سلام 
خودم را آماده مي كنم ، حرف هايي كه قراره بهت بزنم را مرور مي كنم ، با خودم قرار ميذارم اين دفعه ديگه كوتاه نيام ... ازت خداحافظي كه مي كنم تازه ياد قول و قرارهام ميفتم ... حالا ميشينم حرف هايي را مرور مي كنم كه دفعه بعد بايد بهت بگم ، يا شايدم حرف هايي كه هيچ وقت بهت نميگم ...
_ تو هميشه جر ميزني ... من باهات بازي نمي كنم !
_ نه ، اين دفعه جر نمي زنم ، قول ميدم ... بيا بازي .
_ قول دادي ها ؟
هر دو كودك ، انگشت هاي كوچكشان را روي گل هاي قالي مي گذارند :
_ كلاغ ... پر ... گنجشك پر ...
نگاه مرد از روي گل هاي قالي جدا مي شود و روي پنجره ثابت مي ماند . باد ، پروانه هاي پرده را در هوا مي رقصاند .
_ پروانه ... پر .
مرد بلند مي شود و پشت پنجره مي ايستد . پرنده اي از روي سيم هاي برق مي پرد و دور مي شود .
_ پرنده ... پر .
آفتاب در سياهي چشم هاي مرد مي نشيند و اطراف چشم هايش چين مي خورد . قاصدكي ، آرام از بالاي سر مرد مي لغزد و وارد اتاق مي شود . دختربچه مي گويد : ‹‹ قاصدك ... پر ! ›› و فوت مي كند به طرف قاصدك .
قاصدك ، نرم و سبك اوج مي گيرد و از كنار مرد مي گذرد و از پنجره ، بيرون مي رود . باد ، قاصدك را با خود مي برد و آستين هاي خالي مرد در امتداد حركت قاصدك به هوا بلند مي شود .
دختربچه مي گويد : ‹‹ دست هاي بابا ... ››
مرد نگاهش را از مسير پرواز قاصدك مي گيرد و رو به دختر مي گويد : ‹‹ پر ! ››
پسر به آستين هاي پدر نگاه مي كند و مي گويد : ‹‹ سوختي ! سوختي ! بابا كه دست ... تازه ! اگر داشت ، پرواز نمي كرد كه ! ››
دختر مي گويد : ‹‹ چرا ... خودم ديدم . پرواز كرد . همين الان ... خودم ديدم . ››
پسر مي گويد : ‹‹ ديدي باز جر زدي ! من ديگه بازي نمي كنم . يا تاپ تاپ خمير ، يا من بازي نمي كنم ! ››
خورشيد در سياهي چشم هاي مرد مي لغزد و پايين مي افتد . دخترك در حالي كه به آستين هاي پدر خيره شده ، روي دو دست خم مي شود . پسر ، آرام به پشت او مي زند و مي گويد : ‹‹ تاپ تاپ خمير ... شيشه پر پنير ... دست كي بالا ؟ ››
باد مي وزد و آستين هاي مرد در هوا بلند مي شوند .
پسرك مي گويد : ‹‹ تاپ تاپ خمير ... شيشه پر پنير ... دست كي بالا ؟ ››
دختر، روي دو زانو مي نشيند و با انگشت اشاره مي كند و ميگويد : ‹‹ دست هاي بابا! ››
_ بي خيال احساسات عقشولانه ما ميشيد ؟ چيزي كه وجود نداره باره چي بايد درباره اش حرف زد ؟
دعاي امروز
: خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .
ميدوني ، فكر مي كنم فرشته نجات روزهاي پنجشنبه است ؛ چرا فقط يه پنجشنبه تو طول هفته داريم ؟
منم مي خوام ...
مقسي . 

تا بعد 
