تبليغاتX
سايه

سايه

من توقع بيجا دارم ... آدم حرفش را هرجا نميزنه ... مخصوصا وسط اين خيابون بي در و پيكر !!!

 

* تو اين خيابون خراب شده هم نميشه حرف زد ؟!

** ميشه دست از سر من برداريد ؟!

 

+

 

دارم با ماماني كلنجار ميرم كه من اين مانتو را نميپوشم ، اين مانتو گشاده و زشت و ... خانمي كه دو ساعته زل زده به من به مامانم ميگه راهنماييه ؟! ... مامانم وسط بگو مگوش با من ميگه نه ، پيش دانشگاهيه ... خانمه دوباره زل ميزنه به من و ميگه پس چرا اينقدر كوچولوئه ؟!!!

 

*   !  

 

پ.ن1 : شخصا قول ميدم ديگه مسافرت تشريف نبرم !

پ.ن2 : جون به جونت كنن خري عزيزم !

پ.ن3 : گويند كه ، روز اولي كه رفتم مدرسه ، گلي كه دادن دستم تا بدم به معلممون را اينقدر رو زمين كشيدم كه به جز ساقه چيزي ازش نمونده ... علاقه و شوق و ذوق من به درس و مدرسه از همون موقع مشهود بوده !

پ.ن4 : ممممم ... هيچي !

 

+ نوشته شده در  2006/9/22ساعت 23:49  توسط   | 

... خيلي دوست دارم حرفاتون را باور كنم !

اما مشكل اينجاست كه ، تا يه چيزي را با چشم خودم نبينم و با گوش خودم نشنوم نميتونم قبولش كنم ... !

 

* نه چيزي براي ديدن هست و نه شنيدن ؛ " اينجا " سكون و سكوت مطلق حكم فرماست ...

 

پ.ن : بازم مسافرت ... من شدم ماركوپولو !!!

 

+ نوشته شده در  2006/9/17ساعت 23:44  توسط   | 

به يك سوژه + مقداري وقت اضافي نيازمنديم !!!

 

* اين دو قلم را بديد ، من همين الان بارتون يه خزعبلي جور مي كنم !

** يه چيزي كه من نمي فهمم اينه كه ، چرا من هميشه فكر مي كنم دليل ننوشتنم را بايد توضيح بدم ! ... اصلا مهمه ؟!

 

پ.ن 1 : وقتي يكي كه قبلا خيلي بارت مهم بوده از چشمت ميفته ، بايد چه احساسي بهت دست بده ؟! ... من هيچ احساسي ندارم ... غيرعادي كه نيست ؟!

پ.ن 2 : من اصلا حس و حال اينكه هر روز " روزانه " عوض كنم را ندارم ... يكي نيست قبول زحمت كنه !!!!

+ نوشته شده در  2006/9/15ساعت 23:43  توسط   | 

احساس غول چراغ جادو را پيدا كردم ...

كه دست به سينه ايستاده جلوت تا تو دستور بدي و مو به مو اجرا كنه ... !

بعدش هم حسادت مي كنم به پري آرزوها ؛ كه يه روز از راه ميرسه و سه تا از آرزوهات را برآورده مي كنه و ... براي هميشه ميره ...

... و من بي هيچ حرفي هنوز دست به سينه جلوي تو ايستادم ...

 

* آرزوهاي غول چراغ ...

+ نوشته شده در  2006/9/10ساعت 23:42  توسط   | 

آدم ها چه ساده ميميرن ... به سادگي يه تماس كوتاه تلفني ...

سلام / شنيدي چي شده ؟! / باباي مهسا ... / ........... !

 

* زور كه نيست ... اصلا بدم مياد ... مورمور ميشه تموم تنم ... نميخوام برم ببينمش ...

 

پ.ن 1: پياده روي روزانه در بهتر شدن اخلاق سگي آدم تاثير داره ؟!!!

پ.ن 2: ماماني به همراه عده ي كثيري از دوستان و آشنايان و اقوام و نزديكان و در و همسايه و ... يه بسيج همگاني تشكيل دادن در جهت پيدا كردن مدرسه باره من !

علاقه مندان ميتونن به صورت شبانه روزي باره اين امر مُهُم و سرنوشت ساز ثبت نام كنن !!!

( يه موضوع خيلي مهمي كه از نظر مامانم اصلا مهم نيست اينه كه من هنوز ديپلمم را نگرفتم ! ، يكي بياد اول به من ديپلم بده ... )

پ.ن 3: زندگي يعني اين كه من ولو بشم رو تخت ، خرسم را بغل كنم ، " افتخاري " هم بارم بخونه ‹‹ با تو اي بهشت من آتش دوزخ كجاست ... ›› !!!

 

+ نوشته شده در  2006/9/7ساعت 23:40  توسط   | 

ميرم مرخصي ...

 

كار خاصي بود ايميل بزنيد !

+ نوشته شده در  2006/9/3ساعت 23:38  توسط   | 

ذهنم هنگ كرده ، حال و حوصله نوشتن ندارم ، حرفم نمياد ، فكرم جاي ديگه مشغوله ...

اما هيچ كدوم دليل ننوشتن نيست !

فقط دلم مي خواد سكوت كنم ...

 

پ.ن : دل من باز گناهي شده ... يكي نيست خودم را بارش لوس كنم ؟؟؟!

به خدا جاي دوري نميره ، ثواب داره !!!

+ نوشته شده در  2006/8/29ساعت 23:37  توسط   | 

میدونی از چیت خوشم میاد الی ؟
از این که همیشه خواستی مثل تو قصه ها بزرگ زندگی کنی ...!!
به این جور آدما مثل من میگن خیالباف ... اما مهم اینه که خودمون مرز بین واقعیت و خیال رو نمیبینم ! نمیدونم شاید این هم یه جور بدبختی باشه ؟!!

 

* نيستي عوضي كه خيلي چيزا را ببيني ... در ضمن اين بدبختي نيست ، چيزي فراتر از بدبختي است !

 

پ.ن : اشتباه نكن عزيزم ؛ چيز شعر گفتن را همه بلدن ...

من به يكي احتياج دارم كه باهام حرف بزنه ...

+ نوشته شده در  2006/8/27ساعت 23:35  توسط  

... درست مثل يك آدم رو به مرگ ، كه بخواهي به زور هزار جور دارو و دستگاه زندگي كند ... زندگي كه نه ، فقط زنده باشد ، نفس بكشد ...

ولي تنها چيزي كه برايت بماند ... هيچ !

 

* زجر بكشي و بكشد از اين زنده بودن ...

** آب در هاون كوبيدن ... حالا حكايت ماست !

 

 

پ.ن 1 : به شدت خوش گذشت !

پ.ن 2 : سرم به مرز انفجار رسيده ، از بس كه باز شلوغ پلوغ شده !

پ.ن 3 : " خداي من " آقا تشريف داره ، حوصله ام هم ندارم توضيح بدم كه چرا آقاست ... همينه كه هست !

پ.ن 4 : من اگه يه روز هم هوس كنم گه بشم بارت ، تو نميذاري ! ... عوضي چي ميشه منم بشم عين خودت ؟!

پ.ن 5 : هركي ميگه دوست داشتن تاريخ انقضا نداره خيلي ... خيلي بيجا كرده يه همچي حرفي زده !

 

+ نوشته شده در  2006/8/26ساعت 23:34  توسط   |