سلام 
زندگي ادامه داره ، بدجوري هم ادامه داره !
_ ...................................................
آدم هاي كربلا سيب شده بودند ، بي تاب رسيدن و لبيك به پيام آفتاب كه به سرخي مي خواندشان .
بعضي از آدم هاي كربلا هرگز نرسيدند . پيام آفتاب به دست همه آنها كه انگار سرخ بودنشان مي رفت رسيد ، اما انگار باغ رسيدنشان به چيدن نرسيده بود ، بعضي از آدم ها رسيدند ، اما چند قدم آن طرف تر . تمام راه را رفتند اما همان چند گام آخر تا رسيدن را واماندند و تا هميشه در آن سوي حادثه جا خوش كردند ...
بعضي هم رسيدند ، اما دير . وقتي كه فقط بوي سيب هاي رسيده مانده بود و گودال قتلگاه پر از بوي سيب بود / تنهاتر از مسيح كسي بر صليب بود .
‹‹ محبوبه حقيقي ››
_ روزايي كه نمي فهميد چي نوشتم خودتون را اذيت نكنيد ، اون روز دچار خود درگيري شدم احتمالا ، خودم هم نمي فهمم چي نوشتم !
* يعني يه جورايي اون مدلي نوشتن بهتر از نوشتن خيلي چيزاست ! 
_ صبح ها عادت كردم به ديدن يه سري آدم ، اون پيرمرده كه كله صبح تو خيابون با پيژامه راه ميره ، اون مامان و دختره كه بدو بدو مي كنن تا در مدرسه را نبندن ، اون پسربچه كه يه ساندويچ گنده هر روز دستشه ، اون پسرايي كه سر يه كوچه اينقدر بلند مي خندن كه فكر مي كنم خونه هاي اون اطراف آسايش ندارن ، اون مرده كه منتظر سرويس اداره است ، اون زنه كه تو صف نونه ، اون دختره و پسره كه با هم راه ميرن و اينقدر آروم حرف ميزنن كه فكر مي كنم خودشون هم درست نمي فهمن چي دارن ميگن ، اون دختره كه تو صف اتوبوس مدام اخم مي كنه ؛ يه عالم اون ديگه ...
باره همشون هم اسم گذاشتم ، باره همشون يه داستان ساختم و عادت كردم به اين كه صبح ها از كنارشون رد بشم و يه داستان تازه باره اون روز بسازم ...
يه روز كه يكيشون را نمي بينم ، كلي فكر مي كنم كه يعني امروز كجاست ؟ دير كرده يا مريضه و خونه خوابيده ؟ ...
يه جور بازيه شايد !
* اون روزي كه يكيشون را نمي بينم يه جورايي نگران هم ميشم ، نگران باره يه غريبه آشنا ... 
_ مسافرم ، اين چند روزه را هم نيستم ، خوش باشيد . 
* كلي ميل و كامنت بي جواب مونده كه وقت ندارم جواب بدم ، گله نكنيد !
با تو
: خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .
نگفتي ... خواستم كه بگي ولي نگفتي ... هنوز ...
مقسي . 

تا بعد 
