تبليغاتX
سايه

سايه

سلام

 

اين شبا آدم دپرسه ، هيچي ندارم كه بگم ...

 

تو از سجود كدامين نماز مي آيي ؟

كه فرق مي شكنندت ، هنوز برپايي !

تو در ديار كدامين ستاره روييدي ؟

كه قطره قطره چكيدي ، دوباره روييدي !

چرا سكوت گزيدي و شب نورد شدي ؟

تو اي بزرگ ! چرا ذره ذره درد شدي ؟

.................................................

.................................................

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

پارسال بزرگ ترين آرزوم را ننوشته و حتي نگفته برآورده كردي ... حتي بهت نگفتم چي مي خوام و تو خودت بهم داديش ...

امسال فقط و فقط يه چيز ازت مي خوام ... خيليا خواستن يادشون باشي ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/22ساعت 23:34  توسط   | 

سلام

 

امروز همه جور احساسي داشتم ، جمعشون با هم ميشه هيچ ... هيچ احساسي نداشتم .

 

_ از خواب بيدار شدم نيگا مي كنم به ساعت مچيم مي بينم ساعت 4  ، كلي تعجب مي كنم ، نيگا مي كنم به ساعت ديواري ، انگاري جدي جدي ساعت 4 ، مگه ميشه آخه ؟

بابام ميگه ما فكر كرديم به خواب زمستوني رفتي ، مامانم هم ميگه يه خورده بخواب ... كلي خجالت كشيديم ، اينجوري نميشه ، بايد يه كاري بكنم ، روزاي جمعه همون موقع كه بابابزرگم از خواب بيدار ميشه من از پاي كامپيوتر پاميشم  ... كلي خجالت زده شدم ...

 

_ نشستيد تو ماشين ، داريد يكي از آهنگ هاي مورد علاقه تون اونم از خواننده محبوبتون را گوش مي كنيد ، اصلا تو اين عالما نيستيد ، پرت شديد تو دنياي خودتون  ، يه دفعه يه صداي نكره داد ميزنه ‹‹ بابا بي خيال ، نازكردنم حدي داره ... ››  ، چنان ضدحالي مي خوريد كه حد نداره .

( اين روزا من هرجا ميرم اين آهنگ صادقي را مي شنوم كه به نظرم مزخرف ترين آهنگش هم هست  ... شانس نداريم كه ... )

 

_ خوب بازي كرديم ، خيلي خوب بازي كرديم ، گلامون را داور قبول نكرد ، موقعيت هامون هم هي خورد به تير دروازه و مدافع حريف ... بدجوري امروز بدشانسي آورده بوديم ، آخر بازي ديگه از بس موقعيت هاي مختلف هدر رفت اشكمون در اومده بود ...

 

_ يكي پرسيده بود شما آهويي هستيد ؟ اسمش را هم نفهميديم چي بود ، آدرسي هم نداشت بهش سر بزنيم ، حالا همينجا بگيم ؛ هم آهويي هستيم ، هم آهويي هستيم ، يعني اينكه هم فاميليمون اينه ، هم اهل اونجاييم ، حالا منظور شما كدومش بوده ديگه خودت جوابش را بردار ...

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

نه خودم چيزي مي خوام ، نه باره ديگران چيزي مي خوام ، اگه چند وقت پيش بود مطمئنن اينجا ازت مي خواستم يه كاري بكني ، اما الان ديگه ميگم مهم نيست ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/21ساعت 23:33  توسط   | 

سلام

 

گيجم ، گيج ِ گيج ....

 

هنوزم باره بقيه همون الهام قديميم ؟

 

احساس مالكيت نسبت به آدما هم بد درديه ها ، هم مسخره است ، هم احمقانه ، هم خودخواهانه ! ، هم آزار دهنده ....

 

_ ديشب نشد كه آپ بكنم ، آدم يه شب وبلاگش نمياد بدجوري هوايي ميشه ، خيلي زياد به اينجا عادت كردم ، خيلي ناجور دوستش دارم ...

 

_ بچه ها دور هم جمع شده بودن حرف ميزدن ، بحث در مورد احساسات و عواطف بود ، يكي از بچه ها برگشته ميگه وقتي خواستن گِل الي را درست كنن يه سنگ برداشتن گذاشتن جاي قلبش ... بعد همه با هم ميزنن زير خنده .

نميدونم چيكار بايد بكنم كه نشونه اين باشه منم دل دارم ، احساسات دارم ، از سنگ نيستم ، از يخ نيستم ، آدمم ، مثل بقيه ...

اين بي احساسي من اين روزا علاوه بر اين كه شده وسيله دست بچه ها باره اين كه بهم بخندن ، شده راهي باره اذيت كردن من ، كه هركاري دوست دارن باهام بكنن ، هر حرفي دوست دارن بزنن به اين بهانه كه من احساسات ندارم كه ناراحت بشم ...

بدجوري تو كلاس احساس غريبي مي كنم ، ديگه حوصله هم ندارم مثل گذشته ها وقتي مسخره ام مي كنن جوابشون را بدم ، هرچي ميگن فقط نيگاشون مي كنم ...

يه بار جرئت كردم بارشون از دلتنگي هام گفتم ، تا يه هفته بهم مي خنديدن ، فكر مي كردن باهاشون شوخي كردم ، وقتي بهشون گفتم حرفام از سر شوخي نبوده ، قيافه هاشون بدجوري ديدني بود ، كلي تعجب كرده بودن ، بعد كلي وقت بهم گفتن بهم نمياد از اين حرفا بزنم ...

 

_ ‹‹ شما كه غريبه نيستيد ›› را تمومش كردم ، خيلي نثر جالبي داشت ، انگاري كه مرادي كرماني نشسته جلوي آدم و داره از خودش ميگه ، اينقدر گرم و صميمي بود كه آدم احساس نمي كرد داره زندگي نامه طرف را ميخونه .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

بابت اجابت دعام خيلي مقسي ... كلي خوشحالم كردي .

اين شبا هيچي نمي خوام ، درسته يه جورايي حالم گرفته ميشه اما ميگم مهم نيست ، قول دادم بهت كه اينو بگم ... 

باره خودم چيزي نمي خوام ... ولي بگو ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/20ساعت 23:32  توسط   | 

سلام

 

خيلي تعجب مي كنم وقتي اين آدم مغرور و يه دنده ، به خاطر اون از همه غرور و احساساتش مي گذره ، دل خودش را ميشكنه تا يه وقت دل اون نشكنه ، يه وقت اون رو غرورش پا نذاره ...

 

_ خيلي بده آدم وقتي عصباني ميشه به جايي برسه كه دوستاش ازش بترسن .

 

_ از دستت خیلی ناراحتم ...خودتم می دونی چرا

 

به ما نيومده يه روز با خودمون درگير نباشيم ؟ به ما نيومده يه روز هي حرص نخوريم ؟ خوب شد ديروز گفتم زيادي احساس آرامش مي كنم ...

نميدونم كي هستي ، نميدونم چرا ناراحتي ، نميدونم چي كارت كردم ... هيچي نميدونم ، اگه خودت زحمت بكشي حداقل يكي از اين نميدونم ها را بارم تبديل به ميدونم بكني خيلي خوب ميشه ؛ خيلي ازت ممنون ميشم كه فقط يه نشونه كوچولو بدي تا من بيشتر از اين از دست خودم حرص نخورم ...

( نميدونم چرا يه نفر اون گوشه موشه هاي دلم نشسته و مدام تكرار مي كنه كه اگه كسيه جز فلاني مهم نيست ... جدي اگه اون نباشه مهم نيست ؟  )

 

_ حالم خوب نيست ، مريض تشريف دارم ، كامنتي بي جواب موند نيايد ما را بگيريد بزنيد .

 

_ اين يكي را خيلي دوست دارم :

 

بار خدايا ! اگر مرا فرداي قيامت به دوزخ فرستي ؛ سري آشكار كنم كه دوزخ از من به هزار ساله راه بگريزد .

بار خدايا ! اگر مرا در دوزخ كني ؛ من فرياد برآورم كه وي را دوست داشتم ؛ با دوست اين كنند ؟!

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت.

امشب خودم هيچي نمي خوام .

فقط بگو كه خوب ميشه ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/19ساعت 23:32  توسط   | 

سلام

 

مگه ميشه آدم به همين راحتي پشت بكنه به تمام چيزايي كه يه زماني بارش حكم مهم ترين اتفاق هاي زندگيش را داشتن ؟

 

_ شده تا به حال حس كنيد دور و برتون را يه سكوت ، يه جور آرامش عجيب گرفته ؟ آرامشي كه بدجور بوي خطر ميده ، همش حس مي كنيد قراره يه اتفاقي بيفته ، همش واهمه داريد ...

اين سكوت و آرامش بدجوري منو ترسونده .

 

_ توي باغ گشت مي زديم كه چشممون افتاد به يه لونه بالاي درخت زردآلو ، به هزار زحمت از درخت بالا رفتيم ، توي لونه سه تا موجود زشتِ بدقواره بود كه بيشتر به تيكه گوشت هاي زنده اي شباهت داشتن كه هي وول مي خوردن تا پرنده ؛ درگير تحقيق و تفحص اين تيكه گوشت ها بوديم كه صاحبشون سر رسيد و هرچي قارقار كرد كه لونه اش را ول كنيم و بريم دنبال كار خودمون به حرفاش گوش نكرديم ، گذاشت و رفت ، فكر كرديم خسته شده ، 5 دقيقه بعد آسمون بالاي سرمون مثل قير سياه شده بود  ، انگاري هرچي كلاغ روي زمين بود بالاي سر ما جمع شده بود ، بدجوري هول كرديم ، اومدم از درخت بپرم پايين افتادم روي بوته هاي خار زير درخت و يه دستم تا آرنج پر تيغ شد  ، به هر مصيبتي بود در رفتيم ... فردا و فرداهاي بعدش وقتي به لونه سر مي زديم مي ديديم كلاغ ديگه به لونه اش سر نميزنه ، هر كاري كرديم نتونستيم به اون جوجه هاي بدقواره غذا بديم و زنده نگهشون داريم ...

از اون موقع تا حالا نسبت به كلاغ ها بدجوري احساس تعهد مي كنم ...

( دلم بدجوري هواي شيطنت هاي خودم و حميد را كرده . )

 

خداوندا اگر تو را از بيم دوزخ مي پرستيم ؛ در دوزخم بسوز و اگر به اميد بهشت مي پرستيم ؛ بر من حرام گردان و اگر براي تو ؛ تو را مي پرستيم ؛ جمال باقي دريغ مدار .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

اين روزا چشون شده ؟ بدجوري همه چي سرجاشه ! ... عادت كردم به اين كه هميشه خدا ذهنم درگير باشه و كلي مشغله داشته باشم ، هي يه اتفاق هايي اطرافم بيفته كه حرص بخورم و مجبور باشم كلي دوندگي بكنم كه همه چي به حالت اولش در بياد ، هي مجبور باشم به ديگران باره حرفا و كارام جواب پس بدم ، هي سوءتفاهم بين اين و اون ايجاد بشه و با كلي حرص و جوش و ناراحتي برطرفش كنم .....

حالا هيچ كدوم از اينا نيست ، هيچ چيز ناراحت كننده اي نيست ، همه چي عادي يا بهتر بگم يه جورايي غيرعاديه ...

من عادت ندارم به اين همه آرامش ، خودت ختم به خيرش كن .

خيلي ها اين روزا ازت خواسته هاي كوچيك و بزرگ دارن ، خيلي كوچيك تر از اونيم كه بيام ازت بخوام بارشون كاري بكني ، من كي باشم كه از اين خواسته ها بكنم ؟ ، خودت اينقدر بزرگ هستي كه ببينيشون ، بدجوري منتظرن ها ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/18ساعت 23:31  توسط   | 

سلام

 

تيكه پازلم را برداشتي به كنار ، پسش ندادي به كنار ، مال خودت دونستي اونم به كنار ، ديگه مهم نيست ... مال خودت ، تيكه بهتري پيدا مي كنم ، تيكه اي كه به زندگيم رنگ بده ، نه روز به روز تيره تَرش كنه ...

 

خيلي وقته ديگه نه محرم اسرارم و نه سنگ صبور .

اينم مهم نيست ...

 

_ آدم يه سه را اشتباهي و از روي حواس پرتي در چهار ضرب نمي كنه بعد سه نمره قشنگ از دستش ميره  ، همينه كه از رياضي متنفرم  ، يه اشتباه كوچيك بدجوري آدم را مي سوزونه ، يه بار تو عمرم مي خواستم از رياضي نمره خوب بگيرم  ، با يه بي دقتي همه چي خراب شد ، 19 رسيد به 16 ...

 

 الهي ! كار من و آرزوي من در دنيا از جمله دنيا ؛ ياد توست  و در آخرت از جمله آخرت ؛ لقاي توست . از من اين است كه گفتم ؛ تو هر چه موافقي كن .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

ديشب تا كجا گفتم ؟ اصلا چي گفتم ؟ يادم نمياد ...

دلم تركِ تازه برداشته بود ، سخت دلتنگ بودم ، اومدم پيشت ، سرم را گذاشتم رو پات و فقط گريه كردم ، وسط گريه ها بود كه ديدم به حرف اومدم ، دارم يه ريز بارت حرف ميزنم و گريه مي كنم ... ديگه هيچي يادم نيست .

صبح كه پاشدم همه چي عوض شده بود ، دلتنگي ها را برداشته بودي و به جاش يه عالم شور و شوق گذاشته بودي ، دل شكسته ام را بند زده بودي و اشكام را با سر انگشت محبتت پاك كرده بودي ، خونه دلم را خلوت كرده بودي و پُرش كرده بودي از هواي تازه ، حالا مي تونستم نفس بكشم ...

من مي ترسم ... اين روزا خيلي مي ترسم ، از اين مي ترسم كه پام را كج بذارم ، كه بلغزم ، كه ... مي ترسم ... خيلي مي ترسم ...

ميدوني ، ميشه از اين موقعيت استفاده كرد ، اگه همه چي اون طوري كه بايد پيش بره ، همه چي درست ميشه ، يه كاري بكن .

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/17ساعت 23:30  توسط   | 

سلام

 

نمي خواد پازل منو پس بده ، نمي خواد پسش بده ... پسش مي گيرم ، شده به زور ... اون تيكه فقط مال منه .

 

همه چي شده شبيه مكعب روبيك ، نمي تونم درستش كنم ... يا شايدم بهتر باشه بگم نمي خوام درستش كنم ؛ مكعب روبيك بهم ريخته را بيشتر دوست دارم !

 

_ زنگ ورزش معلمه ما را دوتا تيم كرده كه هندبال بازي كنيم ، من و مهسا را هم انداخته تو يه تيم ؛ ما دوتا هم همه ي بچه هاي تيم را جمع كرديم تو دروازه  ، معلمه مات مونده ، ميگه بابا چرا همه تو دروازه وايساديد ؟ بياييد بيرون ، فقط يكيتون اونجا باشه ، ميگم خانوم اين سيستم جديدترين سبك بازي توي جهانه ، ما به سبك 7- 0- 0 بازي مي كنيم  ، بعدشم كه شروع كرديم به بازي تيم ما اينقدر تاكتيكش نوين و زيبا بود كه حد نداشت ؛ وقتي توپ ميفتاد دست يكي از بچه هاي تيم مقابل من و مهسا همه بچه ها را مجبور مي كرديم با هم برن بريزن سر اون يه نفر  ، توپ را به زور و با كتك بگيرن  ؛ وقتي هم توپ ميفتاد دست يكي از ماها ، حاضر نبود به كسي پاس بده ، توپ را بغل مي كرد با كله مي رفت طرف دروازه ، دروازه بان را هول مي داد كنار و گل مي زد  ... با يك سيستم جديد و بكر تونستيم با حساب ده بر يك برنده بشيم .

آخر بازي معلمه ميگه اين چه ورزشي بود شما انجام داديد ؟ بهش ميگم اين بازي يك بازي جديده ، تلفيقي از هندبال و كشتي كچ و فوتبال و ورزش هاي رزمي و شناي كرال پشت و ...  ؛ ميگه شما دوتا از لحاظ عقلي جدي جدي مشكل داريد ...

 

الهي ! تو داني كه هواي دل من در موافقت فرمان توست و روشنايي چشم من در خدمت درگاه توست . اگر كار  به دست من استي ؛ يك ساعت از خدمت نياسايمي .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

چي ميشه اگه بشه ؟ بابا اين كه ديگه چيز خاصي نيست ، اون اوايل را كه يادت نرفته ؟ خب چرا الان نباشه ؟

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/16ساعت 23:28  توسط   | 

سلام

 

پازل من نقش و نگار اون تيكه را كم داره ... پسش بده ... تيكه پازل منو پسش بده ...

 

شعر محبوب آزار طلب سيلوراستاين را شنيدي ؟ بدجوري در مورد تو صدق مي كنه ... فقط كاري نكن كه تنها بموني و باره مشت كوبيدن چيزي جز ديوار بارت باقي نمونه ...

( ميدوني حالا كه فكر مي كنم مي بينم فقط اونجاييش كه ميگه ‹‹ و آدمي هميشه كسي را كه دوست مي دارد ، مي آزارد . ›› اش در مورد تو صدق نمي كنه ، مي فهمي چي ميگم كه ؟ تو كسي را آزار ميدي كه دوسش نداري ... )

 

_ آدم جمعه ها صبح كه تا ساعت 11 خوابه  ، وقتي هم كه از خواب پا ميشه تا يه ساعت بايد به سقف نيگا كنه بلكه حس و حال بلند شدن پيدا بكنه  ، بلند هم كه شد پاشه بره سراغ درسش يه خورده درس بخونه ، بعد چون ماه رمضونه و ناهار خبري نيست ، دوباره بگيره بخوابه تا افطار  ، بعد افطارم كه تا ساعت 9 سريال ها را ببينه ، از سريال ديدن كه فارغ شد باز درس بخونه ، بعدش هم بگيره بخوابه ...  

( همش كه شد خواب !  )

خب اينجوري آدم جمعه ها هيچي باره نوشتن نداره ...

 

_ هدي بدجوري ما را بي خبر گذاشته و رفته ...

 

_ اين روزا بيچاره و بدبخت بدجوري شده تيكه كلامم  ، هرچي مي خوام بگم يكي از اين دوتا بايد تو حرفام باشن ، امكان نداره من يه جمله بگم توش يكي از اينا نباشه ... حالا اصلا هم فرقي نمي كنه دارم با كي حرف ميزنم ها ، از عطي گرفته تا مامانم .... همه را خفه كردم با حرف زدنم .

( تنها كسي كه از اين دوتا كلمه مصون مونده ، باباييه .  )

 

الهي ! ما را در دنيا هر چه قسمت كرده اي به دشمنان خود ده و هر چه در آخرت قسمت كرده اي به دوستان خود ده كه مرا تو بسي .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

يه چند وقتي هي اومدم اينجا يه چي را بارت بنويسم ، شرمم اومد ، خجالت كشيدم ، روم نشد كه بگم ، خودت خوب ميدوني چي مي خواستم ، مگه ميشه كه ندوني ... شرمنده ام ... قول قول قول ميدم ، همينجا بهت قول ميدم ديگه تكرار نشه ...

مقسي .

 

تا بعد 

+ نوشته شده در  2005/10/15ساعت 23:27  توسط   | 

سلام

 

تيكه پازل گم شده يا دزديدنش ؟ كي تيكه پازل منو برداشته ؟

 

آخر ماجرا به كجا ختم ميشه ؟

يه چيزي شنيدم ... حالا مدام از خودم مي پرسم تا كي ؟ آخرش كه چي ؟ ...

 

_ امروز زنگ زيست ، درسمون در مورد مغز و بخش هاي مختلفش بود ، معلم مون داشت در مورد يكي از بخش هاي مغز صحبت مي كرد كه اسمش ليمبيكه و بعضي از احساسات مربوط به اين قسمت مغزه ؛ وسط درس مهسا بلند شده ميگه خانوم ميشه كسي ليمبيك نداشته باشه ؟ معلمه ميگه نه ، نميشه ؛ مهسا ميگه چرا خانوم ميشه ، نمونه اش همين آهويي ، اوصولا چيزي به اسم ليمبيك نداره  ، خيلي بي احساسه .

( حالا ديگه تو كلاس بي ليمبيك صدام ميزنن ...  )

 

_ يكي مياد ، يكي ميره ، بلاگفا اين روزا بدجوري صحنه رفت و آمدهاي اساسي شده ... نميدونم چي بگم ... نميدونم مزه ي همه چيز را جا گذشتن و رفتن چه جوريه ، اما مي دونم مزه احساسي كه بي توجه با خودشون مي برن چقدر تلخه ، حداقل احساساتي را كه از من مي گيريد و با خودتون مي بريد را بهم پس بديد ...

 

_ هداي من كو ؟

 

_ امروز بچه ها افطاري اومدن خونه ما ، بيشتر از همه انگاري به مامانم خوش گذشته ! ميگه هفته ديگه هم بگو بيان ...

 

_دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

ملالي نيست ، هيچ ملالي نيست ... اين يه جور آرامش قبل از توفانه ؟

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/14ساعت 23:27  توسط   | 

سلام

 

پازل زندگيم را مي چيدم ، يه تيكه كم آوردم ... كسي تيكه گمشده پازل منو نديده ؟

 

پرسيد مگه ميشه آدم ، هم دلش باره يه نفر بزنه هم ازش متنفر باشه ؟ يه همچي چيزي غير ممكنه ، آدم يا يه نفر را مي خواد يا نمي خواد ، دوتاش با هم كه امكان نداره .

وقتي من اين حس را تجربه كردم چي ؟ هيچ وقت در اوج تنفر هم يادم نرفت بايد دوستش داشته باشم ...

 

_ ............................................................................................

 

_ يه عالم باره هدي نگرانم ، هدي گم شده انگاري ...

 

_ امروز به بچه ها ميگم من چه عيب و ايراد هايي دارم ، همه بدون استثنا اين جوابا را بهم دادن :

بزرگ ترين عيبت اينه كه بي خود و بي جهت عصباني ميشي ، بيشتر وقتا بدون دليل اعصابت خورده ، خيلي زود از كوره در ميري ، عصباني هم كه ميشي خدا به داد برسه ، وحشتناك ميشي ، آدم حتي جرئت نمي كنه بهت نزديك بشه .

( نتيجه مي گيريم منو عصباني نكنيد اگرنه هرچي ديديد از چشم خودتون ديديد ...  )

عيب ناجور ديگه ات هم اينه كه وقتي يه حرفي ميزني به هيچ وجه امكان نداره از حرفت برگردي ، حتي اگه مطئن باشي حرفت اشتباهه بازم سفت و سخت حرف خودت را ميزني و حتي حاضر نيستي يك كلمه از حرفات را كوتاه بياي ، حرف ، حرف خودته ...

( اين قسمت دوتا نتيجه گيري داره ، اول اين كه با من بحث نكنيد چون خودتون پشيمون ميشيد ، خسته ميشيد بس كه فك مي زنيد بعد بازم مي بينيد مرغ بدبخت من عليله  ، بعدشم اين كه يه وقت ديديد من توي بحث عصباني بشم و ...

اينم اينجا اضافه كنم ، من بعضي وقتا ، با بعضيا هم بدجور راه ميام و از حرفام مي گذرم ، فكر نكنين هميشه خدا رو حرفم پافشاري مي كنم .  )

يكي ديگه اش هم اين كه بدجوري ميزني تو حال آدم ، يه دفعه ذوق آدم را كور مي كني .

( خب پس با من حرف هم نزنيد چون ميزنم برجكتون را ميارم پايين ... )

 

_ يه چيز جالب اين كه رفتم به فرگي ميگم ، فرگي من چه عيب و ايرادي دارم ؟ ميگه صبر كن فكر كنم ... بعد دو ساعت فسفر سوزوندن ، برگشته ميگه ، هيچي الي ، من هرچي فكر مي كنم عيبي نمي بينم ...

( خدا را شكر يكي پيدا شد منو بدون نقص بزرگي ببينه .  )

 

_ امروز از مزخرف يه چي اونورتر بوديم ، دفاعمون هم كه به كل تعطيل كرده بود ، اون وقتايي هم كه تو بازي بود خط حمله كره حساب مي شد ... اين چه تيمي بود ديگه ؟

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

در حال كمك رسوني هستي ديگه ؟ ايول ...

كلي خجالت زده شدم ، خب خودت يه كاري بكن اين جوري نشم ... بعدشم ... هيچي .

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/13ساعت 23:26  توسط   | 

سلام

 

شده تا به حال كسي دلتون را ابري و چشاتون را باروني كنه ، بعد درست همون لحظه اي كه احساس تنفر همه وجودتون را گرفته ، يه دفعه ، بي خود و بي جهت حس كنيد چقدر دوستش داريد ؟

( احساس غريبيه ... در اوج تنفر ، قلبتون بارش بزنه ... حس غريبيه ... )

 

_ آدم اين روزا به معلم هاش احترام هم بذاره ميشه سوژه خنده و مسخره بازي بچه ها : ديديد فلاني چقدر پاچه خوار و شيرين عسله ؟

اين كه وقتي يه جايي نشستي ، يه معلم مياد از مقابلت رد ميشه ، به احترامش از جات بلند بشي و سلام بكني ، نشونه چايي شيرين بودنه ؟

 

_ همه آدما وقتي ميرن تو فكر معمولا به يه نقطه خيره ميشن ، يا ساكت ميشن ، يا يه چي تو همين مايه ها ؛ حالا كار ما برعكس آدميزاده ، من عادت دارم وقتي ميرم تو فكر پوست لبم را مي كنم ، خيلي عادت بديه ، پوست لبم را جرواجر كردم  ، امروز تو فكرام غرق شده بودم يه دفعه ديدم آتيش گرفتم ، به خودم اومدم ديدم پوست لبم را غلفتي كندم  ، تا شب حتي نمي تونستم بخندم ...

 

_ داري جا ميزني ، داري فرار مي كني ، از كي يا از چي را نمي دونم ، اما بدجوري جا زدي ...

 

_ اين كاريكاتور را ببينيد ، بعد هي بگيد جوسفندا كودن هستن ...

( فقط يه خورده زيادي گنده است ... )

 

_ نميدونم چرا آهنگ هاي جديد سياوش قميشي اين روزا ميچسبه ...

 

_ امروز بهناز برگشته ميگه اه الهام تو ديگه داري حال من يكي را بهم ميزني ، صبح تا ظهر تو مدرسه يه كلمه هم حرف نميزني ، صبح مياي يه سلام مي كني ، رفت تا ظهر كه بياي و خداحافظي بكني و بري ... به اينجا كه رسيد مهسا هم برگشته ميگه تو اگه سر درس هي با من حرف نزني و تيكه نندازي و اذيت نكني باور كن من فكر مي كنم گنگي ، الي خانوم با ما به از اين باش كه با خلق جهاني ...

اينقدر وقتي دور هم جمع ميشن و حرف ميزنن ، يا جلو نميرم يا فقط گوش مي كنم ، ديگه صداي اونا هم دراومده ، ميگن خداوكيلي خسته نميشي صامت نشستي حرف زدن و خنده ما را تماشا مي كني ؟

فقط ميگم اين همه گوينده حداقل يه شنونده مي خواد  ... چي بگم خب ؟ بگم خوشم نمياد تو بحثاتون شركت كنم يا بگم از سوژه هاتون باره حرف زدن خوشم نمياد ؟ يا بگم چيزايي كه شما باهاش حال مي كنين و مدام ازشون حرف مي زنين من حال نمي كنم ؟ خب دِ بگيد چي بگم ديگه ...

 

تو رفته اي

و من كلماتي را به ياد مي آورم

كه از تكرار گريه ... ترانه مي شوند .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

ببين من هنوزم بي خبرم ، پس كمك هنوزم سر جاشه ...

بدجوري وسوسه شدم يه دعاي قديمي را ازت بخوام كه اون موقع قبول نكردي ... يه دفعه ديگه درخواست بدم مورد قبول واقع ميشه ؟

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/12ساعت 23:24  توسط   | 

سلام

 

حسودي نيست ، نه ... اينبار مطمئنم حسودي نيست ، اما نميدونم اسمش را چي بايد بذارم ، حتي از داشتن اين احساس هم از خودم خجالت ميكشم ، نمي دونم چرا اين افكار اومده سراغم ...

 

_ ميدوني بدجوري اين سكوتت آدم را اذيت مي كنه ؟ اين روزا بدون حرفات بدجوري دل آدم ميگيره ، هستي اما دلمون بارت تنگيده ...

 

_ من اگه داداش داشتم ، بعد اين داداش يه موقعي هوس زن گرفتن مي كرد ، مطمئنم از '' اون '' خواهر شوهرها مي شدم  ، يه روز راحتشون نمي ذاشتم ، هر روز پامي شدم مي رفتم خونشون ، هي عروسه را مي چزوندم ، يه كاري مي كردم سر دو روز نشده عروس برگرده خونه باباش .

بعد ميگم چرا خدا به من داداش نداده ...

 

_ سال به دوازده ماه شيريني جات نمي خورم ، در طول اين چند سال هم يادم نمياد ماه رمضون زولبيا باميه خورده باشم ، حالا نميدونم امروز آفتاب از كدوم طرف زده بود كه سر افطار خودم را با زولبيا خفه كردم ، شب هم كه مجيد اومده بود انگاري كه مسابقه گذاشتيم ، اينقدر دوتايي خورديم كه ديگه حالم داشت بهم مي خورد  ، خدا اين مجيد را بگم چي كار بكنه كه تازگيا هر وقت مياد خونه ما بدجوري منو به خوردن مي ندازه ...

 

_ امروز اون دوست سابقي !!! كه يه زماني زدم پاش را شيكستم اومده بود مدرسه ، تا چشمم افتاد بهش ناخودآگاه  نگام رفت روي پاي چپش ، حتي خودشم متوجه نگام شد ، بعد چشم تو چشم شديم و از كنارش گذشتم ، بدون حتي يه سلام خشك و خالي .

يه روزي شوخي ها و خنده هامون تمومي نداشت و حالا ...

 

_ خسته شدم از بس اين روزا اينور و اونور كامنت گذاشتم كه بابا به پير ، به پيغمبر ، باور بفرمايين من بي معرفت نيستم ، آخه باره چي تهمت مي زنيد ، لينكاتون پريده تا دوباره بذارم سر جاش طول مي كشه ...

آقا ناراحتين ؟ خيالي نيست ، لينك منو برداريد اينقدر ما را حرص نديد ، هم من راحت ميشم هم شما ، ديگه جر و بحث كه نداره ، بردار خيال خودتم راحت كن ...

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

اون كمكي كه خواستم همچنان سر جاشه ، يادت كه هست ؟

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/11ساعت 23:23  توسط   | 

سلام

 

جدي جدي هيچ كلمه اي نميتونه احساسات آدم را توصيف كنه ، چه جوري بگم چه حسي داشتم وقتي كلمات هم جلوي حجم احساساتي كه بهت هجوم ميارن ، كم ميارن .

 

_ مامانم تازه بافتني بافتن را ياد گرفته بود ، تصميم گرفت باره من يه عروسك ببافه ، از اونجايي كه تجربه اولش بود و هول هولكي بافته بودش ، عروسك يه وجبي فقط از سه رنگ سبز و سفيد و قرمز بود ، سرش به طرز ناجوري روي شونه چپش خم شده بود ، يكي از چشماي دكمه ايش داشت ميفتاد ، يه طرف لبش تو رفته بود ، وقتي هم خواستم كلاهش را بچسبونم رو سرش ، شلوارش را چسبي و كثيف كردم .

هنوزم همون شكليه ، تنها فرقش با اون موقع ها اينه كه كلاهش گم شده ... هيچ عروسك خارجي و موزيكال و پر زلنبو زينبو و خشگلي نتونست جاي پسرك مظلومي كه با سر كج و چشماي سياه كج و معوجش نگاهم مي كنه را بگيره ؛ هنوزم كه هنوزه عروسك بيچاره ام بي اسمه ، هنوزم كه هنوزه مثل همون موقع ها عزيزه .

 

_ امروز بايد تا ساعت 2 مدرسه ميمونديم  _ ما مثل بچه هاي دبستاني ساعت دوازده و نيم تعطيل ميشيم  _ حالا اين مدرسه موندن ما بخش جالبش اينجا بود كه به بچه ها ميگم شما بريد خونه من امروز كلاس دارم نمي تونم باهاتون بيام  ، برگشتن سفت و سخت ميگن ما ميمونيم ساعت 2 با هم ميريم خونه  ، گفتم پاشيد بريد خونه هاتون ، خل و چل بازي هم حدي داره  ، حالا ديگه سفت گرفتن كه پس ما ميريم خونه ساعت 2 مياييم دنبالت  ؛ به جان خودم اينا مشكل دارن ، آدم خسته و گشنه بره خونه ، بعد هنوز خونه نرسيده برگرده دوباره مدرسه ، اونم چي ، بياد دنبال من ....

من خودم عمرا همچي بي عقلي نمي كنم .

 

_ در مورد پست ديروز اينو بگم كه ، اگه من قرار باشه از همه آدم هاي دور و برم خوشم بياد كه نميشه ، آدم بايد حداقل يه نفر را تو دنيا داشته باشه كه سايه اش را با تير بزنه ، اينو جدي ميگم ، من آدم لجباز و يك دنده و خودخواه و مغرور و حسودي ام ، باره همين نمي تونم دل خوشي از اطرافيانم داشته باشم ، هرچند اين احساسات بيشتر خودم را اذيت مي كنه ولي من اصلا دلم نمي خواد خودم را اصلاح كنم ، حالا فكر مي كنيد آدمي با اين خصوصيات _ اونم همش با هم _ ميتونه نسبت به بعضيا حس انزجار نداشته باشه ؟ خدا وكيلي نميشه .

بعدشم اون حرفي كه در مورد نظرات وبلاگ دادم ، اصلا به شخص خاصي مربوط نمي شد ، خيلي وقت بود بهشون فكر مي كردم ، حالا اين كه ديروز نوشتمشون ديگه دست خودم نبوده .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

خودت كه مي دوني قضيه از چه قراره ، يه كمكي ، ياري ، چيزي ... خب ؟

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/10ساعت 23:22  توسط   | 

سلام

 

جديدا وقتي چيزي اذيتم مي كنه ، ذهنم را به خودش مشغول مي كنه ، يا نزديكه كه تبديل به دلتنگي و بي حوصلگي بشه ، ميرم جلو آينه و بلند بلند با خودم حرف ميزنم ، راه خيلي خوبيه باره آروم شدن .

 

_ اين كه بگيم وبلاگ خودمه و هرچي دوست دارم مي نويسم ، باره خودم مي نويسم و اينا همش يه جورايي حرفه ، تا وقتي كه اين عنوان نظر بدهيد اين پايين نقش بسته نوشته هات به ديگران هم ربط دارن ؛ اون موقعي بگو وبلاگ منه ، به خودم مربوطه كه اين نظر بدهيد را از اون پايين برداري بشي خودت و خودت .

 

_ سانسور شد ...

( هرچي مي نويسم نميشه بذارمش اينجا ، اه ، چه مصيبتي داريم به خدا ، باره ابراز يه احساس ساده هم بايد كلي پشتك و وارو بزنم ، آخر سر هم نتونم بنويسمش .

همين را بگم كه بعضي وقتا خودخواهي و لجبازي و حسادت و تنفر از يه نفر بدجوري حال خود آدم را خراب مي كنه ، اگه الان ازم بپرسي چرا ازش متنفري هيچ جوابي ندارم كه بدم ، اما اينقدر ازش متنفرم كه ... چشم ديدنشم ندارم . )

 

_ اين روزا مامانم بدجوري به اسم امير آلرژي پيدا كرده ... 

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

به حق اين روزاي عزيز يه عقلي به من بده ، به خدا جاي دوري نميره ، حداقلش اينه كه بنده ات اينقدر خل بازي نمي كنه تو هم خيالت راحت تر ميشه ، جدي ميگم ، خودت كه مي بيني چه جوري بي عقلي مي كنم ، باور كن خودم هم بعضي وقتا از كارام خنده ام ميگيره ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/9ساعت 23:22  توسط   | 

سلام 

 

ناپرهيزي كردم باره گفتن چيزايي كه خيليا مي خواستن بدونن .

چي شد كه طومارنويسي از رونق افتاد ؟

 

وقتي شروع مي كردم به نوشتن متوجه نبودم چي دارم مي نويسم ، بعضي وقتا سرم را بلند مي كردم و مي ديدم چند ساعت گذشته و من چيزي حدود 5 صحفه يا بيشتر نوشته ام .

اونايي كه عادت كردن به زيادي خزعبلاتم اگه روزي يه واو ازشون كم مي شد صداشون در ميومد ، اونايي هم كه نمي تونستن يا حوصله خوندن اون همه حرف را نداشتن مي گفتن بايد يه تجديد نظري روي نوشتنم بكنم .

اتفاق هاي زيادي توي اين مدت افتاد ، دلتنگي وبلاگ نويسا روز به روز بيشتر شد ، هاله اي از بي حوصلگي و ركود روي وبلاگا را پوشوند ، چند نفر عزم رفتن كردن ، چندين نفر هم رفتن ، درست توي همين اوضاع غرغرها و دعواها رنگ بيشتري به خودش گرفت ، ديگه تو اون حال و احوال ِِ گرفته كسي حوصله شنيدن خزعبل را نداشت .

اين شد كه روز به روز نوشته ها كمتر شدن ، پست به پست آب رفتن ، به تدريج اينقدر كوچيك شدن كه يه شب رسيدن به :

 

متن ندارم ، اعصاب ندارم ، حوصله ندارم ، مسنجر ندارم ، شانس ندارم .

هيچي ندارم ...

 

يه زماني به شوخي مي گفتم خزعبل نوشتن و طومار درست كردن سخته و كار هركسي نيست ، و حالا توي دهمين ماه وبلاگ نويسيم اعتراف مي كنم خيلي سخته ...

اين شد كه روز به روز نوشته ها كمتر شدن ، پست به پست آب رفتن ، به تدريج اينقدر كوچيك شدن كه يه شب رسيدن به :

 

متن ندارم ، اعصاب ندارم ، حوصله ندارم ، مسنجر ندارم ، شانس ندارم .

هيچي ندارم ...

 

يه زماني حرف ها روون بود و ساده ، خود به خود جاري مي شدن ، نيازي نبود فكر كنم ، دل مي گفت و انگشت ها مي لغزيدن روي كليدهاي كيبورد ، دل بي پرده و صريح حرفاش را ميزد ، انگشت ها هم بدون حذف همشون را ثبت مي كردن ؛ اما اوضاع فرق كرد ، دل هرچي كه گفت كسي پيدا شد كه ناراحت بشه ، دل هرچي كه گفت دلي را شكست ، ذهني را مغشوش كرد و سوءتفاهمي ايجاد ...

اين شد كه ديگه موقع حرف زدن مدام صداش لرزيد و هي حرفش را پس گرفت و هي حرفش را زد و گيج شد و ترسيد و نشد كه آخر سر هم بگه ...

اين شد كه انگشت ها هم ديگه نتونستن هر چيزي را ثبت كنن ، انگشت ها هم ترسيدن و هرجا حس كردن يه خورده زياده روي شده ، هرجا حس كردن الانه كه به يكي بر بُخوره ، هرجا حس كردن ممكنه كسي ناراحت بشه دست از كار كشيدن و حرفا را نصفه و نيمه تحويل دادن ...

اين شد كه روز به روز نوشته ها كمتر شدن ، پست به پست آب رفتن ، به تدريج اينقدر كوچيك شدن كه يه شب رسيدن به :

 

متن ندارم ، اعصاب ندارم ، حوصله ندارم ، مسنجر ندارم ، شانس ندارم .

هيچي ندارم ...

 

ده ماه از وبلاگ نويسي من مي گذره ، ده ماه شادي ها و غم ها و دلتنگي ها و دل مشغولي ها و بي قراري ها و خوشي هام را نوشتم و باهاتون تقسيمشون كردم ، از كم نوشتن شروع كردم و دوباره رسيدم به همون ...

قبول ، حرفتون درسته ، وقت دارم ، حوصله دارم ، حرف هم دارم ؛ اما ديگه دل ِ نوشتن ندارم ...

تمام دلايلي كه باعث شد طومار و خزعبلاتم برسه به ندارم ها ، همين ها بود ، نخنديد ، فكر هم نكنيد خيلي چيزاي ساده اي بود ، برعكس اينقدر بزرگ بودن كه مدام بهم فشار بيارن تا جايي كه ديگه نتونم يه خط بيشتر بنويسم ...

ديگه خيلي دير شده ، خيلي دير شده باره برگشتن به اون روزا ، ديگه نه من مي تونم طومار بنويسم ، نه بقيه حوصله دارن خزعبل بخونن ، ديگه خيلي دير شده ...

عادت كردم به كم نويسي ، همين دوتا حرف شده تمام مشغوليت هاي ذهني روزانه من .

 

اينم باره هداي عزيزم :

نميدوني موقع خوندن كامنتت چه حالي شدم ، درست مثل بچه هايي كه كار اشتباهي مي كنن و از طرف بزرگترشون مواخذه ميشن ، باور كن خيلي از خودم بدم اومد ، كه با يه نوشته احمقانه اونجور حال تو را بهم ريخته بودم ، كلي خودم را فحش دادم و به خودم لعنت فرستادم ...

مي دونم ، خودم مي دونم وبلاگم خيلي فرق كرده ، اما باور كن ، باور كن ديگه نميشه ، به خدا ديگه نميشه طومار بنويسم ، باور كن اونجور نوشتن ديگه بارم امكان نداره ، نمي خوام بهونه هاي هميشگي را بارت بيارم _ هرچند بعضي وقتا بهونه نيستن _ اما باور كن ديگه حتي باره نوشتن اين دو سه خط هر روزه هم كلي فكر مي كنم ، كلي اين در و اون در مي زنم .

ازم دلخور نباش ، از دستم ناراحت نشو ، من دوست ندارم تو اونجوري در مورد من فكر كني ، باور كن دلم مي خواد زياد بنويسم اما ممكن نيست .

قول ميدم هر موقع حس كردم مي تونم مثل قبل بنويسم به هيچي فكر نكنم ، هيچ كدوم از اون دلايل بالا باعث نشه كه جلوي خودم را بگيرم ، باور كن هر وقت بتونم مي نويسم ، نميدونم كي ...

 

_ اولين بارون پاييزه هم امشب چند لحظه باريدن گرفت ، چقدر دلم باره بوي نم بارون و چاله هاي پر آب و هواي ابري تنگ شده .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

بعضي وقتا يه چيزي ازت مي خوام ، بعده ها كه مي شينم روش فكر مي كنم از خودم و خودت خجالت مي كشم ، اصلا شرم مي كنم تو روت نگاه كنم ، ميدوني آدم بعضي وقتا تو يه شرايطي قرار مي گيره ، بعضي وقتا يه فشارهاي روحي بهش وارد ميشه ، بعضي وقتا يه دلتنگي هايي سراغ آدم مياد كه عقل را كنار ميزنه ، قول ميدم ديگه نذارم اينجوري بشه .

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/8ساعت 23:21  توسط   | 

سلام

 

كاش آدم احتياج به سخن گفتن نداشته باشه ... اون وقت اين همه حرف رو دلت سنگيني نمي كرد ...

 

فكر كرده اي خدا هم شاه است ؟ رئيس جمهور است ؟ از اين چيزهاست ؟ بروي تذكره ات را بدهي و از مملكتش بروي ؟ مي گويد من كافر شده ام . فكر مي كند اگر او كافر شود ، خدا هم كافر مي شود . عزيزم ! كفر ، همين قيري است كه تو روي دلت را با آن مي پوشاني . دل تو كوچك است با يك كف دست قير مي پوشانيش . خدا كه اندازه ي من و تو نيست كه با اين چيزاها رويش را بپوشاني . او هست و خدايي خودش را مي كند . تو مومن باش يا كافر باش ، او هر روز دارد يك چيزي توي كاسه ي تو مي گذارد كه تو از گرسنگي نميري . اين كاسه هم ، كاسه غذا و كاسه دريوزه و از اين ها نيست ها ! من و تو كه يكسره به اين كاسه ها نگاه مي كنيم ، حرف كاسه هم كه مي شود ، ياد اين كاسه هاي مي افتيم . نه ! كاسه سر و كاسه دل را خدا پر مي كند . روزي را از آن جاها مي دهد . وگرنه روزي خوردني را كه به بز هم مي دهد ، نمي دهد ؟

 

_ شده تا به حال تو يه هفته يكي را كلي اذيت كنيد ، بعد بيچاره اصلا دم نزنه ، قهر نكنه ، داد نزنه ، عصباني نشه ، حتي يه كوچولو دلگير هم نشه ... بعد درست تو همون دقايقي كه داره باهات جدي حرف ميزنه يه دفعه يه تيكه بهش بندازي كه بيچاره كم بياره ديگه ، برگرده يه جور خاصي با درموندگي نيگات بكنه كه تو را اصلا آب بكنه ، اصلا يه دفعه دلت بريزه پايين ، به خودت بياي ، بگي من دارم چيكار مي كنم ...

خيلي امروز از خودم بدم اومد ...

 

_ خيلي سال بود اصلا سحر پانشده بودم ، حوصله نداشتم پاشم از خوابم بزنم بشينم سر سفره ، فك كنم تو عمرم فقط سه بار سر سفره سحري نشسته باشم كه يكيش همين امشب بود ، اونم تخصير اين اميرووو و مجيده ، مجيد كه اينجا 5 دقيقه به اذان پاشده ، نشسته سر سفره هول هولكي همچي ميخوره كه از خنده روده بر شده بودم ، اميرووو هم كه از اون ور خبر مي رسيد داره چه كولاكي مي كنه  ، خب آدم اينا را ببينه هوس ميفته ديگه ...

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

امروز دو تا اشتباه كردم بدجور كه از خودم متنفر شدم ، خيلي بده آدم از خودش تا اين حد بدش بياد ، ديگه تكرار نميشه ، قول ميدم ...

تو هم كمك كن ، خب ؟

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/7ساعت 23:21  توسط   | 

سلام

 

بعضي وقتا دل آدم بدجوري هواي گذشته را مي كنه ، اينقدر زياد كه دلش مي خواد خاطراتش دوباره زنده بشن ...

 

رمضان ماه خوب خدا دوباره قرار است ميهمان دل هايمان شود . چه فرق مي كند ؟ شايد هم ما ميهمانش مي شويم . رمضان ماه دعاست . خواستن فقط از خدا . آخرين لحظات غروب ، وقتي تاريكي زبانه مي كشد و صداي ربّنا در كوچه ها و خانه ها طنين مي اندازد ، دل لبريز از ياد خدا مي شود . وقت افطار است و درهاي مغفرت خداوند به روي زمينيان باز ...

و ‹‹ خداوند روزه را براي آگاهي و آزمايش حدود اخلاص مردم در نظر گرفت . ››

و چون در اين روزها ، كمي و فقط كمي بيشتر چشم هايمان را به روي گناه مي بنديم ، انگار دنيا و آدم هايش زيباتر مي شوند . انگار مي شود خدا را در پرواز دسته جمعي پرنده ها و رقص ابرها ديد ، انگار همه كائنات روزه است .

پس ‹‹ سلام بر تو اي بزرگ ترين ماه خدا و اي عظيم ترين عيد اولياي خدا . درود بر تو كه پيش از آمدنت شيفته تو بوديم . ››

 

_ اين روزا بچه ها وقتي موهاشون را ميدن زير مقنعه و مدام مواظبن يه وقت يه تار مو روي پيشونيشون نيفته چقدر بامزه ميشن ... 

 

_ معمولا آدم وقتي روزه مي گيره كمتر حرف ميزنه ، كار ما برعكسه ، اينقدر امروز سر كلاس با مهسا گفتم و خنديدم كه معلم ها هم تعجب كرده بودن ، نكته جالب حرفي بود كه دوستام زدن : الي كاش تو هر روز سال را روزه مي گرفتي ، وقتي روزه اي خيلي مهربون و لطيف و خوش رويي برخلاف روزاي ديگه كه با يه من عسل هم نميشه خوردت .

 

_ بالاخره يه خَير پيدا شد باره من هري پاتر بخره  ، مامانم رفته خريده بعد بيچاره نمي دونسته من زورم مياد پولم را پاي اين كتاب بدم  ، فكر مي كرده به خاطر چيزاي ديگه است كه نمي خرمش ، بعد كه فهميد قضيه از چه قراره كلي كفري شد .

 

_ اين تبليغ هاي تلويزيون چقدر جالب شده ، بعد اون سوسيس و كالباسه حالا نوبته اين آگهي مربوط به بانك مسكنه ، هموني كه توش بچه ها مي خندن و به سادگي از روزي ميگن كه صاحبخونه شون با حكم تخليه اومده و اساسشون را ريخته تو كوچه ؛ بدجوري به دل ميشينه ...

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

جديدا ديدي چه حالي ميشم ؟ نشونه خوبيه ها ...

اشتباه كردم خب ، تقصير من نيست ، دل آدم بعضي وقتا يه چيزايي از آدم طلب مي كنه كه ... بخشيدي نه ؟

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/6ساعت 23:20  توسط   | 

سلام

 

اين روزا چيزي كه زياد آدم را اذيت  مي كنه تناقض رفتاري اطرافيانه ... اين كه هر روز با تو يه جور رفتار مي كنن ؛ يه روز خوب و دوست داشتني ميشي  و روز ديگه چندش آور و كسالت بار ...

در كل يه وسيله ؛ باره همه تنها چيزي كه هستم يه وسيله است ، باره همه ؛ همه ... كي منو به چشم چيز ديگه اي جز اوني كه خودش مي خواد مي بينه ؟ هيچ كس ...

 

_ مهموني داره شروع ميشه ، مهمونا كم كم دارن از راه ميرسن ...

 

_ بعضي وقتا آدم از ديدن يه نفر كه چندان آشنايي زيادي هم باهاش نداره بدون دليل خاصي كلي خوشحال ميشه ، اينجوري شدين ؟

 

_ بابايي رفته بيرون يه سري كتاب خريده ، يه دو تا هم باره من خريده ، البته منم از همون موقع كه اومد خونه همه كتاب هاش را بالا كشيدم  ، بابايي هم اگه دوست داشت ميتونه كتاب هاي منو بخونه .

‹‹ شما كه غريبه نيستيد _ مرادي كرماني ›› ، ‹‹ با كاروان نيزه و قطار انديمشك _ عليرضا قزوه ›› ، ‹‹ مجموعه اشعار سيد علي صالحي ›› ؛ همه اش را هم به سلامتي مال خودم كردم ، كتاب كرماني را هم شروع كردم به خوندن ، محشره ...

 

_ بدجوري دلم گرفته ، حوصله حرف زدن هم ندارم ، حالا بيخودي غصه منم نخوريد ... منو كه مي شناسيد ، هر دقيقه يه حال و هوا دارم ، الانم حس و حالم دلتنگيه ، درست ميشم ... معذرت .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

كلي حرف زده بودم ، اما نتونستم بارت بنويسمشون ... هرچي تو بگي قبول _ اينقدر جديدا از اين كلمه قبول بدم مياد ، منو ياد اون مرتيكه اسي ميندازه  _ حق با تو بود ... 

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/5ساعت 23:19  توسط   | 

سلام

 

بعضي وقتا آدم ، از بيان احساساتش عاجزه و بقيه از درك اونا ...

اون اصل قديمي هم كه مي گفت با آدما هر جوري رفتار كني ، اونا هم همون رفتار را با تو مي كنن تاريخ مصرفش تموم شد ، اين روزا فرقي نمي كنه با آدما چه جوري رفتار بكني ، اونا هر طوري دوست داشته باشن با تو رفتار مي كنن .

 

_ فيزيك ، رياضي ، آمار ... برنامه اي از اين مزخرف تر هم پيدا ميشه ؟

 

_ امروز توي جشنواره فيلم كودك و نوجوان از مرادي كرماني تقدير كردن ، يكي از اون نويسنده هايه كه خيلي دوسش دارم  ، يادمه نمايشگاه كتاب وقتي ديدمش اينقده ذوق زده شده بودم كه نمي دونستم چي بگم  ، خيلي آدم جالب و دوست داشتني بود ...

بدجوري تعريف آخرين كتابش را مي كنن ، ‹‹ شما كه غريبه نيستيد ›› ، كسي اين كتاب را خونده ؟

 

_ اين روزا همه جا صحبتشه ، كاري كه كرد با عقل و منطق من جور درنمياد ، حرفايي كه زد اصلا قانع كننده نبود ، خيلي دوستش دارم ، اما نمي تونم ازش حمايت كنم ، شرمنده كه اين حرف را ميزنم ، دوستانشم لطفا نيان اينجا كله ام را بكنن ، ولي كارش خيلي مسخره بود ...

( وقتي يه نفر به التماس يه عالم از دوستاش باره بازگشتش جواب كه نميده هيچ ، حتي يه جا كارشون را بيخود و بيجهت مي خونه و با لجاجت ميگه نميام ... چي بگم والا ، داريم خودمون را مي كشيم ، حتي نگاهمون هم نمي كنه ... )

 

_ پرسپوليس از اين افتضاح تر ديگه نمي تونست بازي بكنه .

 

_ تو عكس وبلاگم ، اوني را مي بينيد كه وسط وايساده و بالا را نيگا مي كنه و انگاري شوته ؟ نمي دونم چرا اون منو ياد اميرووو ميندازه ...

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

ميشه ... هيچي .

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/4ساعت 23:19  توسط   | 

سلام

 

كاش آدما مي فهميدن يه حرف به ظاهر ساده و حتي بدون منظورشون گاهي اوقات يه نفر را تا چه حد تو خودش ميشكنه ...

( گفته باشم اين در مورد خودم صدق مي كنه ، جديدا ملت خيلي دوست دارن ما را مورد نوازش روحي قرار بدن . )

 

_ قالب قبليم را خيلي دوست داشتم اما يه جورايي به نظرم غصه دار بود بدبخت ، ذهنيتم اين بود كه هركي مياد تو وبلاگم فكر مي كنه از در و ديوار دلتنگي مي باره .

 

_ امروز يه نفر به ما گفت چرا از احساسات روزمره ات نمي نويسي ، من نميدونم واقعا چي بگم ، پس شما فكر كردين اون حرفايي كه بعد سلام و عليك مي نويسم و خط تيره پشتش نداره چيه ؟ جفنگيات احساساتم ديگه .

 

_ من وقتي تصميم گرفتم اينجا را بكنم ‹‹ بچه هاي خيابون پشتي ›› اصلا حواسم به اون گروه بك استريت بويز نبود ، يه جورايي اسمش شبيه اونا شده ، همه هم ميان بهم ميگن ، ولي خب اين ربطي به اون گروه نداره ، گروه مورد علاقه ام هم نيستن ، لطفا سوال نفرماييد ...

دلايل اين اسم گذاري را هم بگم ؟

اول اين كه اين اسم منو ياد اين بچه شرا و خلافكارا ميندازه  ، دوم اين كه اينجا ما و بروبچ يه جورايي تو خيابون پشتي بلاگفا هستيم ديگه ، ميشيم بچه هاي خيابون پشتيش  ، سوميش هم اين كه ؛ اين اسم ، اسم ِ يه ستون توي مجله چلچراغ بود كه من ازش خوشم ميومد ... همينا بود ديگه .

 

_ آي حرصم مي گيره ، تو خيابون داري راه ميري همه با هم برره اي حرف مي زنن و اون شعر كذايي مبارك نمي دونم چي را مي خونن  ، عطيه را تهديد كردم اگه اين شعر را هي بخونه يه تنبيه قشنگ بارش در نظر مي گيرم ، آي آدم حرصش مي گيره ...

 

_ اين معلم رياضي ما بدجوري منو علامه دهر فرض كرده  ، آقا مياد ميشينه پهلو من ، زل ميزنه به تمرين حل كردنم ، از اول تا آخر كلاسم باره حل تمرينا منو ميكشه پا تخته ، منم چون نمي خوام جلو بعضي از بچه هاي كلاس ضايع بشم كه بگن فلاني دوتا تمرين بلد نيست حل كنه ، خودم را مي كُشم تمرينام را درست حل كنم ، پاتخته هم سوتي ندم ، اين روزا سر كلاس رياضي بدجور زجركُش ميشم .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

خيلي باحالي ، يعني من هنوزم تو كف به سر مي برم ، ميدوني نكن بدتر كن يعني چي ؟ تو الان يه چي هستي تو همون مايه ها ، باشه ، قبول ، اصلا نمي خوام ، خب بگو راضي نيستي بهم بدي با ما اينجوري نكن .

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/3ساعت 23:17  توسط   | 

سلام

 

آدم بعضي وقتا تو بيان احساساتش دچار مشكل ميشه ، هيچ جوره نمي تونم حس و حال الانم را بنويسم ... بعضي اوقات كلمه ها چقدر كوچيكن باره بيان احساسات آدم .

فقط ميدونم احساس خيلي خوبيه ، خيلي خوب ...

 

_ آدم بعضي وقتا يه چيزي را بدون آگاهي ميگه بعد كلي شرمنده ميشه كه آخه باره چي اينو گفتم ، حتي اگه طرف به دل هم نگيره آدم وجدان درد مي گيره .

 

_ حس مي كنيد ؟ اين جنب و جوش باره مهموني را حس مي كنين ؟

 

_ تو بيست و چهار ساعت اخير كلي ذوق زده شدم ، يه بار وقتي ديدم هدي برگشته يه بارم وقتي ميل كاكتوس را ديدم ، يه بار وقتي ديدم به خاطر همين چيزاي كوچيك چقدر به فكرم هستن ....

 

_ صبوري ؟ سوسيس كالباس صدادار مي خوري ؟

كجا اينو ديدين ؟  همون تبليغ سوسيس و كالباس كه پيرزن و پيرمرده نشستن و ...

عاليه ، خيلي تبليغش را دوست دارم ، مخصوصا پيرمرده را ، خيلي دوست داشتنيه ...

 

_ راستي امروز روز سالمند بود ، امروز به اين فكر مي كردم كه چقدر وجود باباعلي و مادرجون تو خونمون ارزش داره ، يه روز كه به دلايلي خونه نيستن انگاري خونه يه چيزي كم داره .

حس قشنگيه كنار مامان بزرگ و بابا بزرگ زندگي كردن ؛ بودنشون يه دنيا ارزش داره .

 

_ بيشتر شبيه يه سوتفاهم ناجور بود ، يه شوخي تا اين حد ميتونه همه چيز را بهم بريزه ؟

 

_ فردا دومين جلسه رياضيمونه ، جلسه اول معلمه فكر كرد من ديگه مخ رياضي ام  ، بيچاره نميدونه من اندازه مرغ هم از رياضي سر درنميارم .

 

_ ميشه عنوان منو تو لينك هاتون درست كنيد ؟

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

باشه ، من تسليم ، همين قبول ، حالا نمي خواي يا مصلحت نيست اون خوباش را به ما بدي قبول ، اما پس فردا اين يه ريزه را هم قطع نكني ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/2ساعت 23:16  توسط   | 

ميريد ميلتون را باز مي كنيد مي بينيد يه دوست اومده بارتون هديه فرستاده  ، بازش مي كنيد ببينيد چيه مي بينيد يه قالب خكشل ضميمه نامه است  ، اينقدر ذوق زده مي شيد ، هول مي كنيد تا بخوايد بريد بذاريدش تو وبلاگتون شونصد بار مي خوريد زمين پا ميشيد ( نزديك بود قالبه را هم بزنيم ناكار كنيم  ) ، بعدش ميذاريد تو وبلاگتون ، وقتي چشتون ميفته بهش اينقدر خوشحال مي شيد كه كلي بالا و پايين مي پريد ...

يك تشكر ويژه و اساسي خدمت كاكتوسي جونم  كه خيلي بهم لطف كرد و اينقدر منو ذوق زده كرد كه من هنوزم در شك به سر مي برم ، سعادت داشته باشم يه روزي جبران بكنم ، خيلي خيلي خيلي مقسي عزيز .

يه تشكر ديگه هم خدمت بابايي كه به جاي ما فرم درخواست را پر كرده بود .

اميرووو اين وسط چي كارس ؟  يكي باره ما توضيح بده بد نيست ... توي درست شدن قالب ما چيكاره بوده خدا عالمه ... حالا باره اين كه دلش نشكنه يه تشكرم از اون مي كنيم ، الكي ...  ممنون اميرووو جان

از همتون يك دنيا ممنون .

 

اضافه شده : همين الان خبر رسيد اميرووو تو سفارش قالب دست داشته ، اميرووو من حسابي شرمنده ام ، خب نمي دونستم تو هم بودي ، نميگي به آدم همين ميشه ، ببخشيد  ، يه عالم تشكر عزيز .

جايزه ام بود ؟

 

( باره نظر دادن هم به پست قبل رجوع شود  )

+ نوشته شده در  2005/10/2ساعت 23:15  توسط   | 

سلام

 

يه شب مشاعره كرديم ، يه شب هم اسم فاميل بازي كرديم ، حالا فقط يه كار ديگه بكنيم اسممون بي برو برگرد تو كتاب ركوردهاي  گينس به عنوان خل ترين آدم هاي روي زمين ثبت ميشه .

( توي مسنجر نميشه گرگم به هوايي ، گل يا پوچي ، سنگ كاغذ قيچي ، نون ببر كباب بياري ، چيزي بازي كنيم ؟  )

 

_ اون همه پارسال زحمت كشيديم عربي را خر زديم ، امسال يه كلمه اش را هم يادمون نمونده .

من حتي بلد نيستم فعل ها و زمان هاي مختلف عربي را صرف كنم ، هرچي پارسال زحمت كشيديم هدر رفت ، حالا دوباره از اول ، چقد هم چيزاي مسخره داره ...

 

_ خب به حول قوه الهي قالب ما هم صاحاب پيدا كرد ، دوست عزيزي كه اومدي و ادعاي مالكيت كردي ، اولا آدرسي كه دادي باره ما باز نشد ، دوما من نياز به توضيح نمي بينم كه گفتيد بيام بارتون توضيح بدم ، اين قالبو يه دوست به من داده ، حالا هم ميگم مال خودمه .

( نميدونم چرا تو اين مدتي كه قالبم را همه جا ميديدم و بارش مشكل هم پيش اومده بود مي خواستم برم از همين قالب هاي معمولي بلاگفا بذارم اينجا ، اما حالا كه صاحاب پيدا كرده پشيمون شدم و لج كردم كه مال خودمه ... )

 

_ حالتون بدجوري خوبه ، بعد درست توي يه چشم به هم زدن همه چه عوض ميشه ، يه چي چنگ ميزنه بيخ گلوتون و كلافه ميشين ...

درست تو يه لحظه حالت روحيم از اين رو به اون رو ميشه ، اونم بي خود و بي جهت ...

 

_ تاكتيك نوين يعني اين كه شما مهاجم سر زنتون را بفرستين بره اوت پرتاب بكنه بعد مدافعين تون را بكشيد جلو كه سر بزنن ، خيلي باحاله ها ...

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

آقا جان من پشيمان شدم ، من به تو ميگم منو از گيجي در بيار تو بدترش مي كني ؟ ؛ يا اصلا هيچي نگو يا واضح بگو ... حساب مخ خنجول مارم بكن ديگه ...

هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بشه و باشه كه قرارتونه ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/10/1ساعت 23:14  توسط   | 

سلام

 

چند سال پيش راهمون را از هم سوا كرديم ، به حرفام خنديدن و رفتن دنبال چيزايي كه هيچ جوره تو كت من نمي رفت ...

حالا بعد اين همه سال رسيده بوديم به هم ، اونا با كوله باري از شرمندگي و پشيموني و حسرت روزايي كه گذشت ، منم با يه حس مطمئن ؛ مطمئن از اين كه راهو درست انتخاب كردم ...

نشستن بارم گفتن ، گفتن حق با من بود ، گفتن اشتباه رفتن ، گفتن راهشون را دور كردن ، گفتن بد راهي را انتخاب كردن ، گفتن از اين همه راه فقط حسرت و افسوس و شرم بارشون باقي مونده ، گفتن كاش به جاي خنديدن به من راهم را دنبال كرده بودن ... گفتن و گفتن و گفتن و من هر لحظه از انتخاب راهم مطمئن تر شدم ، و با هر كلمه شون شور و شوق را احساس كردم ، خوشحالي از اين كه بيراهه نرفتم ...

بعد اين همه سال راه رفتن يه جورايي حالا داره خوش خوشانم ميشه ...

 

_ امروز به دوستام ميگم بچه ها من چه جور آدمي هستم ؟ ميگن يه آدم فوق العاده عجيب با يه عالم اخلاقاي عجيب تر ... 

 

_ بغل دستي گرامم نيمكتش را عوض كرد ، چه حالي ميده تنهايي ...

 

_ سال سوم راهنمايي روز اول فرستادنم دفتر  ؛ سال اول دبيرستان يه هفته بعد از شروع مدرسه رفتم دفتر  ؛ سال دوم دبيرستان وسط سال رفتم دفتر  ؛ امسال اگه خدا بخواد قراره سر و كارم به دفتر و ناظم و تعهد و بردن بابايي به مدرسه و اينا نكشه ...

( هنوزم كه هنوزه وقتي صحبت از دفتر ميشه همه ياد اين ميفتن كه كار به بردن بابايي به مدرسه رسيد و بابايي هم پيغام داد من عمرا مدرسه نميام بچه ام پاي بچه مردم را شكونده كه شكونده  _ حالا دقيقا اينو نگفت ها  ، ولي خب وقتي گفت كاري نكرده كه به خاطرش بيام مدرسه يعني همين ديگه  _ ، ناظممون هم گفت اخراج مي كنيمش ، بابايي هم يه نامه نوشت و از منم يه تعهد سفت و سخت گرفتن  و كار به اخراج نكشيد ...

حالا كه فكرش را مي كنم ميگم چه خلي بودم خداوكيلي ، هيچي حاليم نبود ؛ جالب اينجاست ناظممون به من مي گفت من فك نمي كردم تو اينجوري باشي ، اصلا به قيافه ات نمياد ، برعكس قيافه مظلومت خيلي شري ، بيخود نگفتن نترس از آن كه هاي و هو دارد ، بترس از آن كه سر به تو دارد ...  )

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

ببين من با اين چيزا قانع نميشم ، منظورت را واضح تر بگو مغز ما بتونه تحليلش كنه ، ميشه ؟

هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بشه و باشه كه قرارتونه ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/9/30ساعت 23:14  توسط   | 

سلام

 

خيلي ابلهانه است كه آدم دلش بخواد با خدا قايم موشك بازي كنه ...

هرجا بخواي قايم بشي از قبل ميدونه ، هيچ جا هم نميتونه قايم بشه ...

 

_ يكي از خصوصيات اخلاقيم اينه كه حاضر نيستم از كسي چيزي بخوام ، بحث خجالت نيست ، نميدونم چرا يه چيزي مانع ميشه برم از طرف مقابل چيزي درخواست بكنم ، هيچ وقت دلم نمي خواد از كسي درخواستي داشته باشم .

 

_ آدم اين روزا تو تلويزيون يه چيزايي مي بينه كه .... تا چند ساعت با يادآوري تصاويرش خود به خود اشكم راه مي افتاد .... وحشتناك .... دلخراش .... مظلومانه .... هيچ كلمه اي نمي تونه توصيفش كنه .... بد ، بد ، خيلي بد ...

( اين جور مواقع هيچ شكلكي هم به كمك آدم نمياد ... )

 

_ امروز يه تازه وارد اومد كلاسمون ، بچه هاي كلاس ما هم درست عين نديد بديد ها زل زدن به طرف صداشون هم در نمياد  ، بيچاره تو اون سكوت شروع كرد دنبال جاي خالي گشتن و بين اون همه نيمكت خالي نگاش رو نيمكت من ثابت موند  ، آروم اومد ته كلاس ، تا اومد بشينه يه دفعه تمام كلاس با هم فرياد زدن نشين نشين  ... بدبخت كپ كرد ، نه به اون سكوت وحشتناك بچه ها نه به اون داد و بيدادشون ، همينجور كه هاج و واج به بچه ها نيگا مي كرد ، مهسا پاشد اومد جلو و لبخندي زد و گفت به خاطر خودت ميگيم خانومي ، الي جذام داره  ، باره اينه كه كسي پيشش نشسته ديگه  ... بيچاره يه نيگا به من مي كرد كه داشتم زور ميزدم جلوي خنده ام را بگيرم ، يه نيگا به مهسا مي كرد كه با لبخند ژوكوند سر تا پاش را ورانداز مي كرد  ، نمي دونست چي بگه ، طاقت نياوردم و بلند زدم زير خنده و گفتم بيا بشين بابا ، ولي فك كنم هنوزم تو نشستن ترديد داشت ...

فقط نيمكتم را اشغال كرده اگرنه ما در كل پنج تا جمله هم با هم حرف نزديم ، يه جورايي جامو فقط تنگ كرده .

اسم بغل دستي عزيزم شهرزاده ، فقط خدا نكنه از فردا هوس قصه گفتن به سرش بزنه ...

همه مرض هاي دنيا را به كمك بچه ها گرفته بودم به جز جذام كه اونم به لطف عزيزان مبتلا شدم .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

ميدوني حالا دارم از گيجي در ميام ، اما هنوزم جواب سوالم را ندادي ها ، يادت باشه .

هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بشه و باشه كه قرارتونه ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/9/29ساعت 23:13  توسط   | 

سلام

 

توي دوران بچگيتون اسباب بازي داشتيد كه ازش بترسيد ؟ يا بچه اي را ديديد كه با ديدن يه اسباب بازي ترس برش داره ؟

من اين جوري نبودم ، اما دوست داشتني ترين اسباب بازي دوران بچگيم را به خاطر ترس و كابوس هاي شبانه عطيه از دست دادم ...

هنوزم پشت تموم ويترين هاي اسباب بازي فروشي دنبال اون مار سبز دراز پلاستيكي مي گردم كه يه روزي به دست مامانم كه به خاطر عطيه خيلي نگران بود راهي سطل آشغال شد ...

( خنده داشت كه داري پوزخند ميزني ؟ )

 

_ اميرووو هم صاحب قالب شده ، خداوكيلي چقد هم خكشله ...

اين صاحب قالب شد ولي ما هنوزم كه هنوزه داريم با اين قالبمون كشتي مي گيريم ، يه روز اصلا باز نميشه ، يه روز كامل لود نميشه ، مصيبتيه ...

 

_ دوستام را مجبور كردم در حضور من _ چه باحال  _ حرف نامربوط نزنن ، يا اگه ديگه خيلي داشت بهشون فشار ميومد بگن بز  ؛ تهديد كردم اگه اين كار را نكنن من ديگه باهاشون نمي گردم ، تا حالا كه جواب داده ، همين جوري بگذره از سرشون ميفته ديگه كلا حرف بيخود نمي زنن .

( باره ملينا كه نميتونه جلو خودش را بگيره خيلي خوب شده ، حالا كم كم دارم اميدوار ميشم كه بتونم درستش كنم . )

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

...

هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بشه و باشه كه قرارتونه ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/9/28ساعت 23:12  توسط   | 

سلام

 

ديروز اينجا را كه به روز كردم و يه نيگا به پستاي اين چند روز انداختم ، از خودم خجالت كشيدم ، اينجا چقدر اُس شده ، اَه ......

 

_ آدم يه وقتايي ياد يه چيزايي ميفته كه تموم ذوق و شوق و حس و حال خوبش ميپره ...

اگه آدم عين بقيه بود آسمون خدا زمين ميومد ، يا قرآنش غلط مي شد ؟

 

_ چند شب پشت سر هم خواب ببينيد تو يه جاي تاريك گير افتاديد ، همش هم صداي جيغ و ناله وحشتناك يه زن به گوشتون مي خوره ، هيچ راه فراري هم نداريد ، يه جورايي هم تو خواب وحشتتون ميگيره ... تعبيرش چيه ؟

 

_ مي خوام عنوان وبلاگم را عوض كنم ، نميدونم باره چندمه ، اما خب مي خوام باره ، بار آخر يه اسم درست و حسابي روش بذارم ؛ فعلا دارم مي فكرم ...

 

_ امسال به ميمنت و مباركي من چيزي به نام بغل دستي ندارم ، نيمكت آخر ، تك و تنها ، با خودم حسابي خوشم ... من اگه مي دونستم تنهايي نشستن اينقدر كيف داره سال پيش مي رفتم نيمكت اول كلاس كه خالي بود مي شستم اينقدر از دست بچه ها حرص نمي خوردم ... خلاصه كه الان تو كلاس خودمم و خودم ...

 

_ نهايت ديوونگي اينه كه خسته و كوفته از مدرسه بياي بيرون ، حتي ناي تا خونه رفتن را هم نداشته باشي ، بعد تو خيابون چشمت بيفته به يكي از بچه هاي مدرسه كه ازش بدت مياد كه داره با جناب رفيقش دوشادوش حركت مي كنه ، تو هم كرمت مي گيره و ديوونه بازيت گل مي كنه ، سه نفر آدم را علاف مي كني كه پاشيد دنبال اينا بريد ، راهت را شونصد كيلومتر دور مي كني ، پاهات را قلم مي كني ، دير ميرسي خونه ، تو راه همش از جانب همرهان گرام فحش مي خوري فقط باره اينكه همكلاسي محترم و رفيق شفيقشون را در حال ناز و غمزه و عشوه و لوس بازي و ... ببيني .

ديوونگي هم عالمي داره ...

 

_ شايد ديگه نتونم مدام به همه وبلاگ ها سر بزنم ، اومديد بازديد اما من بازديدتون را پس ندادم دلخور نشين ...

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

ديگه حوصله ندارم بگم ، هر وقت اينجا بارت سه تا نقطه گذاشتم ، يعني هموني كه چند وقته ازت مي خوام ، خب ؟

...

هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بشه و باشه كه قرارتونه ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/9/27ساعت 23:11  توسط   | 

سلام

 

يه روز خوبم ، يه روز بدم ، يه روز متوسطم ، آخر سرم خودم نفهميدم چه مرگمه ...

من الان ، در حال حاضر ، از اين بهتر نميشم ، اما اميدوار نباشيد من خل تا فردا هم همين بمونم ...

 

_ صب ها با فاطي و بشير و فرگي ميريم مدرسه ،  توي راه اين فاطي و فرگي اينقدر با هم جر و بحث مي كنن كه ديگه حال ما را بهم مي زنن ، مدام مي پرن به همديگه ، همديگه را مسخره مي كنن ، منم فقط مي تونم نيگاشون كنم ، هرچي ميگم بابا خفه شيد عزيزان من ، مگه حاليشونه ، هيچ كدوم كوتاه نميان ، حالا وقتي بشير بهشون اضافه ميشن ، ديگه واويلا ، من ديگه يه كلمه هم از دهنم در نمياد ، مدام تا مدرسه سه تايي حرف ميزنن و همديگه را دست ميندازن ، يكي بياد منو از دست اين سه تا نجات بده ...

 

_ اين روزا بدجوري فعاليت ما تو مدرسه زياد شده ، سر كلاس نشستي ، معلمه داره درس زيست ميده ، تو هم توي عالم مونوسيت و لنفوسيت و بازوفيل و اينا سير مي كني ، كه يه دفعه ميان ميگن آهويي بياد پايين ، ميري پايين ميگن بيا اين عكسا را اسكن كن ، بيا اين نوشته را تايپ كن ، بيا از اين پرينت بگير ، بيا ... پس فردا اگه ما را صدا زدن بريم كف سالن را تي بكشيم اصلا جاي تعجب نداره ...

 

_ من مثلا مي خواستم ظهر به روز بكنم ، اين اميرووو اومد اينقدر حرف زد ، اينقدر حرف زد ، مخ ما را خورد ، اصلا نتونستيم يه كلمه اينجا بنويسيم ، بعد مياد كامنت ميذاره كه تو حرف مي زني منو ول نمي كني ، رو كه نيست ...

 

این امیرها چقدر این روزها صدمات روحی روانی شدیدی بر ما وارد می کنند!!!!!! مگه نه؟

 

 

اينو سروناز تو وبلاگش گذاشته بود ، من شديدا باهاش موافقم ...

 

جينگيلي بعد از سال ها به روز شد .

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

ببين من از گيج هم گيج تر شدم ، الان يه جورايي شدم ، بابا ما مي خواستيم بهتر بشه تو زدي بدترش كردي ... يه كاري بكن زودتر ...

هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بشه و باشه كه قرارتونه ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/9/26ساعت 23:9  توسط   | 

سلام

 

يه حالي دارم كه اصلا نمي تونم توصيفش كنم ، يه چيزي تو مايه هاي دپرسي ، كلافگي ، يه حالت خفن اصلا ...

 

_ مدرسه هم هيچ خبري نبود ، همه چي عادي عادي بود ، تو راه بازم فاطي يه بند مسخره كرد و خنديد ، فرگي هم مدام سوتي داد ، بچه هاي كلاسمون همون بچه هاي پارسالن ، بيشتر معلمامون هم همون قبلي ها ، فقط كلاسمون عوض شده ، كه اونم همچي فرقي با كلاس قبلي نداره ...

مدرسه معمولي معمولي بود ...

( فرگي امروز با سوتي هاش كولاك كرد ، اومده به من بگه تو شعور نداري ، ميگه تو شوهر نداري  ، گفتم فرگي جان اون كه بس واضح است من شوهر ندارم ، اما واضح تر اينه كه تو شعور نداري  ... )

 

_ فك كنم ديگه ساعت به روز كردن وبلاگم را عوض كنم ، امشب كه بدجوري خوابم گرفته ، فك نكنم از اين به بعد هم بشه شبا آن بشم ، خوابم مياد شديد ... 

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

مقسي ، بابت اون خيلي خيلي مقسي  ، فقط الان يه چي مي خوام ازت ، يا بگو ديگه ادامه ندم ، يا يه جوري بكن كه بدونم ادامه ميشه داد ، خسته شدم ... گيج شدم ... ميشه زودتر تكليف خودم را بدونم ؟

هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بهش و باشه كه قرارتونه ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/9/25ساعت 23:9  توسط   | 

سلام

 

از يك نصفه شب تا شيش صب ، يه چشمم به ساعت بود و يه چشمم به مسنجر ...

نيومدي ... نيومدي ... نيومدي ...

 

_ امروز همش ياد اون الهامي بودم كه وايساده بود وسط حياط مدرسه و مات و مبهوت زل زده بود به بچه هايي كه چسبيده بودن به ماماناشون و از بس گريه كرده بودن چشاشون قرمز قرمز بود و نفسشون بالا نمي اومد ، و با خودش فكر مي كرد مگه اين همه نميگن مدرسه جاي خوبيه ، خانم معلم ما را دوست داره ، اينجا خونه دوم ماست ، قراره خوندن و نوشتن ياد بگيريم و بهمون خوش بگذره ... پس چرا اينا اينقدر گريه مي كنن ؟

و هنوز بعد اون همه سال نفهميدم اون الهام لوسي كه يه لحظه هم از مامانش جدا نشده بود ، چطوري اون روز تنها بچه اي بود كه گريه نمي كرد و با تعجب به گريه بقيه نيگا مي كرد ...

مهر اومد ... چه زود گذشت ... انگاري تموم اون ماجراي بالا همين ديروز بود ...

 

_ هفته ي دفاع مقدسه ... من و نسل من نه اون موقع ها بوديم و نه حس و حال جنگ را درك مي كنيم ، تنها چيزي كه مي دونيم خاطراتيه كه مي شنويم و مي بينيم .

اين روزا را بايد تبريك گفت ؟

جنگ خيلي زشته ، اما دفاع از خاك وطن درست نقطه مقابلشه ... اين روزا تبريك به همه اونايي كه اين همه زيبايي آفريدن ...

 

_ داشتم توي بلاگفا گشت و گذار مي كردم كه رسيدم به يه وبلاگ با قالب خودم ، فقط يه كمكي تغييرات جزئي توش بود ... نميدونم چرا يه جوري شدم ... باره اولين بار حس كردم يه قالب مي خوام كه باره خودم باشه ...

 

_ تو روزي كه پرسپوليس اينقدر بد بازي كرد كه آدم از بس خميازه كشيد دهنش درد گرفت ؛ از اون طرف اكبرپور در جهت خط خطي كردن اعصاب ما تلاش كرد ، عنايتي هيچ كاري نتونست بكنه ، خيري اونقدر فجيع بود كه صداي تماشاگرا را هم درآورد ، فقط نيكبخت بود كه يه خورده بهتر بازي مي كرد و اونم هرچي تنهايي زور زد به جايي نرسيد ، ابومسلم اينقدر بد عرب بازي كرد كه ديگه حالمون را بهم زد ، و قلعه نويي غير از نگاه كردن و حرص خوردن هيچ كار ديگه اي نتونست بكنه ...

سرخابي ها امروز يه چيزي بودن فراتر از افتضاح ...

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

من پنج روز هيچي نخواستم ، حالا حتي اگه استدلال مسخره اي هم هست ، به خاطر اون پنج روز ، بايد ايني كه مي خوام بشه ، راهش هم كه خدا را شكر زياده ، پس بشه ديگه ... خواهش ، خواهش ، خواهش ...

هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بشه و باشه كه قرارتونه .

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/9/24ساعت 23:8  توسط   | 

سلام

 

اومدن پاييز را بايد تبريك گفت ؟ خزون دوست داشتني اومد ولي هيچ وقت خزون دلتون سرنرسه ...

 

_ نظر من در مورد دوستي اونم بعد از كلي بحث و تبادل نظر :

 

وقتي توي دنياي واقعي يه دوستي را از دست ميدي ميتوني خودت را قانع كني ، درسته كه غصه دار ميشي اما بعد خودت را قانع مي كني كه خب ديگه نشد كه بشه .

اما توي دنياي اينترنت وقتي دوستي به هر دليلي ميره ، ديگه نميشه خودت را قانع كني .

در حالت اول پيش زمينه داري ، ميتوني با دليل و بهونه خودت را قانع كني ، اما در حالت دوم هيچ جوره نميشه خودت را راضي كني ، هميشه يه جايي ته ته ذهنت اين سوال وول ميخوره كه چرا ؟

خب حالا اگه يه وابستگي هم بين تو و اون ايجاد شده باشه كه وامصيبتا ، ديگه بدتر ...

از طرف ديگه نميشه يه رابطه صميمانه بين دو نفر ايجاد بشه و بعد وابستگي به وجود نياد ، امكان نداره آدم بتونه جلوي خودش را بگيره كه وابسته نشه ، وابستگي كه دست خود آدم نيست ، يه روزي مياد كه مي بيني طرفت وقتي نيست انگاري دنيايي هم نيست ، يا كم كمش وقتي نيست كلافه و دپرسي ...

خب با اين اوصاف چيكار بايد كرد ؟

يا بايد اصلا ارتباط صميمانه ايجاد نشه ...

يا بايد طرفت به هيچ وجه تو را رها نكنه ... ( حتي اگه مجبور بشه ؛ خودخواهي و بي منطقي نيست ، بيخود كرده اينقدر با تو خوب بوده كه وابسته ات كرده ، پس حالا بايد تا آخرشم باشه ... )

يا بايد يه جوري اين ارتباط پايدار بشه ...

دوتا راه اولي كه اوصولا راه مسخره ايه ، آدم بايد مخش تاب داشته باشه كه از دو راه اول بره .

ميمونه راه سوم ...

دوستي اينترنتي وقتي ثبات پيدا مي كنه كه يه جوري از اون محيط خشك مانيتور بياد بيرون ، ديگه راه ارتباطي دوتا كليد و يه صحفه مانيتور و چارتا شكلك و چنتا كامنت نباشه ...

حالا اگه در نظر بگيريم يكي از طرفين به هر دليلي نمي خواد از اون جعبه جادو بياد بيرون ؛ اون وقت مطمئن باشيد دوستي تون ، دوستي نيست ، پس با خيال راحت مي تونيد اصلا بهش فك نكنيد .

چي ؟ تو اين دوروزمونه نميشه اعتماد داشت ؟ پس شما خودت مجل داري ، حرف شما كاملا درست ، اما اگه دوستيت واقعا دوستيه ، اعتماد طرفين بايد شرط اولش باشه ؛ تا اعتماد و اطمينان نباشه دوستي هم نيست ، ميگن لازمه هر ارتباطي اعتماده .

وقتي تو اينقدر به دوستت اعتماد نداري كه از پشت سنگر مانيتورت بياي بيرون پس بدون طرفت را دوست خودت نميدوني .

دوست كه ديگه لولو نيست ...

يه چيز ديگه ... اين روزا توي دنياي واقعي ، دوست واقعي نيست ، اوني هم كه هست اينقدر كمه كه به چشم نمياد ؛ پس بگيم نيست سنگين تره .

نگيم خودمون باره دوستامون مايه نميذاريم ، نگيم  توقعاتمون زياد شده ، نگيم اگه بگرديم پيدا ميشه ، نگيم مشكل از خودمونه ، نگيم ... اينقدر پرت و پلا نگيم .

تو اين زمونه همه جا را بگردي ، باره همه رفيقات هركاري ميتوني بكني و همون باشي كه مي خوان ، توقعاتتم كم كني ، ... بازم مطمئن باش نميتوني رفيق واقعي پيدا كني .

وقتي من همه كار كردم اما تو دنياي واقعي حتي يه دوست واقعي هم ندارم و توي نت هم فقط يكي از اونايي كه فك مي كنم دوست واقعي حساب ميشن از سنگرش بيرون اومده ، چه جوري ميشه گفت تقصير منه ؟

نه عزيز من ، دوستي اين روزا با كشك و پشم و زرشك و ساير اقلام مشابه رقابت داره .

دوست يعني كسي كه بدون دليل و توقع دوستت داشته باشه ...

يعني كسي كه باره نگه داشتنش مجبور نباشي زور بزني ...

يعني كسي كه وقتي باهاش دست ميدي ، دستت را از صميم قلب بگيره ...

يعني كسي كه دستت را بگيره اما قلبت را لمس كنه ...

يعني ... يعني .. يعني كسي كه وقتي گفت هستم ، باشه ؛ تا آخرش .

حالا كو دوست ؟

( اين آخر ميشه اينم اضافه كرد كه دوست اينترنتي اوصولا اگه قرار باشه از پشت همون مانيتور بارت دست تكون بده ، به هيچ دردي نمي خوره ، آدم خودش را سرگرم و دل بسته اين رفاقت نكنه به نفعشه . )

 

دعاي امروز  : خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .

داشت به شش مي رسيد ... اما نشد ... خواهش خواهش خواهش ...

هرجا هست ... هرجا باشه ... همون بشه و باشه كه قرارتونه ...

مقسي .

 

تا بعد

+ نوشته شده در  2005/9/23ساعت 23:7  توسط   |