

و چون نمي فهمم تاييد نمي كنم !

پ.ن2 : هيچ وقت فلسفه اين خرس هاي زشت و قلب هاي گنده رو نفهميدم !

يكي باره من توضيح ميده ؟!

+ نوشته شده در  2007/2/3ساعت 23:21  توسط   | 

عاقبت روزي ، ماشين زماني خواهم ساخت ...

به گذشته هاي خيلي دور خواهم رفت ، و از توي خاطرات كهنه كه مثل عكس هاي قديمي مادربزرگ رنگ زمان به خود گرفته تو را پيدا خواهم كرد ...

اين " تو اصلي " را با خود به حال مي آورم تا نشانت دهم ؛ " خودت " را ...

تا وقتي مي گويم دلم برايت تنگ شده ، بفهمي يعني چه ...

 

* دلم براي " خود ِ خودت " تنگ شده ... !!!

 

پ.ن : ممممم ... دلم خواست تو يه روز دو بار آپ كنم !!!

+ نوشته شده در  2007/2/2ساعت 23:20  توسط   | 

آدم ها هم تاريخ مصرف دارند ... قبل از تمام شدن تاريخشان بايد به فكر دور انداختنشان باشي ...

حالا بماند كه بعضي هم گير مي كنند توي رودربايسي و اينقدر آن گوشه هاي دلشان نگهت مي دارند كه بوي نا ميگيري ...

بعد هم كاسه چه كنم چه كنم ميگيرند دستشان كه چطور مي شود بدون دردسر تو را از سرشان باز كنند ...

 

* بوي نا گرفته ام ...

 

پ.ن1 : آموزشگاه ما دهه محرم هيئته ! ( سر فرصت ميگم آقاي مدير آموزشگاه عزيز ! چه استفاده هاي بهينه اي كه از اين يه گُله جا نمي كنه !!! ) بعد شبا بوي غذا ميپيچه تو ساختمون ... مگه با اين وضعيت ميشه درس خوند ؟!

پ.ن2 : آقاي قهرمان ! رفته يه علم خريده باره هيئت محل به ابعاد اين هوا ! ( دقيقاً مجسم كنيد !!! ) كه احدي نميتونه اينو از زمين بلند كنه ، حالا اگه يه نفر هم پيدا بشه كه بتونه همچي كار خارق العاده اي رو بكنه بازم نميتونه !!! چون اين علمه به صورت عادي از تو خيابون ها رد نميشه !!!

برميدارن اين علم رو ميذارن رو گاري ! بعد به زور تو خيابون ها مي كشنش ... بدجوري ديدني ميشه صحنه !!!

پ.ن3 : رجوع شود به پست قبل ، پ.ن4 !!!

( بعد از شونصد سال مهسا رو تو خيابون مي بينم ، ميگه تنها شدي ديگه ؟ ميگم يه چي تو همين مايه ها ، ميگه بهتر ... لياقت ندارن كه ...

من تا شب به اين فك مي كنم كه زيادي حق داشت  ... )

+ نوشته شده در  2007/2/2ساعت 23:19  توسط   | 

جديداً هي مي خوام يكي منو تحويل بگيره ! ، لوسم كنه ! ، بغلم كنه ! ، بوسم كنه ! ، كلاً از اين كاراي بي ناموسي !!!

 

پ.ن1 : يادتونه گفتم سرم ميدرده ؟ هنوز كه هنوزه هيچي خوب نشده !!!

سرطان مغز گرفتم يحتمل !!!

پ.ن2 : مياي ميشيني اينجا كه دو خط بنويسي يا دو تا كامنت بذاري ( كه چقدر هم من كامنت ميذارم ! ) ، مدام بايد بگي " نكن ، بشين همونجا ، به موكت چنگ نزن ، به اين سيم ها ور نرو ، پاهام رو گاز نگير ، دستم رو ليس نزن داري قلقلكم ميدي ، از جلوي مانيتور برو اونور ، روي كيبورد راه نرو ، با دكمه هاي ضبط بازي نكن ، موس رو نَكِش ، موي عروسك ها رو نَكَن ، پاشو رو پاهام نخواب حوصله ندارم ، گل هاي ماماني رو نخور ، از پاهام آويزون نشو حال بازي ندارم ، خودت را لوس نكن ...  " !!!

دختره ي ننر حرف گوش نميده !

پ.ن3 : از در كلاس كه ميرم تو مهشيد ميگه چرا تو چادر سرت كردي ؟!! ، اشاره مي كنم به مانتوم ميگم از بس كه گير ميدن ، مهسا ميزنه زير خنده ميگه از بس كه كوتاهه ...

به لطف آقاي مدير آموزشگاه عزيز مجبورم روزايي كه كلاس دارم با چادر برم و بيام !!!

حالا درست كه مانتو من يه ذره !!! كوتاهه ... اصلا به كسي چه ؟ من از اين آقاي مدير آموزشگاه عزيز نميگذرم كه داره منو زجر كش مي كنه !!!

اين آقاي مدير آموزشگاه عزيز رو هم وارد اون ليست سياهم مي كنم كه يه روز خودم بكشمش !!!

پ.ن4 : همچنان دوستام منو تحويل نميگيرن !!!

 

اضافه شده :

با درودهای فراوان

دوست عزیز وبلاگت نگاشته هایی پریشان و بی معناست. با کمی تفکر خودت خواهی فهمید که کار خاطره نویسی در وبلگ و به صورت پابلیک و عمومی کاری کهنه است و چیز تازه ای نیست اما معمولا وبلاگنویسان خاطزه نویس یک خط مشی ثابت را دنبال می کنند و دارای هدف خاص و معین هستند. شما هم فقط با کمتر کردن آشفته نویسی می توانید کار خود را حرفه ای تر بنمایید.

 

به اين ميگن نظر ... من شديداً با اون جمله اولش دارم حال مي كنم !!!

بعد ميگيد چرا نظرها رو تاييد نمي كني ، نظراي خوبي مثل اين بديد تاييد كه هيچي ، ميذاريم اينجا همه ببينن و استفاده كنن !!!

هي آقاهه كه اينو نظريدي ! من به شدت باهات موافقم ، ميخوام در اينجا رو گل بگيرم ها ، ولي اينا مرا نمي هلند !!!

+ نوشته شده در  2007/1/25ساعت 23:17  توسط   |