غرغرو و بداخلاقم ، هوس كرده ام براي يكي نق بزنم و به جاي اخمالو شدن قربان صدقه ام برود ؛ دلم ميخواد مثل خيلي قبل ترها با حوصله گوش كند و سعي كند آرامم كند ...
ميگم زيادي نازك نارنجي و حساس شده ام ، اين روزا هركي هرچي بهم ميگه من ناراحتم ...
ميگه تو كه از اين اخلاقا نداشتي ... !
+
ايستاده ام گوشه ي اتاق و با اخم زل زده ام به كشوي لباس ها كه باز است و خالي ، ماماني هم ايستاده و زل زده به لباس هاي رنگارنگ كه اتاق را فرش كرده ...
ميگم يه لباس درست و حسابي ندارم ...
خم مي شود و اولين پيراهن را كه همان بلوز آستين كوتاه فيروزه اي است _ كه خودم تنهايي خريدمش و كلي پول پاي هيچي بودنش داده ام و ماماني هم يك كلام نگفت چرا پول بي زبون رو پاي اين دادي و فقط خنديد و گفت خيلي بهت مياد ... و من هم فقط يه بار پوشيدمش _ را از زمين برمي دارد و ميگه اين به اين قشنگي چشه ؟ ، تازه هيچي هم نپوشيديش ...
وقتي مي بيند هنوز هم گره پيشونيم باز نشده ميگه تو كه از اين اخلاقا نداشتي ؟
+
زنگ ميزنم به بهناز و ميگم مي خوام برم بيرون و اگه همين الان پا نشه حاضر بشه و بياد دنبالم گوشي را قطع مي كنم و تا دنيا دنياست محل سگ هم بهش نميندازم و اين را دارم جدي ِ جدي ِ جدي ميگم و قطعاً پشيمون ميشه و ...
بهناز نفس بلندي ميكشه و ميپره وسط غرغرهاي من و ميگه معلوم هست چته ؟ تو كه از اين اخلاقا نداشتي دختر ...
+
نشسته ام و با تحقيق فاطي سر و كله ميزنم و درست كه نمي شود ميگم ... بي شعور ، حالم را داري به هم ميزني ، ... كودن ... و ... خاك تو سر ، ميخوام يه لگد هم حواله كيس كنم كه فاطي ميگه الي ؟ چيكار مي كني ؟ تو كه از اين اخلاقا نداشتي تا حالا ؟!
+
..............................................
* اصلا به جهنم كه ميگيد چه لوس ...
** هي گفتم منو يه خورده تحويل بگيريد ... و هيشششكي گوش نكرد ؛ حالا عقده اي شده ام !!!
خوب شد ؟!
پ.ن1 : آسپرين لازم شدم ، شديد ... !
پ.ن2 : وقتي خود آدم هم باره خودش وقت نداشته باشه از ديگران چه توقعيه ؟ ...
پ.ن3 : معلم فيزيكه فكر مي كنه من خيلي از درسش حاليمه !
يه بار ما رو برده پاي تخته شونصد تا مسئله سخت سخت داده ، ما هم به كمك امدادهاي غيبي حلشون كرديم ديگه اين بي خيال ما نميشه !
چهارشنبه ، ساعت آخر اومده سر كلاس ، تصميم گرفته يه خورده مثال حل كنه ، از بين 29 تا شاگردي كه 10/12 نفرشون دارن همديگه را تيكه و پاره ميكنن كه برن پاي تخته و مثال حل كنن ، عدل چشمش ميفته به من كه ته كلاس نشستم و لم داده ام و اصلا تو اين عالم ها نيستم ...
حالا رفتم پاي تخته ، هي من به مسئله نيگا مي كنم ، هي مسئله به من نيگا مي كنه !!! ، شروع مي كنم چرت و پرت نوشتن ، تخته كه پر شد رفتم گوشه كلاس واستاده ام و مظلومانه زل زده ام به معلمه ... برگشته ميگه كامــــــــلا درسته ... من از اون موقع تا حالا همش تو اين فكرم كه چطوري مسئله هه حل شد ...
حالا بدتر شد ، الان ديگه معلمه منو علامه دهر فرض كرده ...
پ.ن4 : سر كلاس رياضي هم سرم درد مي كنه هم كليه ام ، شب هم تا دير وقت بيدار بودم ، زنگ اول هم هست ، صداي اين معلمه هم شبيه لالايي ... سرم را گذاشتم رو ميز خوابم برد ، 10 دقيقه بعد بيدار شدم مي بينم سردم شده ، پالتوم را ميپوشم و دوباره سرم را ميذارم رو ميز ، دوباره 10 دقيقه بعد پاميشم مي بينم ميز سفته خوابم نميره ، پالتوي الهه را به زور از تنش درآوردم گذاشتم زير سرم و خوابيدم ، زنگ تفريح الهه دفتر رياضيم را داده دستم ميگه بيا الي ، همه اش را بارت نوشتم !!! ، دارم كتابام را ميذارم تو كيفم ، ميگه الي دفتر رياضيت را بده ببرم منم جزوه ها را از روش بنويسم ، ميگم نميدم برو از سهيلا بگير ... بدبخت ِ بيچاره كف كرده بود !
آخه من چرا انقده پستم ؟ ... نه قهر مي كنه ، نه جيكش در مياد ، نه ناراحت ميشه ، نه هيچي ... واقعا چرا من انقده پستم ؟!
پ.ن5 : آرزوي " عادت مي كنيم " انقدر شبيه منه كه بعضي وقتا حرص منو درمياره ...
پ.ن6 : از بين همتون فقط يه نفر پيدا شد كه يه كتاب خونده باشه كه به دلش نشسته باشه و پيشنهادش را به من بده ؟ ... خجالت داره واقعاً !