چرا اين روزها فقط كتاب هاي شلوغ و پلوغ را مي خونم ؟ ...
از آن كتاب هايي كه پر از شخصيت و قصه و ماجراست ... همه شان با هم جلوي چشم هايت رژه مي روند ... و تو مجبوري پا به پاي شخصيت ها _ كه همه شان هم مثلاً قهرمان داستان اند _ بدوي ... از همان كتاب ها كه به قول يك نفر خر تو خر است ...
چرا من اين خيابون پشتي را نمي بندم ؟ ...
چرا وقتي بهم ميگن تنبل شدي كه هر روز آپ نمي كني ميزنم زير خنده و ميگم " تنبل ؟ نه بابا ... "
چرا عادت كرده ام به نوشتن ؟ ...
چرا هر شب ميشينم و براي خدا نامه مي نويسم ؟ ... چرا جديداً مجنون صدايش ميزنم ؟ ...
چرا تمام ديشب را در آغوش من بود ؟ ...
چرا نگاهش كه كردم شكستم ؟ ...
چرا سرم را گذاشتم روي شانه اش و زدم زير گريه ؟ ... چرا صبح بالشم خيس خيس بود ؟ ... تعبير خوابم چيست ؟ ...
چرا اين ساعت روميزي من هميشه عقب است ؟ ...
يكي مي گفت مثل خودم عقب افتاده است ...
چرا من عقب افتاده ام ؟ ... اصلا از چي عقب افتاده ام ؟ ... از خودم ؟ نه ، خودم مدت هاست كه ديگر راهش را از من جدا كرده ...
از زمان ؟ نه ، اين يكي پا به پاي من راه مي آيد ...
از ديگران ؟ نه ، از اينها كه مدت هاست جلو زده ام ... پس كجا عقب مانده ام ؟ ... شايد توي گذشته جا مانده ام ... كي بود كه مي گفت اينقدر با گذشته ات سرت را گرم نكن ؟ ... راست مي گفت ؟ ... ديگر چه مي گفت ؟ ... مي گفت يه وقت به خودت مي آيي و مي بيني اينقدر مست " تمام شده ها " شده اي كه فكر مي كني خودت هم تمام شده اي ... مگر آدم ها هم تمام مي شوند ؟ ... نمي شوند ؟ ...
چرا بايد نگران " آخرش " باشم ؟ ... چرا بايد مدام جواب " آخرش كه چي ؟ " را در ذهنم مرور كنم ؟ ... اصلاً مگر مهم است كه آخرش چه مي شود ؟ ... نيست ؟ ... مگر مهم همين الان نيست ؟ ... همين حالا ؟ ... كه هست ... كه دارمش ... كه قرار نيست هيچ وقت از دستش بدهم ...
اصلا مگر قرار است چيزي را از دست بدهم ؟ ... او كه مال من نيست ... هست ؟ ... خب يك روز مي رود ديگر ... مگر چيزي هم با او مي رود ؟ ...
مي رود ... خيلي چيزها مي رود ... خيلي چيزها را مي برد ...
مي ترسم ... از اين " رفتن " ... از اين " بردن " ... مي ترسم ؟ ...
اين روزها از همه چي مي ترسم ... از " او " كه توي آينه نگاه مي كند به من ... از ديگران كه همه نگاه مي كنند به من ... از او كه نگاه نمي كند به من ... ديگر چي ؟ ... آها ، از اين سوسك هاي لعنتي ... از اين ها هم مي ترسم ...
راستي آن شب چه مي گفت ؟ ... مي گفت دلبستگي ات را كم كن ... مگر نمك و فلفل غذاست كه آدم كم و زيادش كند ؟ ... اصلاً كتابي هم هست كه تويش بنويسند " دلبستگي به ميزان لازم " ؟ .... ميزان لازم يعني چقدر ؟ ...
گفت عادت كن به اين كه تمام مي شود ... مگر عادت كردني است ؟ ... تمام شدن تلخ است ... مثل قهوه ... چرا من اين همه قهوه ترك دوست دارم ؟ ... چرا عادت كردن مثل قهوه تلخ است ؟ ... چرا اينقدر شبيه همند ؟ ... چرا من به او عادت كرده ام ؟ ...
چرا من زود عصبي ميشوم ؟ ... ميشوم ؟ ... چرا عصباني كه هستم داد ميزنم ؟ ... ناراحت كه ميشوم هم داد ميزنم ... مجبورشان مي كنم عذرخواهي كنند ... اينقدر عذرخواهي كنند تا ببخشمشان ... خودم هم هيچ وقت عذرخواهي نمي كنم ... نمي كنم ؟ ...
هزاران بار از او عذر خواسته ام ... براي چه ؟ ... مگر من كاري كرده ام ؟ ... كرده ام ؟ ... راستي چرا هيچ وقت براي او عصباني نشده ام ؟ ... چرا هيچ وقت سرش داد نزده ام ؟ ... چرا مجبورش نكرده ام از من عذر بخواهد ؟ ... چرا وقتي از او دلگير ميشوم هيچ به رويش نمي آوردم ؟ ... چرا وقتي مي پرسد " ناراحت شدي ؟ " مي خندم و ميگويم " ناراحت ؟ ... چرا بايد ناراحت بشوم ؟ " ... مگر او با بقيه فرق مي كند ؟ ... نمي كند ؟ ...
چرا من اين همه دري وري به هم مي بافم ؟ ... مي بافم ؟ ... نه من از بافتن متنفرم ... چرا من از كارهايي كه تمركز بخواهد متنفرم ؟ ... من فقط خيال بافي را دوست دارم ... خيال ها به چه درد ميخورند ؟ ... به اين درد كه ببافيشان و بگذاري توي انباري ذهن خاك بخورند ... نه ؟ ... پس چرا مي بافيشان ؟ ... براي دلخوشي خودم ... كدام خودم ؟ ... همان كه راهش را از من جدا كرد ؟ ... من مگر كجا مي روم ؟ ... هيچ جا ... من نشسته ام ... جايي نميروم ... او بود كه رفت ...
چرا همه مي روند ؟ ... آدم ها بزرگ ترين عيب شان همين است ... مي روند و ديگر برنمي گردند ... حتي اگر بگويند برمي گردم ، باز هم برنمي گردند ... كاش درخت بودند ... كه هيچ جا نمي توانستند بروند ... اينقدر ريشه مي دادند كه زمين گير بشوند ... و بمانند تا ابد ...
اصلا مگر آنجا كه مي روند ، چه دارد كه ديگر برنمي گردند ؟ ... اينجا كه بودند چه داشت كه ديگر نماندند ؟ ... چه نداشت ؟ ...
چرا دلتنگ نمي شوند ؟ ... درخت ها چي ؟ ... آن ها هم دلتنگ مي شوند ؟ ...
چرا من دلتنگ ميشوم ؟ ... كاش من هم دلتنگ نمي شدم ...
اصلاً دلتنگ يعني چه ؟ ... يعني دل آدم راستي راستي تنگ مي شود ؟ ... اگر درمان نشود چي ؟ ... آنقدر تنگ مي شود تا تمام شود ؟ ...
چه بهتر ... تمام شود و خيال آدم راحت ... كه ديگر دلي نيست كه مدام عذابت بدهد ... نه ؟ ...
پس چرا مي گويند دلتنگي بد است ؟ ... اصلاً بد يعني چه ؟ ... يكي مي گفت بد يعني تو كه عين سگ از او ميترسي ... اگر بد جدي اين باشد كه ايرادي ندارد ...
راست مي گفت ؟ ... مي ترسم ؟ ... اصلا از كجا فهميد مي ترسم ؟ ... مگر پشت تلفن چي گفتم ؟ ... مگر صدايم تغيير كرده بود ؟ ... مگر رنگم پريده بود ؟ ... مگر دست هايم مي لرزيد ؟ ... مگر چشم هايم از نگاه خالي شده بود ؟ ... مگر چه جوري شده بودم كه گفت ازش ميترسي ؟ ... آن هم نه معمولي ... مثل سگ !!! ... كاش اين روزها اينجا بود ... بود تا بگويم ميترسم ... مثل سگ ...
كه چي ؟ ... باز هم عصباني شود و سرم داد بزند و بگويد تو خري ؟ ... خب اين كه خر هستم را كه خودم هم مي دانم ... پس براي چه ميخوام اينجا باشد ؟ ...
شايد براي اينكه بهش بخندم و بگويم خريت را عشقه ... بعد عصباني تر بشود ؟ ... بعد من قربان صدقه اش بروم كه اشكال ندارد ؟ ... بالاخره حماقت هم جزء زندگي آدم هاست ...
مگر نيست ؟ ... هست ولي نه ديگر اينقدر شديد ... خب من همه چيزم بيشتر از حد نرمال است ... دلبستگي هايم ... بداخلاقي هايم ... الكي خوشي هايم ... دلتنگي هايم ... حماقت هايم هم روش ... چه مي شود مگر ؟ ...
مگر اهميت دارد ؟ ... ندارد ؟ ... نه ... من اين همه او را دوست دارم و او اصلاً ندارد ... خب مگر مهم است ؟ ... به جهنم كه ندارد ... چه كارش كنم ؟ ... براي درگيري ذهنم چيزهاي مهم تري دارم ...
دارم ؟ ... من چه چيز مهمي دارم ؟ ... نميدانم ...
كاش اين روزها يك دوست داشتم ... از همان هايي كه هيچ وقت نداشته ام ... چرا من هيچ وقت يك دوست خوب نداشته ام ؟ ... داشته ام ؟ ...
كدامشان خوب بودند ؟ ... هرچي فكر مي كنم مي بينم هيچ كدام به درد دوستي نمي خوردند ... شايد هم به من نمي خوردند ... نمي خوردند ؟ ...
دلم يك دوست خوب مي خواهد ... چرا هيچ كجا نيست ؟ ... از همان ها كه هميشه هميشه در دسترس باشد ... هميشه هميشه كنارت باشد ... چرا هيچ كجا نيست ؟ ...
كلي حرف براي گفتن دارم و گوشي براي شنيدن نيست ... قبل ترها براي كه مي گفتم ؟ ... چرا ديگر برايش نمي گويم ؟ ... چرا فكر مي كنم از حرف هاي من خسته مي شد ؟ ... نمي شد ؟ ...
من چرا از هيچ چيز خسته نمي شوم ؟ ... تحملم از حد طبيعي بالاتر رفته ... رفته ؟ ...
مگر از اول بالا نبود ؟ ... بود ...
كاش بالا نبود ... آن وقت ديگر حرفي از دلبستگي و عادت و او و ترس و خيلي چيزهاي ديگر هم نبود ...
چه آرامشي بود آن وقت ...
.................
+
بعضي وقت ها اينقدر ذهن درهم برهم و شلوغ پلوغ مي شود كه دلت ميخواد سرت را بشكافي و تمام چيزايي را كه ذهنت را آشفته كرده دربياري و بريزي دور ... يا دلت ميخواد كه مي شد تمام افكارت را بالا بياري تا ذهنت خالي خالي بشه ... اين يكي هم شايد يه جور گردگيري ذهن بود ، نميدونم ... !
پ.ن1 : گاهي پيش مياد كه از يك واقعيت بارها و بارها فرار كني و چشمانت را ببندي براي نديدنش ... بعد درست وقتي كه انتظارش را نداري _ يا شايد هم آمادگي اش را ! _ چنان با همان واقعيت برخورد كني كه كلي جراحت برداري !
... اين وسط خيلي چيزها شكست ... جايي براي بند زدن يك دل سراغ نداري ؟!
پ.ن2 : فرانسه باخت ... من هم توتو را باختم !
دلم باره ترزگه حسابي سوخت ... شايد هم بارتز كه اونقدر غمزده تكيه داده بود به دروازه اش !
البته الان بايد دلم باره خودم بسوزه ... با اون شرط كذايي كه گذاشتم !!!
پ.ن3 : مسافرت ... اونم درست وقتي كه نميخوام ذره اي از اين گرماي لعنتي تهران را از دست بدم ... خوش باشيد !
