تبليغاتX
سايه

سايه

سلام

 

از بي تفاوتي خيلي مي ترسم ... و حالا كه نسبت به همه چيز و همه كس بي تفاوت شدم از خودم مي ترسم !

 

_ نقل مكان كردم به زيرزمين خونه !

* بدجور _ شايدم ناجور ! _ سرد و ساكته ...

 

با تو  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

من چرا اينجوري شدم ؟ يعني ...

يه كاري بكن !

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2006/1/20ساعت 23:47  توسط   | 

سلام

 

دلم باره خودم تنگ شده !

 

_ یه روز که دیرتون شده و حسابی عجله دارید ، با سرایدار مدرستون برید مدرسه ، قول میدم خوش بگذره !

* البته واضحه شما که چند سال از سن مدرستون گذشته را عرض نکردم !

 

_ یه ساختمون خیلی بلند ... اون بالای بالا ... باد میخوره به صورتت و زیر پات جز یه عالم نقطه نورانی چیزی نمی بینی ... !

* نمیدونم من اون بالا چیکار می کنم ، چندین شبه که این خواب را می بینم !

* نمیدونم چرا از خواب که بیدار میشم می ترسم شب بعد هوس کنم بپرم ... !

حتی بعضی وقتا از این که هنوز هوس سقوط به سرم نزده نفس راحت میکشم !

 

دعای امروز  : خدایا شکرت ، به هرچی دادی و ندادی شکرت .

خیلی چیزا میخوام امشب ... !

مقسی .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2006/1/19ساعت 23:47  توسط   | 

سلام

 

... کاروان ایستاد . صحرا غرق در سکوت شد . خم بود آنجا . محمد به علی نگاه کرد که پهلوان بود و مرد بود و عاشق بود .

محمد گفت : « همین روزها قرار است بروم . سفری بی بازگشت . »

و چشم دوخت به هزاران هزار آدم توی صحرا و بعد ، خیره علی شد . دست های علی گرم بود و دست های محمد گرم ترش کرد . محمد دست های علی را در دست گرفت ؛ دست های مرد را . علی مرد روی زمین شد . دست هایش بالا رفت ؛ فاصله اش تا آسمان کمتر شد .

محمد گفت : « بعد از من علی مولای شماست ، مولای شما . من مولای شما هستم آیا ... ؟! » صحرا فریاد شد : « تو مولای مایی ... »

محمد گفت : « حالا علی مولایتان است . » و زیر لب زمزمه کرد : « علی مرد زمین است ، کاش قدرش را بدانید ... »

کسی در آن روزها قدر علی را ندانست . غیر از چندی . علی مرد سرزمین بود و تنهاترین بود ...

روزها باید بگذرد تا علی ... علی هنوز ناشناس است . مرد هنوز ناشناس است برای اهالی زمین .

« فاطمه ستوده شعرباف »

 

 

عیدتون مبارک ... !

 

 

* يه همستر عيدي گرفتم !

 

دعای امروز  : خدایا شکرت ، به هرچی دادی و ندادی شکرت .

میدونی ... می ترسم ... بگو که ........... !

مقسی .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2006/1/18ساعت 23:46  توسط   | 

سلام

 

بي حوصلگي حاد ... مي دونيد كه چيه ؟

 

_ خيلي خيلي دوستت داره ...

ميدونم !

خيلي خيلي بي تفاوتي ...

اينم ميدونم !

* من هنوزم موندم چرا قطع رابطه نمي كنه ؟

* من زيادي پست و عوضي ام يا اينا زيادي با معرفت ؟

 

_ دلم مي خواد سرما بخورم ، از اون سرماخوردگي هايي كه صدات در نمياد ، هرجا ميخواي بري مجبوري يه جعبه دستمال كاغذي هم با خودت ببري ، از جات تكون نميتوني بخوري ، خودت را مي بندي به انواع و اقسام داروهاي خونگي و شيميايي ...

* در طول عمرم يه همچي سرماخوردگي نداشتم !

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2006/1/17ساعت 23:45  توسط   | 

 

سلام

 

... و حالا ديگه هيچ كس نميتونه جاي منو بگيره !

 

_ اين همه آزارشون ميدم بعد هنوزم منو دوست خودشون ميدونن ! ... جدي نمي فهمم چرا رابطه شون را با من قطع نمي كنن !

 

_ دلم ميخواد يه كتاب خوب بخونم ، اما نميدونم چي بخونم !

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

بزرگ تر از اوني هستي كه حتي تصورش را كرد !

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2006/1/16ساعت 23:45  توسط   | 

سلام

 

... و من طاقتم تموم شد !

 

* آدمي كه نميتونه بره بيخود مي كنه هوس رفتن مي كنه !!!

* " تو هم ؟ " ... " تو ديگه چرا ؟ " ... " اين لوس بازيا چيه ؟ " ... " از تو توقع نداشتم ! " .........  درك واقعا چيز خوبيه !

* رويين تني مخصوص افسانه هاست !

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

اااااااااا ، خداجوني اصلا دعا كردن اينجا يه چيز ديگه است ! ... دلم تنگيده بود باره اينكه بيام اينجا و بارت بحرفم ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2006/1/15ساعت 23:44  توسط   | 

سلام

 

كلي حرف دارم باره زدن و نميدونم از كدوم بگم ، اين جور وقتا سكوت بهتر از دري وري گفتنه !

 

_ من از اون هايي هستم كه از 14 فوريه و قلب هاي سرخ و شكلات هاي جورواجور و شمع هاي كوچيك و بزرگ و عروسك هاي پشمالوي خوك و سگ و خرس بدم مياد ... خيلي هم بدم مياد ...

* اوصولا هرچيزي كه برچسب و اسم خارجي داسته باشه خوبه ... ولنتاين هم از اين قاعده مستثنا نيست !

** گفتن اين هم خالي از لطف نيست ؛ سال پيش با يكي از بچه ها رفته بوديم كادو بگيره ، بين اون همه آدم كه عجله داشتن تا زودتر يه بسته با قلب هاي كوچيك و بزرگ و عروسك هاي زشت گنده بگيرن و برن و عشق آتشينشون را ثابت كنن ! يه آقا پسر كه سه تا بسته كادو دقيقا يه شكل خريده بود از همه بيشتر جلب توجه مي كرد !

 

_ هدي ؟ فكر نمي كني شورش را درآوردي ؟

 

با تو  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

... خيلي بزرگي !

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2006/1/14ساعت 23:5  توسط   | 

سلام

 

" نظرات پس از تاييد نمايش داده شود" ... حالا اين يكي را امتحان مي كنيم !

 

* به كل از عقل آزاد شدم !

* حالم خوش نيست ، حوصله وب نوشتن هم ندارم ؛ گفتم كه مجبور نباشم به يكي يكي تون جواب پس بدم !

* نميشه يه مدت برم مرخصي استعلاجي ؟ ... اينو جدي گفتم ، خستم ، به شدت ...

* تا اطلاع ثانوي وبلاگ نويسي تعطيل ، مسنجر تعطيل ، كامنت جواب دادن هم تعطيل ... خوش باشيد !

( كار واجبي هم بود ميل بزنيد ! )

* برمي گردم ... زود زود زود !

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

نفسم هم سنگين شده ! ، قضيه از چه قراره ؟

نياز به همفكري دارم ، رو تو كه مي تونم حساب كنم ؟

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2006/1/13ساعت 23:42  توسط   | 

سلام

 

وقتي بهش ميگي دلم بارت تنگ شده بود ، مي ترسم ؛ مي ترسم اين دل تنگ شدن هات هم از جنس دلتنگي هات باره من باشه !

* كدومشون دروغه ؟

* دلت هنوز هم باره من تنگ ميشه ؟ جنسش مهم نيست ، فقط بگو تنگ ميشه ؟

 

_ " وبلاگي با اين آدرس پيدا نشد " ؛ " اين وبلاگ هك شد " ... يه روز وقتي وبلاگت را باز مي كني يكي از اين دوتا جمله عين پتك بخوره تو سرت ... تو دنياي واقعي كه امنيت نداريم ، امنيت خيابون پشتي كجا رفته ؟ ...

 

_ " نظرخواهي غير فعال باشد " ............ خيلي چسبيد !

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

فكر كنم از اين به بعد ، موقع دعاي قبل از خواب ، علاوه بر اين كه ازت بخوايم فردا بازم صبح را ببينيم ، بايد اينم بخوايم كه فرصت ديدن دوباره ي وبلاگمون را هم داشته باشيم !

بابت ديشب ... هميشه التيام بودي و هستي و خواهي بود ... دوستت دارم ، خيلي زياد ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2006/1/12ساعت 23:40  توسط   | 

سلام

 

اين پست را فقط باره اين ميذارم كه مزه ي " نظر خواهي غير فعال باشد " را بچشم !

 

* آدمي كه هرچي ميخواد بنويسه ميدونه به يه جايي برميخوره بهتر ننويسه !

* آدمي كه حوصله نوشتن نداره هم به همچنين !

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

بيا بريم يه جايي كه هيشكي نيست دوتايي بشينيم ، بعد من بغض كنم ، بعد تو اشكام را قبل از اينكه قل بخوره و بيفته رو گونه هام بگير ، بعد بغلم كن ، بعد من ساعت ها بارت بحرفم ، بعد تو گوش كن ... گوش كن ... فقط گوش كن !

* جايي كه هيشكي نيست فقط تو خوابه ... امشب منتظرتم ، خب ؟

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2006/1/11ساعت 23:39  توسط  

سلام

 

عجيب احساس حسادت مي كنم !

 

_ بوق ، بوق ، بوق ... صداي تلفن تو خونه ميپيچه ... بوق ، بوق ، بوق ... اون طرف خط يه نفر با تو " كار واجب " داره ... بوق ، بوق ، بوق ... بي خيال زل ميزني به گوشي تلفن و زنگ ها را ميشمري ، 1 ، 2 ، 3 ... بوق ، بوق ، بوق ... پس چرا خسته نميشه ؟ ... بوق ، بوق ، بوق ... صداي تلويزيون را اينقدر بلند مي كني كه بوق تلفن تو جيغ هاي بلند خواننده ي توي تلويزيون گم ميشه ... خواننده تو قاب تلويزيون آروم ميگيره ... تلفن خيلي وقته كه آروم گرفته !

* آدم يه روز حق داره همون كاري را بكنه كه دلش مي خواد !

* تا حالا اين آهنگ هاي چيه ... متال ، اينا را با صداي بلند نگوشيده بودم ، شما هم هيچ وقت نگوشيد !

  

_ از پيشنهاداتتون كلي ممنون ...

* خدا اين عليرضا افتخاري را از من نگيره !

 

_ بشين شيرموزت را بخور ديگه !

ن م ي خ و ا م ... نمي خوام !

بشين ديگه ماماني ؛ ميخوام داروت را بدم بخوري !

دوست ندارم !

بجنب مدرسه ات دير شد !

د و س ت  ن د ار م !

ببين ، ماماني چشاش را ميبنده ، تو شيرت را بخور ؛ چشام را كه باز كردم شيرت را تموم كرده باشي !

تو چشات را ببندي من مي خوابم !

* خدايي ماماني ها چه حوصله اي دارن !

* اين عطيه هم لوس ترين بچه دنياست !

 

_ .... و خداوندگار خدا ، عشق را تمام سرود . گوسفندي به ضيافت پيروزي انسان در برابر شيطان ، سربريده شد و اين ضيافت شد يك سنت حسنه . سنت ضيافت ، سنت عيد ، عيد قربان.

حالا اما تنها ، هر عيد گوسفند است كه قرباني مي شود ، اي كاش نفس ها هم سربريده مي شد به نيت قرب به خدا ، استحاله در معبود ، يگانگي با يگانه ، اي كاش ...

‹‹ سهيل فاطمي ››

* بنويسيم گوسفند ، بخوانيم جوسفند !

* اس ام اس ميدن كه مواظب خودت باش ، مواظب باش سرت را نبرن !

( سگ يا جوسفند ؟! )

* عيدتون هم مبارك !

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

بيا بارت شعر بخونم امشب :

هوا  خواه  توام  جانا  و می دانم  که  می دانی

که هم نادیده می بینی و هم نانوشته می خوانی

...........................................................

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2006/1/10ساعت 23:38  توسط   | 

سلام

 

كاش آدما مي دونستن وجودشون چقدر لازمه تا اينقدر خودشون را دريغ نكنن .

 

_ ننه سرما بالاخره رضايت داد بالشش را بالا سر ما هم تكون بده !

 

_ اين روزا همش دنبال يه آهنگ مي گردي كه صداش را بلند بكني و يه باره و دوباره و هزارباره بهش گوش بدي !

كسي پيشنهاد خوبي نداره ؟

  

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

بگم اشتباه كردم ، درست ميشه ؟

ميدونم هنوز هيچي نشده ؛ اصلا ممكنه چيزي نباشه ، اما ... مي ترسم خب ... تو بگو كه هيچي نيست ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2006/1/9ساعت 23:37  توسط   | 

سلام

 

تقصير من نيست ، هميشه تو خيالبافي هام وقتي ميخوام تو را فرشته مهربونه ماجرا بكنم خودت همه چي را بهم ميزني و ميشي بدمن داستان ... تقصير من نيست !

 

_ همه آي دي هاي مسنجرم را باز مي كنم ، ميچينمشون كنار هم و زل ميزنم بهشون ... نميدونم چرا فكر مي كنم بالاخره از بين اين همه آدم جورواجور توي اين ادد ليست هاي بلند بالا ، يكيشون تويي ؛ فكر مي كنم يكي از اين چراغك هاي روشن ميتونه مال تو باشه ؛ فكر مي كنم بالاخره يه جايي توي اين ليست هايي كه پر شده از آدم هايي كه گاهي حتي اسمشون را هم نميدونم برميخورم به يه آشنا و خوب كه نيگاش مي كنم مي بينم تويي ... خل شدم تازگيا !

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

دلزدگي چه جور حسيه ؟ اينيه كه من الان دارم ؟

همه چي اينقدر عاديه كه خسته شدم ... يه تنوع نميخواي بدي ؟

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2006/1/8ساعت 23:36  توسط   | 

سلام

 

اينقدر از صبح نوشتم و پاك كردم كه ديگه حس نوشتنم به كل نابود شده !

 

_ اين موقع ها كه ميشه آدم همش هوس خوندن "خسي در ميقات " آل احمد به سرش ميزنه :

 

تا امروز گمان می کردم فقط در چشم خورشيد است که نمی توان نگريست . اما امروز ديدم که به اين دريای  چشم هم نمی توان ... که گريختم . فقط پس از دو بار رفتن و آمدن . به راحتی می بينی که از چه صفری چه بی نهايتی را در آن جمع می سازی و اين وقتی است که خوش بينی و تازه شروع کرده ای  و گرنه می بينی که در مقابل چنان بی نهايتی چه از صفر هم کمتری . عينآ خسی بر دريايی . – نه ! در دريايی از آدم ٬ بل که ذره ی خاشاکی ٬ و در هوا . به صراحت بگويم ٬ ديدم دارم ديوانه می شوم . چنان هوس کرده بودم که سرم را به اولين ستون سيمانی بزنم و بترکانم ... مگر کور باشی و (( سعی )) کنی .

 

_ وبلاگ من اصلا و ابدا بوي دلتنگي نميده ... شما چرا فكر مي كنيد اينجا گرفته است و حال من خراب ؟

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

هموني بودم كه بايد باشم ؟!

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2006/1/7ساعت 23:36  توسط   | 

سلام

 

دلم مي خواد برم جايي كه كسي نباشه ، به دور از همه ي خستگي ها و دلتنگي ها و بي حوصلگي ها و نگراني ها و سردرگمي ها و ...

( اگه كسي اينجا نبود اين سه نقطه بعدش را هم مي گفتم ! )

 

_ اگه يكي خيلي بهت نزديك باشه ، دليل ميشه كه هيچ وقت نبينيش ؟!

 

_ يه نفر اين وسط اضافيه ...

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

..... مي ترسم ؛ بدجوري به كمك نياز دارم ... !

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2006/1/6ساعت 23:35  توسط   | 

سلام

 

دلم هنوزم خيلي چيزا مي خواد !

 

_ باور مي كني ؟ باور مي كني بايستم تو روي كسي كه عجيب دوستش دارم و بگم امروز يك آن ازت متنفر شدم ؟

 

_ هميشه از مرغ عشق ها بدم ميومد ، اينقدر ريزه ميزه هستن كه آدم حتي مي ترسه تو دست بگيرتشون ، همش فكر مي كنه الانه كه تو دست لهشون كنه !

 

_ كاكتوسي اينم باره توئه باز :

کاکتوس چرا کامنتدونیش تعطیله ...

سر هم نمی زنه به شرح پریشانی

می خواستم تولد یه سالگی وبلاگشو بهش تبریک بگم

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

من چي كار كنم ؟ تو يه كمكي بكن ... !

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2006/1/5ساعت 23:35  توسط   | 

سلام

 

خيلي چيزا دلم ميخواد امشب !

 

_ آدم بعضي آهنگ ها را كه ميشنوه ميره تو يه حال و هواي ديگه ، حس و حالي كه مدت ها پيش داشته ... امروز با شنيدن دوباره ي اون آهنگ از تو متنفر شدم ، ميفهمي ؟ ... ازت متنفر شدم !

 

_ كامنت دوني كه نداري ، اينجا هم كه شلوغ كردن مزه نميده ! ؛ پس فعلا يه تبريك خشك و خالي داشته باش ...

يك سالگي دلخستگي ها يا به عبارت بهترتر سايه ي كاكتوست مبارك !

 

_ من يه روز به آخر عمرم مونده باشه بايد يه نفر را تو اين دنيا بكشم ...

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

كلي چيزا مي خوام ، همش با هم كه راه نداره ؟!

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2006/1/4ساعت 23:34  توسط   | 

سلام

 

يه عالم سوال هست كه از تو بپرسم و نميتونم هيچ كدومش را بپرسم ... دچار سردرگمي مزمن شدم !

 

_ نميدونم ، نميدونم حسنه يا عيب ، اين كه خيلي زود بدي هاي اين و اون را فراموش مي كنم _ هرچند بيشتر اوقات باره من يه عيب به شمار مي رفته _ ، خيلي زود فراموش مي كنم كه فلاني چه بلايي سرم آورد ، خيلي زود مي بخشمش و خيلي زود هم دوباره از همون جايي ضربه مي خورم كه قبلا خوردم !

( اين روزا خيلي مي ترسم ، دوباره يادم رفته همه چي را ، حتي قول و قرارهايي كه با خودم گذاشتم ، و مي ترسم ، مي ترسم دوباره هموني بشه كه يه بار بدجوري دلم را سوزوند ... )

 

_ آدما وقتي غيرقابل پيش بيني ميشن كه هنوز راه هايي براي رفتن تو وجودشون باشه ، كه هنوز ناشناخته باشن ، كه هنوز وقتي نگاهشون مي كني يه حس غريب هم داشته باشي ، كه وقتي نگاهت مي كنن چيزاي جديدي ببيني ... اما وقتي اينقدر بهت نزديك ميشن كه ديگه در اوج دوري هم فاصله اي را حس نكني ، ديگه غيرقابل پيش بيني نيستن ...

* فقط گفتم كه گفته باشم ؛ همين !

 

_ كاكتوسي ، اينا باره توئه ، گفتن كه بهت بگم ... انجام وظيفه است با چاشني حرف دل خودمون !

بی معرفت لااقل بین هر چند تا پستت یه کامنتدونی رو باز بذار

نمیگی دلمون حتی برای سلام کردن بهت تنگ میشه ؟

چقدر بیام وبلاگت و ببینم هیچ جایی برای گفتن حرفی نیست ؟؟؟

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

كمك كن لحظه اي يادمون از تو خالي نشه ، ثانيه اي نگاهت از ما برنگرده ... من از دوري تو سخت مي ترسم ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2006/1/3ساعت 23:33  توسط   | 

سلام

 

چه جوري رفتار بكنم حاليت ميشه كه ازت بدم مياد ؟ چي كار بكنم دست از سرم برمي داري ؟ خسته شدم ازت ... ميفهمي ؟ خسته ...

 

_ مسنجرم شده دكور ، بازش مي كنم باره خالي نبودن عريضه ...

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

حتي قبل از اينكه دعا كنم برآورده اش مي كني ... اينه كه باهات حال مي كنم !

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2006/1/2ساعت 23:32  توسط   | 

سلام

 

بارها گفتم كلمه ها كوچيكن ، بارها و بارها گفتم كلمه ها ناقصن باره بيان احساسات آدم ... مخصوصا وقتي كه بخواي با اين كلمه هاي حقير تولد بهترين دوستت را تبريك بگي ...

كدوم كلمه ... كدوم كلمه ميتونه نشون بده كه از بودنت چقدر خوشحالم ؟

 

مي دونستي وجه تشابه ديگه خرمالو با تو چيه ؟ خرمالوها هم مخصوص اين روزهاي سرد زمستونن ، با اين فرق كه ديگه هيچ خرمالويي تا اواسط دي طعم گسش را حفظ نمي كنه و تو ... و تو چندين و چند دي را پشت سر گذاشتي و هنوزم گسي ...

و شايد ... كه نه ... حتما ... حتما حتما ، تنها خرمالوي گسي هستي كه دوستش دارم ... خيلي زياد ...

 

اضافه شده : تو اين چند روز بعد از تولد وبلاگت ، مدام منتظر كامنت يكي باشي و فكر كني يك سالگي وبلاگت بدون كامنت هاي اون رنگ و بوي غريبي به خودش گرفته و مدام توي دلت بگي همين روزا مياد ... با همون كامنت هايي كه بارت خيلي خيلي عزيزن ...

بعد تو آخرين ثانيه هاي اين شب كامنتش را ببيني و ... شبم كامل شد !

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

تو بهتريني ... بهترين ...

مقسي .

 

تا بعد  

+ نوشته شده در  2006/1/1ساعت 23:31  توسط   | 

سلام

 

هميشه مال همه هستي و مال من هستي ؛ يه روز ، فقط مال من باش .

 

_ بودنشون عذابم ميده ، كنار اونا كلافه و عصبي ميشم ، مي خوام زودتر ساعت بگذره و برم جايي كه دستشون بهم نرسه ... !

 

_ '' سكوت ، ساكن گورستان است '' ؛ تنها جمله اي از شاپور كه دوستش ندارم ...

 

_ يه مارمولك يه وجبي را نشون ميده و ميگه كشف مارمولك فلان فلان در كرمانشاه !!!

يعني من كه از بچگي اين مارمولك هاي بدقواره را كنار گون هاي بيابون هاي آهو ديدم كاشفم ؟!

 

_ بهترين ... بهترين ... بهترين ... جز بهترين ها بودن هم سخته ، هم هيجان انگيز !

( مخصوصا وقتي كه باره اولين بار بهترين بشي ! )

 

_ وبلاگ من كجاش دلتنگه ؟ پس چرا من اين گرفتگي و بي حوصلگي كه شما ازش حرف مي زنيد را اينجا نمي بينم ؟

 

_ منم دلم بابانوئل مي خواد ...

كريسمس تون هم مبارك !

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

بازم بدهكار شدم ... !

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/12/31ساعت 23:30  توسط   | 

سلام

 

اين روزا هيچ حسي ندارم كه ازش بحرفم ، اينه كه اين قسمت خالي مونده !

 

_ خيلي بده كه آدم ابراز احساساتش هم مثل بقيه نباشه !

هديه كه ميگيره فقط بتونه يه لبخند كمرنگ بزنه ( كي ميبينه كه تو دلش چه خبره ؟ ) ، از چيزي كه ناراحت ميشه فقط سكوت كنه و نه به روي خودش بياره و نه به روي طرف ( كي حال خرابش را ميبينه ؟ ) ، وقتي به كسي مي خواد علاقه اش را نشون بده ، به طرف ( اونجوري نيگا نكن ، اين طرف مامانش هم ميتونه باشه ! ) پرت و پلا ( بخوانيد ليچار ! ) بگه ...

ما بريم بميريم با اين احساسات قشنگمون ... !

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

چي بگم ؟ چي بگم وقتي اينقدر خوبي كه ... دوستت دارم ، بي نهايت دوستت دارم !

مقسي .

 

تا بعد 

+ نوشته شده در  2005/12/30ساعت 23:28  توسط   | 

 

سلام

 

جالبه ، يا خنده دار ، يا شايد هم بدشانسي و ضد حاله ...

يك سال ، هرشب و هرشب بنويسي ؛ هيچ شبي باره حرف زدن كم نياري ، هيچ شبي نتوني مانع كلمه ها بشي كه پشت سر هم نريزن رو صفحه ي ورد ...

بعد درست امشب ، همين امشب كه بايد بنويسي ، همين امشب كه بايد متن جور كني ، كم بياري ، ذهنت قفل بكنه ، كلمه ها مدام از دستت فرار بكنن و تو هزارتوهاي اين ذهن درهم و برهمت گم بشن ...

چه با متن ، چه بي متن ... وبلاگم يك ساله شد !

 

اين يه وجب خاك اين دنياي مجازي همه چيز بهم داده ، دقيقا همه چيز ؛ دوستايي كه حاضر نيستم با يك دنيا عوضشون بكنم ؛ دلتنگي هايي كه با وجود تنگ كردن اين دل ما بازم خيلي عزيزن ؛ اميدها و خوشي هايي كه بودنشون يه نعمته ؛ و مهم تر از همه فرصتي باره بودن ، باره گفتن ، باره شنيده و ديده شدن ، باره نوشتن ...

 

حتي فكر اينكه يك سال ، هرشب و بدون وقفه _ به جز موارد معدودي كه دست خودم نبوده ! _ اينجا به روز شده هم باره من يكي جالبه ، اون اوايل اصلا فكرش را نمي كردم بتونم هرشب نويسي را ادامه بدم ، همش فكر مي كردم بالاخره يه جايي كم ميارم ، اما كم كه نياوردم هيچ ، بدجوري بهش معتاد شدم ، شبايي كه آپ نكردم خوابم نميره ...

( عين لالايي ها و قصه هاي بچگي كه بدون اون ها خواب شبانه يه چيزي كم داشت ! )

 

حالا در آستانه يك سالگي وبلاگم ، به اين فكر مي كنم كه چه جوري بعضيا اينقدر راحت حرف از رفتن و برنگشتن ميزنن ، چطور ميشه جايي را پشت سر گذاشت و ديگه نيگاش نكرد كه اينقدر بهش وابسته شدي ؟ هيچ وقت ، هيچ وقت ِ هيچ وقت نميتونم حتي فكر رفتن و برنگشتن را بكنم ؛ باره دل كندن از اينجا خيلي دير شده !

همه چيزش را دوست دارم ، همه چيزش ... !

 

تولدت مبارك عزيز دلم ... تولدت مبارك !

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

....................................................................................

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/12/29ساعت 23:27  توسط   | 

سلام

 

باور كردم كه دلتنگي مسريه ... هر وقت غصه هاي تو بيشتر از كاسه ي دلت ميشه ، دلتنگي هاي منم به اوج ميرسه !

 

_ در جست و جوي قطعه ي گمشده  ... اينو خيلي دوست دارم !

 

_ زل ميزنه بهت ... بغض مي كنه ، دلتنگي هات را دونه به دونه ميشمره ... بغض مي كنه ، باره خوب شدن حالت هيچ كاري نميتونه بكنه ... اين بار ديگه بغضش هم ميشكنه و بعد سكوت و سكوت و سكوت ...

( آدم به كسي كه پا به پاش گريه كنه هم احتياج داره ؟! )

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

... و من مطمئنم مي بيني ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/12/28ساعت 23:26  توسط   | 

سلام

 

_ حوصله حرف زدن ندارم ...

فقط اين متن ... باره خدايي كه اين روزا بدجور گناهي شده !

 

وقتي قلب هايمان كوچك تر از غصه هايمان مي شود ، وقتي نمي توانيم اشك هايمان را پشت پلك هايمان مخفي كنيم و بغض هايمان پشت سر هم مي شكند ، وقتي احساس مي كنيم بدبختي ها بيشتر از سهم مان است و رنج ها بيشتر از صبرمان ؛ وقتي اميدها ته مي كشد و انتظارها به سر نمي رسد ، وقتي طاقتمان طاق مي شود و تحملمان تمام ...

آن وقت است كه مطمئنيم به تو احتياج داريم و مطمئنيم كه تو ، فقط تويي كه كمكمان مي كني .

آن وقت است كه تو را صدا مي كنيم ، تو را مي خوانيم ، آن وقت است كه تو را آه مي كشيم ، تو را گريه مي كنيم ، تو را نفس مي كشيم .

وقتي تو جواب مي دهي ، وقتي دانه دانه اشك هايمان را پاك مي كني و يكي يكي غصه ها را از توي دلمان برمي داري ، وقتي گره ي تك تك بغض هايمان را پاك مي كني و دل شكسته مان را بند مي زني ، وقتي سنگيني ها را برمي داري و جايش سبكي مي گذاري و راحتي ؛ وقتي بيشتر از تلاشمان خوشبختي مي دهي و بيشتر از لب ها ، لبخند ، وقتي خواب هايمان را تعبير مي كني و دعاهايمان را مستجاب مي كني و آرزوهايمان را برآورده ، وقتي قهرها را آشتي مي كني و سخت ها را آسان . وقتي تلخ ها را شيرين مي كني و دردها را درمان .

وقتي نااميدها ، اميد مي شود و سياه ها سفيد سفيد ... آن وقت مي داني ما چه كار مي كنيم ؟

حقيقتش اين است كه ما بدترين كار را مي كنيم . ما نه سپاس مي گوييم و نه ممنون مي شويم ما فخر مي فروشيم و مي باليم و يادمان مي رود ، اصلا يادمان مي رود چه كسي دعاهايمان را مستجاب كرد و كي خواب هايمان را تعبير كرد و اشك هايمان را پاك كرد .

ما هميشه از ياد مي بريم ، ما هميشه فراموش مي كنيم . ما همان انسانيم كه ريشه اش از فراموشي است ...

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

مي دونستي كارت خيلي سخته ؟ چه جوري غرغر و نق و نوق هاي اين جماعت دوپا را تحمل مي كني ؟ دلم بارت ميسوزه ! ما بنده هاي توييم نه طرف معامله ات ، چه جوري دلمون مياد اين مدلي باهات تا كنيم ؟ ديگه عاشق و معشوق نيستيم ، حكم طرفين يه معامله را پيدا كرديم !

مي ترسم ، مي ترسم منم يه روزي اين مدلي بشم ، مي ترسم فراموش كنم كه تو خدايي ، مي ترسم يادم بره كه تو عاشقمي و باهات سر لج بيفتم ...

ميدونم دوستم داري ، مي دونم دوستت دارم ، تو هر شرايطي ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/12/27ساعت 23:25  توسط   | 

سلام

 

كاش زودتر برف ميومد ، اون وقت ردپاي اين همه خاطره ي رفته را مي پوشوند تا من روزي هزار بار احساس دلتنگي نكنم .

 

_ ميگن سالي كه نكوست از بهارش پيداست ، اگه اين مَثل در مورد ما هم مصداق پيدا كنه ، با توجه به امتحان رياضي و تاريخي كه داديم مي تونيم ادعا كنيم باقيش را هم همونجوري ميديم كه بايد !

( چي شد !!! ؛ من خودمم نفهميدم چي گفتم ! )

 

_ درست حدس زده بودم ! ؛ از همون موقع كه گفتم باهات حرف ميزنم ديگه هيچي باره گفتن به ذهنم نرسيد !!

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

حتي اون موقع كه فكر مي كردم در حقم نامردي كردي و بيشتر از اون چه كه در توانمه بهم دلتنگي و بي قراري دادي بازم دلم راضي نشد كه ... شايد چون مي دونستم پا به پام داري مياي و هر اتفاقي بيفته بازم هستي و همين بودنت ، همين بودن تو در هر شرايطي آرومم مي كرد ...

حالا ... حالا ازت مي خوام ؛ ببخشي و بگذري ، اگه نامردي كردم تو هم ... تو كه خوبي و بزرگوار ، تو كه بزرگي و بخشنده ، تو كه رحيمي و رحمان ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/12/26ساعت 23:50  توسط   | 

سلام

 

ديروز يه نفر به كسايي كه معتقدا من و تو خل و چليم و رابطمون مضحك اضافه شد !

پس چرا من اينقدر ديوونه بازي هاي خودم و خودت را ، رابطه ي پر فراز و نشيبمون را ، دعواهاي مكرر و الكي مون را ، بي خيالي و الكي خوشي رابطمون و گفت و گوهاي چرت و پرتمون را دوست دارم ؟!

 

_ جديدا خيلي مزخرف و اعصاب خرد كن شدم ، هر غلطي مي خوام بكنم دلهره مي گيرم ، مي خوام برم خونه دوستم دلهره مي گيرم ، مي خوام برم بيرون دلهره مي گيرم ، مي خوام به فلاني زنگ بزنم دلهره مي گيرم ، مي خوام بيام نت دلهره مي گيرم ... ديگه حالم از خودم به هم ميخوره !

 

_ ساعت 8 صبح كلاس دارم ، ميگم برم نت ، وبلاگ را آپ كنم و زود بخوابم كه فردا هم به موقع پاشم ! ؛ يه نكبت  ! پيدا ميشه و ما را ميگيره به حرف ، سرم را بلند مي كنم مي بينم ساعت 2:30 شده ...

 

_ ساعت 6 از كلاس ميزنيم بيرون ، هوا تاريك شده ، بارون هم شديد ... زير بارون بدو بدو مي كنيم و از روي چاله هاي آب مي پريم ، ما كه تو خيابون هيچ وقت چيزي نمي خوريم هوس باقالي خوردن پيدا مي كنيم ، توي ماشين كه ميشينيم روي شيشه بخار گرفته ماشين نقاشي مي كشيم و مي خنديم ، خونه كه ميايم هي اس ام اس مي زنيم اين طرف و اون طرف و دوتايي غش مي كنيم از خنده ... روز فوق العاده اي بود .

( يادمون رفته بود كه ديگه خيلي بزرگ تر از اون شديم كه تو خيابون دنبال هم بكنيم ، باره همين نگاه هاي مات و مبهوت آدم هاي تو خيابون را نديديم ! )

 

الیکا ( پریسا ) : ببخشید من هر چی فک می کنم ارتباط جامعی مابین جملاتت پیدا نمی کنم

_ بين من و دنياي اطراف و آدم هاي نزديكم و حرفام و خلاصه هرچي كه بهم مربوط ميشه هم انسجامي وجود نداره ، بعد تو مي خواي بين نوشته هاي وبلاگم رابطه ي جامع ! پيدا كني ؟ خنده داره !

 

_ ميري حرفاش را مي شنوي ، بعد مي خواي حرف بزني ، حس مي كني يه چي رو دلت مونده كه بايد بشنوه ، اما دستش را ميذاره رو لبات و اجازه حرف زدن بهت نميده ...

( ميرم ؛ ميام ؛ ميرم ؛ ميام ... 5 دقيقه اي يه بار وبلاگت را باز مي كنم و هي زل ميزنم به در و ديوار كه شايد يه جايي باره حرف زدن باشه ! عين آدم هاي خل و چل مات و مبهوت دنبال جايي مي گردم باره حرف زدن ، بعد كه مي بينم جايي نيست ميرم تا 5 دقيقه ديگه دوباره برگردم و ...

الان كه كامنت دوني را بستي و مهر سكوت زدي رو لبامون حرف زدنم گرفته ... اينو مطمئن باش كه اگه اين مهر سكوت باطل بشه من لال موني مي گيرم ! )

 

پ.ن : ديشب به خودم قول دادم هيچ وقت هيچ وقت هيچ وقت ، هوس بستن كامنت دوني به سرم نزنه ، حس بديه ، خيلي بد !

( برداشت اشتباه نكني يه وقت ؛ اين منم كه از سكوت اين مدلي مي ترسم ، تو توي سكوت خودت غرق باش ، شايد اينجوري به آرامش برسي ، شايد حالت خوب بشه ! )

 

_ بدم مياد عين مجري هاي تلويزيون بيام و زارپ بگم '' تولد عيسي بن مريم ، پيامبر صلح و دوستي مبارك باد '' ، اينه كه از ديروز تا حالا تو اين يه مورد ساكتم !

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

و من تو را بي نهايت دوست دارم ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/12/26ساعت 23:23  توسط   | 

سلام

 

چرا من هرچي سعي مي كنم ، نميتونم از تو متنفر باشم ؟

 

_ بدجوري ميزان خباثت و پستي من زده بالا !

 

( اوصولا ، اندازه ي نوشته هاي آدم ربطي به خوبي و بدي حال و هواش نداره ! )

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

والا ... خواهش !

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/12/25ساعت 23:22  توسط   | 

سلام

 

حيفم مياد تو را ديوونه خطاب كنم ... نه ، اشتباه نكن ، از تو حيفم نمياد ؛ از ديوونه ها حيفم مياد كه تو ِ خرفت را توي دنياي قشنگشون شريك كنم !

 

_ هوم ... فصل امتحان ها هم رسيد !!

 

_ مردي با عباي شكلاتي ... اينم وبلاگ سيد محمد خاتمي .

 

_ همه اون احساس هاي عجيب رفته ، غير از حس مزاحم بودن و كهنه شدن ...

( ميدوني ، تو هم اين حس را بيشتر و بيشتر تشديد مي كني ! )

 

_ اين روزا پفك نمكي و بي ادبي فيل ! و آب معدني و لوازم صوتي و تصويري و روغن موتور و سي دي و پوشك بچه و ماكاروني و گوشي موبايل و هرچي محصول توي ايرانه باره خودش قرعه كشي گذاشته ، جايزه اش هم بردن ملت به جام جهانيه ... اين طوري كه داره پيش ميره فكر كنم روز بازي ايران و مثلا مكزيك ، يه مكزيكي باره نمونه توي ورزشگاه پيدا نمي كنيم ، ورزشگاه مملو از هموطنان عزيز ميشه !

 

_ هرچي كه '' من '' بگم درسته و شكي درش نيست ! اين يه اصل به اثبات رسيده است !!!

 

_ چقدر علامت تعجب داره اين پستم !

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

اين به درك گفتن و فكر نكردن بهش بهترين كار ممكنه ها ...

از شنبه هواي ما را داشته باش !!!!!

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/12/24ساعت 23:21  توسط   | 

سلام

 

تا حالا چند بار ازت عذر خواستم ؟ چند بارش به خاطر گناه نكرده ام بوده ؟

 

_ حس اضافي بودن ... حس مزاحم بودن ... حس بي خود و بي جهت وجود داشتن ... حس وسيله و ابزار بودن ... حس كهنه شدن ... حس به درد نخوردن ... حس دور انداخته شدن ... حس ارزش نداشتن ... حس نفر شونصدم هم نبودن ... حس دويدن و به جايي نرسيدن ... حس مزخرف دوست داشته نشدن ... 

( خواهشا نيايد بگيد مزاحم نيستي و الي و بلي و فلاني ... اصلا حال و حوصله ندارم ... فكر هم نكنيد كه حالم خوب نيست ، خوبم ، خوب ... )

 

_ ناگهان پرده برانداخته اي يعني چي

مست از خانه برون تاخته اي يعني چه

شاه خوباني و منظور گدايان شده اي

قدر اين مرتبه نشناخته اي يعني چه

 

( ما هم ميتونيم به خواجه بگيم '' اين كه الان گفتي يعني چه ؟ '' !!!! )

 

_ مي خواستم كامنت دوني اين پست را ببندم و بي خيال شدم ...

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

تو را دوست دارم ، اينو ميدونم كه هرچي بشه تو را خيلي دوست دارم ... مهم نيست ، به درك ، مهم اينه كه تو كنارمي ....

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/12/23ساعت 23:20  توسط   | 

سلام

 

 .......................................................

 

_ اينم از شب يلدا ... پاييز امسال هم رفت ...

( پاييز امسال ، مخصوصا اواخرش باره من يكي خيلي خوب بود ، زمستون ها هم هميشه عالي بوده ... )

 

_ خيلي جالبه ، تا حالا فكر مي كردي ايني كه ميگن بي احساس و سردي يه جورايي بيشتر شوخيه تا جدي ؛ اما يه دفعه مي فهمي كاملا جدي بوده ... هنوزم باورم نميشه جدي جدي منو تا اين حد بي احساس مي دونستن ...

 

_ هوم ... گوته ميگه '' سخن گفتن يك احتياج است ، اما گوش دادن يك هنر ''

وقتي ميشيني باره يه دوست ميگي و ميگي و ميگي ؛ اونم ساعت ها ميشينه جلوت و بي هيچ حرفي ، بي هيچ اعتراضي ، بدون تمسخر و غرغر و بي حوصلگي گوش مي كنه و حتي يه مواقعي هم اون بارت ميگه ، بيشتر و بيشتر حرفش را ميفهمي ...

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

معجزه يعني چي ؟ يعني نادر و خارق العاده ؟ يعني چيزي كه باعث تعجب بشه ؟ يعني چيزي كه علاوه بر شگفت زدگي ذوق زده ات هم بكنه ؟ ... اگه اينجوريه اين از معجزه هم بالاتره ...

مقسي .

 

تا بعد  

+ نوشته شده در  2005/12/22ساعت 23:19  توسط   |