سلام
تا حالا هيچ وقت مثل حالا احساس تنهايي نكردم ... حتي اون موقع كه تو دنياي واقعي خودم را تك و تنها مي ديدم حس و حالم مثل الان نبود ... بدجوري احساس غريبي مي كنم ...
_ عذابم مي ديد ، با رفتن ها و عزم سفر كردن هاتون آزارم مي ديد ، با بي توجهي هاتون به اين دلي كه اينجا است اذيتم مي كنيد ، مي دونستيد از همتون بدم مياد ؟ ازتون بدم مياد ... مي فهميد ؟ بدم مياد ...
اونجوري نيگام نكنيد ، ديشب ، همون موقعي كه تلاش مي كردم جلوي ريزش اشكام را بگيرم تا بالشم را بيشتر از اين تر نكنه اينا را گفتم ... اينقدر گفتم ازتون بدم مياد كه خوابم برد ... هيچ وقت فكر نمي كردم باره كسايي كه اين همه دوستشون دارم اين حرفا را بزنم ، تقصير من نبود ... بعد دو روز بي خبري از وبلاگا ميايد مي بينيد كسي كه خيلي خيلي زياد دوستش داريد اسباباي وبلاگش را جمع كرده يه گوشه و خداحافظي هاش را كرده و آماده رفتنه ... مي بينيد بقيه هم دارن حرف از رفتن مي زنن ... مي بينيد خيابون پشتي شده عين بازار ... همه اسباباشون را چيدن تو كوچه كه چي ؟ بريم ... چه حالي بهتون دست ميده ؟ چه فكري مي كنيد ؟ ... فكر مي كنيد رفتن به همين آسوني هاست ؟ الكيه ؟ كه هر وقت ديديد خسته ايد بگيد آقا ما رفتيم ؟ پس حق ما اين وسط چيه ؟ ما هيچ سهمي نداريم ؟
تو اين چند ماه اخير تمام وقتم و تلاشم توي نت فقط صرف نگه داشتن اين و اون شد ، تا اين يكي را مجاب به برگشتن مي كردي بايد مي دويدي دنبال نفر بعدي كه نگهش داري ... اينقدر تو اين چند ماه حرف زدم ، تهديد كردم ، خواهش كردم ، تمنا كردم ، به عجز و لابه افتادم باره بازگشت اين و اون كه ديگه نا ندارم ، از رمق افتادم ... خسته شدم ... مي فهميد ؟ خسته ام ...
همه ي تلاشم باره جلوگيري از رفتن دوستام تجربه تلخ شب ناز بود ... نمي خواستم يه بار ديگه تكرار بشه ... شب ناز كه اون همه بهم قول داد كه بره و زود برگرده ، رفت و ديگه پشت سرش را هم نگاه نكرد ... چه برسه به بقيه كه همينجوري هم مي گفتن ميرن و ديگه پشت سرشون را هم نگاه نمي كنن ...
خسته ام ... رمق ايستادن جلوتون را ندارم ... كه اگه توان ايستادن هم بود نمي دونم چه جوري بايد بايستم كه اين چند ماه همه راه ها را رفتم و حالا نميدونم اين دفعه كه همه با هم عزم جزم كردن كه برن از كدوم راه بايد برم ...
چيكار بايد بكنم كه يه بار ديگه آرامش به اين خيابون برگرده ؟
اينا هم باره تو كه كاكتوست را گم كردي :
بيا اصلا از اولين روزا شروع كنيم ... از اون روزايي كه با هم آشنا شديم ... تو وبلاگ ملينا ديدمت ، و چقدر حسودي كردم كه تو اونجايي ... جدي ميگم ... هميشه فكر مي كردم چرا وبلاگ ملينا ... جايي كه اصلا به تو نمي خورد ... تا تو اومدي پيشم ... نميدوني چقدر خوشحال شده بودم ، يا بهتر بگم ذوق زده شده بودم ... گذشت و گذشت و گذشت تا شدي آبجي بزرگ ترم ... شدي قل من كه چند سال زودتر به دنيا اومده بود ... بودنت حجم بزرگي از تنهايي منو پر كرد و چقدر خوشحال بودم كه خواهري دارم كه اين همه شبيه به منه ... و حالا بعد از اين همه وقت با رفتن تو ... چي بگم ...............
كاكتوس من ِ وجودي تو بود ... درست عين شب ناز من ... شب ناز هم رفت و ديگه سراغي هم از ما نگرفت ، نذار كاكتوس همينجوري بذاره و بره ... مطمئن باش بدجوري احساس غربت مي كني وقتي ببيني ديگه هيچ وقت نيست ...
شب ناز ِ من رفت كه برگرده ... رفت كه بياد و تا ابد كنار من باشه ... اما الان از رفتنش ماه ها مي گذره ... هنوزم يه چشم من به دره تا برگرده ... مطمئن باش از رفتنش پشيمون ميشي ...
حتي اگه كاكتوس رفته ، تو نرو ... بمون شايد يه روزي دوتاشون با هم برگشتن ...
چه جوري بهت بگم رفتنت بدجوري روحم را آزار ميده ؟ چه جوري بگم نبودت اينقدر عذاب آوره كه تحملش از من ساخته نيست ؟ چه جوري بگم از پس تحمل جاي خالي تو برنميام ؟ چه جوري بگم تا شايد دلت بارم بسوزه و برگردي ؟ چه جوري بگم ؟ چي كار بكنم تا نري ؟ تا تنهام نكني ؟ .................
_ يه كبوتر پيدا كردم ، كبوترها را بدجور دوست دارم ، هميشه حس مي كنم كبوترها بدجوري پاكن ... كاش همون جوري كه ميگن با اومدنش يه عالم چيزاي خوش را بياره ...
دعاي امروز : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .
نميدونم چي بگم ، ديگه حس مي كنم كم آوردم ... باره اولين باره كه اينقدر احساس درموندگي مي كنم ، دارم دوباره تنها ميشم ، مثل قبل ... خيلي بده نه ؟ اينكه آدم يه دفعه به خودش بياد و ببينه تنهايي اش پر شده از آدماي دوست داشتني و بعد ، يه روز چشم باز كنه و ببينه هيچ كس دور و برش نيست ... خيلي بده نه ؟ مي خوام برگردم ، كارم اشتباه محض بود ، مي خوام برگردم ... كمكم مي كني ؟
مقسي .
تا بعد