تبليغاتX
سايه

سايه

تو رفته اي

و من كلماتي را به ياد مي آورم

كه از تكرار گريه ... ترانه مي شوند ...

+ نوشته شده در  2006/5/21ساعت 23:55  توسط  

روزي هزار بار از خودم مي پرسم " آخرش كه چي ؟ " و روزي هزار بار سوالم بي جواب ميمونه ...

جواب سوال ساده است ... ترس از شنيدن جوابه كه سختش مي كنه !

نميخوام باور كنم " پاياني " هم داره !

+ نوشته شده در  2006/5/19ساعت 23:54  توسط  

پاي تخته سياه اسم عشاق معروف كلاس را + معشوق مربوطه مينويسن !

اسم من هم وارد ليست شده ، طرف مربوطه هم خرزو خان ! تشريف داره ...

_ حالا چرا خرزو خان ؟

_ از بس كه تو عالم خودتي و به كسي محل نميدي غلط نكنيم يه خرزو خان باره خودت داري !

 

فصل امتحانات ... گويا داريم به خط آخر ميرسيم !

 

ميگن دست خط آدم ها يه جورايي نشون دهنده شخصيتشونه !

دست خط افتضاح و پرپيچ و خم و ناخوانا و پر از غلط غلوط من ، چي را نشون ميده ؟!!!

 آي خوشم مياد از وقتايي كه بقيه زل ميزنن به نوشته هام و كم كم ابروهاشون درهم  ميره و هي كاغذ را چپ و راست مي كنن و ژست متفكرانه به خودشون ميگيرن و ...  با اين همه زور و زحمت راه به جايي  نميبرن !

 

اين روزا ابي جواب ميده ، بدجور !

 

" عزيزم ! "

ديگه هيچ احتياجي بهت ندارم ! ، ميشه گورت را گم كني ؟

 

با تو : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

مگه چيز زيادي ازت خواستم كه اجابت نمي كني ؟

+ نوشته شده در  2006/5/17ساعت 23:53  توسط   | 

چه عذابي بالاتر از اينكه به يك نفر دو جور احساس متفاوت داشته باشي ؟!

هم علاقه و هم تنفر ... اصلا مگر مي شود ؟ مي شود يك نفر هم خواستني شود و هم منزجر كننده ؟ مي شود هم دوست داشت و هم متنفر شد ؟ آن هم در عين حال ؟ هر دو احساس با هم ؟

جور در نمي آيد !

و چه عذابي ...

يك وقت به خودت مي آيي و مي بيني دو نيم شده اي ، وجودت دو قسمت شده است !

احمقانه و خنده دار هم كه باشد ، مهم اين است كه هست ، وجود دارد ، مي شود يك نفر هم بَه باشد و هم اَخ !

و همين " شدن " ! همين كه براي تو شده و هيچ كس ديگر نمي فهمد ، هيچ كس ديگر درك نمي كند كه چطور مي شود كه بشود ! ... همين مي شود عذاب !

مي شود خوره و مي افتد به جانت و حالت را از همه به هم مي زند !

هيچ كجاي اين ماجرا خنده دار نيست ، شايد مضحك باشد ، اما خنده دار نيست !

بيشتر ترحم برانگيز است !

ترحم براي دلي كه حساب كار خودش هم دستش نيست !

دلي كه تكليف خودش را هم نمي داند !

دلي كه نمي داند و نمي فهمد كه نمي شود يك نفر را ، هم دوست داشته باشد و هم از او بدش بيايد !

دلي كه قاعده و قانون را بلد نيست !

نمي داند يا بايد علاقه داشت ، يا تنفر ورزيد !

... و اين است ، اين است كه گيج مي شوم و بلاتكليف ، كه با اين دلي كه هيچ چيز نميداند چه كنم !

* برداشت آزاد !

 

پ.ن : يه نفر را خيلي دوست داري و حالش خوش نيست ، هي ميخواي يه كاري بارش بكني و كاري از دستت برنمياد ، كلافه ميشي و حالت از خودت به هم ميخوره و حس ميكني به هيچ دردي نميخوري و سردرگم ميشي و خودت را لعنت ميكني و هي به خودت فحش ميدي و ... بازم هيچي عوض نميشه ، هيچي هيچي !

هيچ غلطي نميتونم بكنم !

 

با تو : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

بدجوري دستم خاليه ...

دست دعا ، چشم اميد ...

+ نوشته شده در  2006/5/13ساعت 23:52  توسط  

نميدونم چرا دلم نمياد تقويم روميزيم كه توي اسفند گير كرده را از جلو چشمم بردارم ... !!!

 

آره ... نه ... آره ... نه ... آره ... نه ... آره ... نه ... آره ... نه ... نه ... نه ... نه ... !!!

 

" شب شد و باز هواي تو پيچيده توي خاطرم ... " !!!

 

وجدان درد دارم !!!

 

به جهنم كه از دستم ناراحت شدي !!!

 

ميشه باره اين كه حرفات را باور كنم هي تكرارشون نكني ؟ ... باورم كه ميشه ... اما نميخوام باور كنم !!!

 

كجا دارم ميرم ؟ ... مي ترسم ... مي ترسم ...

 

تو دنياي عجيب و غريب من ، جاي ليلي و مجنون هم عوض شده ...

 

يه روزي به خودم قول دادم هر وقت به اينجا رسيدم همه چي را كنار بذارم ... اما حالا ... باره كنار گذاشتنش بايد خودم را كنار بزنم ... نميتونم ... نميتونم ...

 

 

* گويا تب دارم !!!

* خوددرگيري هاي اين چند روزه است ! ، خودتون را درگير نكنيد ، چيزي ازشون نمي فهميد ...

 

اضافه شده : چه فايده كه تو روزي كه ميدوني همه به فكرت هستن ـ مثل روز تولدت ! ـ هديه بگيري ؟

تمام ذوق و شوق هديه گرفتن به مناسبت نداشتنشه ... كه حس كني اينقدر مهمي كه بدون احتياج به روزهاي خاص هم ميتونن خوشحالت كنن ...

 

با تو : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

دلم عجيب باره اين كه بارت بنويسم تنگيده بود ...

+ نوشته شده در  2006/5/9ساعت 23:50  توسط   | 

گاه توصيف چيزهاي فوق العاده سخت مي شود ... !
+ نوشته شده در  2006/5/8ساعت 23:49  توسط  

درد نيمه چپ صورتم از دندون عقل بي شعوريست كه برخلاف اسمش ذره اي عقل نداره ...

دندون پزشكي ترسناك تره يا رعد و برق ... هر دو !

دندون پزشكي بيشتر شبيه اتاق سلاخيه تا مطب دكتر ... اگه اون دستگاه عجيب و زشت و بدقواره شون به جاي ويز ويز نكبت بارش قيژ قيژ مي كرد چي مي شد ؟ ...حداقلش اين بود كه من از دندون پزشكي نمي ترسيدم ...

تنها چيزي كه باعث شد روي اون صندلي ترسناك بشينم اون دكمه ي سبز بود كه وقتي فشارش مي دادي صندلي بالا و پايين مي رفت ... يا شايد هم خود دندون پزشكه بود كه موهاي لخت خرمايي داشت و مدام بالا و پايين مي پريد و بداخلاق بود و من دوستش دارم !

سلاخ _ دندون پزشك سابق ! _ مو خرمايي از دستم كفري ميشه ...

گويا توي 20 ثانيه شونصد بار عق زدم !!!

با عصبانيت ميگه من نميتونم اينجوري كار كنم ...

با عصبانيت از روي صندلي بلند ميشم ... منم نميتونم عق نزنم !

 

شايد دفعه ديگه اون يكي سلاخ را كه كراوات ميزنه و موهاي كوتاه مشكي براق داره را بيشتر دوست داشته باشم !

 

* بعضي وقتا فكر مي كنم چرا من زود بزرگ شدم ؟ ... حيف تموم روزهاي 11 تا 13 سالگيم نبود ؟ ...

* عجيب نيست ؟ عجيب نيست همون كسي ميتونه حال من را خوب كنه كه در اكثر موارد حالم را به شدت وخيم مي كنه ؟

* هيچي ِ هيچي ِ هيچيِ به اندازه دروغ شنيدن عذابم نميده ... ميفهمي ؟ ... نه ؛ نميفهمي ...

* زندگي به طرز غريبي جاريست ... به طرز عجيبي هم خوش ميگذره !

+ نوشته شده در  2006/5/5ساعت 23:48  توسط   | 

حذف شد !

 

 

* قرمز ، آبي ، سفيد ... قرص ، قرص ، كپسول ...  يه نيمه صورتم از شدت درد به مرز فلجي رسيده !

* اين اريبهشته كه كش مياد يا من فكر مي كنم روزها نميگذره ؟!

* درس خوندن را به كل تعطيل كردم ! كسي وقت اضافي نميخواد ؟ به مقدار زيادي موجود مي باشد !

+ نوشته شده در  2006/5/2ساعت 23:47  توسط   | 

نقطه ، سر خط ...

 

+ نوشته شده در  2006/5/1ساعت 23:46  توسط   | 

ميخواستم " من " واقعيم را تماشا كنيد ... اين آدمي كه از من توي ذهنتون ساختيد و ابداً شبيه من نيست را بزنيد بشكنيد ... اون چيزايي كه من ندارم و خيال مي كنيد كه دارم را بريزيد دور ... ايني كه ديديد و غر زديد و تحملش نكرديد " من " بودم ...

گويا هميشه حقايق غيرقابل تحمله ... واقعيت ها زشته ...

گويا " من " هم غيرقابل تحمل بودم و زشت ...

 

... امر ديگه اي باشه ؟

 

* در صورت نياز رجوع شود به پست يكم ارديبهشت ، پ.ن 3 ... !

 

+ نوشته شده در  2006/4/27ساعت 23:45  توسط   | 

خب ... اينم سومين دوستي كه توي اين هفته از خودم رنجوندمش ... نفر بعدي لطفا ً ...

* اولويت با كساييه كه ميخوان دوستيشون را با من به هم بزنن !

 

+ نوشته شده در  2006/4/25ساعت 23:44  توسط  

... راستش من باور دارم كه بخشيدن نه از عشق كه از فهميدن سرچشمه مي گيرد .

خود عشق هم از فهميدن ، از درك ديگران نشئت مي گيرد .

اگر كسي را نفهميم ، اگر نفهميم آن دندان كرم خورده ، آن چين هاي كنار لب هم جزئي از انسان است ، اگر نفهميم آدميزاد جورابش بو مي دهد ، گاهي حسود مي شود ، گاهي تنبلي مي كند مسواك بزند ، گاهي دروغ مي گويد ، گاهي نحس و پرتوقع و نكبت مي شود ؛ ديگر هيچ جور نمي شود كسي را دوست داشت ، چون همه يك وقت هايي دندانشان را كرم مي خورد ، يك وقت هاي جورابشان بو مي دهد .

فهميدن سرچشمه عشق و بخشش است .

 

اما لبه ظريف اين تيغ دقيقاً اينجاست :

دو سويه بودن اين فهم ، صاحب آن دندان كرم خورده يا جوراب هاي بدبو بايد يك روزي بالاخره بفهمد كه كسي تا ابد بوي جورابش را تحمل نمي كند و بايد فكري به حال شستن آن ها بكند ؛ بايد نشاني يك دندان پزشك را بپرسد ، بالاخره بايد يك غلطي بكند وگرنه مجنون تا ابد بوي گند جوراب ليلي را تحمل نمي كند !

 

پ.ن 1 : يك هفته است ميخوام اين ها را بگم ذهنم ياري نمي كنه ! ... دم " سروش جوان " پر حرارت باد !

پ.ن 2 : اين روزا ميخوام فقط و فقط غصه خودم را بخورم ... دلم فقط و فقط باره خودم تاپ تاپ كنه ... ذهنم فقط و فقط باره خودم درگير و قاتي پاتي بشه ..... يه جورايي همگي " به درك ! "

پ.ن 3 : كاملاً آزاد و مختاريد هرچي دلتون ميخواد در وصف من بگيد !!!

پ.ن 4 : قربون خودم هم ميرم ، بدجور !

 

اضافه شده : گويا يه چيزايي را بايد زيرش شونصد جور خط كشيد تا خونده بشن !

+ نوشته شده در  2006/4/21ساعت 23:43  توسط   |