سلام 
_ بچه ها اگه همين الان فرشته اي ، جني ، پري ، غولي چيزي جلوتون سبز بشه و بگه كه ميتونه يه _ چيه ؟ چرا شلوغش كردي ؟ همينه كه هست ، اون مال قديما بود كه مي گفتن سه تا آرزو ، الان ديگه يكيه ، هي بيخود توقعات بيجا داريد
_ آرزوي شما را برآورده كنه ازش چي مي خوايد ؟ البته شايد آرزوتون خيلي شخصي باشه ...
راستش بهتره هميشه تو ذهنتون آرزويي را كه مي خوايد داشته باشيد كه اگه يه روز بر حسب تصادف و كاملا اتفاقي به يكي از اين موجودات عجيب غريب رسيديد به تته پته نيفتيد و زود بگيد چي مي خوايد كه يهو طرف خسته نشه بذاره بره يا شايدم يه چيز چرت ازش بخوايد كه بعدا كاملا پشمون بشين از اين انتخابتون ..... 
وقتي راه رفتن آموختي ، دويدن بياموز و دويدن كه آموختي ، پرواز را .
راه رفتن بياموز ، زيرا راه هايي كه مي روي جزئي از تو مي شوند و سرزمين هايي كه مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي كند .
دويدن بياموز ، چون هرچيز را كه بخواهي دور است و هر وقت كه زود باشي ، دير .
و پرواز را ياد بگير نه براي اين كه از زمين جدا باشي ، براي آن كه به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شوي .
من راه رفتن را از يك سنگ آموختم ، دويدن را از يك كرم خاكي و پرواز را از يك درخت .
بادها از رفتن به من چيزي نگفتند ، زيرا آنقدر در حركت بودند كه رفتن را نمي شناختند ! پلنگان دويدن را يادم ندادند ، زيرا آنقدر دويده بودند كه دويدن را از ياد برده بودند . پرندگان نيز پرواز را به من نياموختند ، زيرا چنان در پرواز خود غرق بودند كه آن را به فراموشي سپرده بودند ! اما سنگي كه درد سكون را كشيده بود ، رفتن را مي شناخت و كرمي كه در اشتياق دويدن سوخته بود ، دويدن را مي فهميد و درختي كه پاهايش در گل بود ، از پرواز بسيار مي دانست !
آنها از حسرت به درد رسيده بودند و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت .
وقتي راه رفتن آموختي ، دويدن بياموز . و دويدن كه آموختي ، پرواز را . راه رفتن بياموز زيرا هر روز بايد از خودت تا خدا گام برداري . دويدن بياموز زيرا چه بهتر كه از خودت تا خدا بدوي . و پرواز را ياد بگير زيرا بايد روزي از خودت تا خدا پر بزني .
‹‹ عرفان نظرآهاري - چلچراغ ››
_ امروز يه خورده به كتابخونه ام
رسيدم و دوباره از نو چيدمش ، بعدشم كه كارم تموم شد يه ساعت وايسادم و فقط قربون صدقه كتابام رفتم
، من اين كتابخونه ام را با يه دنيا عوض نمي كنم حاضرم هرچيزم را بدم ، اما يدونه از كتاباي اون كتابخونه را از دست ندم . 
از همين جا از تموم دوستاني كه كتاب دستشون دارم خواهشمندم كتاباي منو بردارن بيارن ، بشيرجان شما اون هري پاتر منو بردار بيار
، فاطي خانوم شما هم لطف كن سانتاماريا و عادت مي كنيم ما را بيار ، جاي خالي اين دوتا تو كتابخونه بدجوري تو ذوق ميزنه ...
من ديگه با خودم عهد _ دو ساعته دارم فكر مي كنم عهد را چه مدلي مي نويسن
، به جون خودم اول نوشته بودم احد
، بعد داشتم مي رفتم بالا و پايين گفتم وا من امروز مگه از جنگ هاي پيامبر مطلب داشتم ؟
بعد ديدم چه شاهكاري خلق كردم ...
_ كردم ديگه به احدي كتاب امانت ندم اما بگيرم و يادم بره كه بايد پس بدم ، همونجوري كه الان هبوط در كوير و خرمگس پيشم مونده .... 
_ اين جريان غلط نوشتن منم داره بدجوري خفن ميشه ديشب به اميرووو ميگم افضايش
، داشت كف مي كرد
، ديروزم كه تو وبلاگ نوشته بودم توصعه
_ هي با خودم مي گفتم چرا اين كلمه يه جورايي بارم نا آشناست
_ آقا قضيه داره بيخ پيدا مي كنه ها ، يه مدت غلط هاي ما را نگرفتن هرچي خواستيم نوشتيم شديم اين ديگه .... 
_ امروز نمي دونم چرا هي بي خود و بي جهت هرهر مي خنديدم _ چرا نداره ، آدم خل كه شاخ و دم نبايد داشته باشه
_ مامانم هي چپ چپ نيگام مي كرد ، مي گفت امروز چته تو ؟ هي الكي مي خندي ؟ ، جدي هم الكي بود ها ، مثلا تو اتاق نشستيم بابايي پشت كامپيوتره ، ماماني هم داره روزنامه مي خونه ، خونه ساكت ، يه دفعه من خل ميزنم زير خنده
، خودمم نميدونم دارم به چي مي خندم اصلا ، واقعا يه چكاپ مخ لازم شدم ، دارم از دست ميرم .... 
( ميگن همنيشنم به شود تا من از او بهتر شوم .... از اون طرف هم ميگن ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد .... از طرف پشت هم ميگن دو تا اسبو اگه يه جا ببندن همرنگ نشن همخو كه ميشن ... از چپ ميگن دوستان روي انسان تاثير زيادي دارن .... از بالا ميگن .... ميگن .... ميگن اونريختي نيگا نكن ، باره چي به خودت ميگيري ؟
)
_ دستم بادش نخوابيده ، فجيع دچار خارش شده
_ البته نواحي ديگه مانند كله و پا و دست نيز ميخاره كه مامان ميگه اون نواحي مربوط ( اينم اول با ت نوشته بودم ) به نيش زنبور نيست ، حموم جاي خوبيه
_ آخر سرم هيچ كس پيدا نشد من پيشش آه و ناله كنم
، همه دعوام كردن
، خيلي هم خشنناك ، نزديك بود از يه نفر كتك هم بخورم ..... 

_ من الان خيلي ذوق زده شدم كه اميرووو بالاخره باره يه بار هم كه شده وبلاگ ما را كامل خوند و گنده نظر داد .... آقا تحولي شگرف و بس عظيم بود ... 
هرچي دلت خواسته پش سر ما گفتي ديگه ، بچه ها نامردين اگه برين اون كامنت اولش را بخونين اينقدر چرت و پرت به ما گفته ، هرچي اخلاق خودش داره زارپ چسبونده به ما . 
خيلي دروغگويي بشر ... من كه تا اومدم بگم آي انگشتم اون قشقرق را راه انداختي ، بعد ميگي غر زدم ؟ خيلي چاخاني بابا .... هي دعوام كردي ... كم مونده بود بياي بگيري ما را بزني .... 
خيلي تحفه اين من خودم را بچسوبنم به شما .... اگه نمي ترسيدم طرفي كه داره باهام دست ميده از خجالت آب بشه همونجا مي گفتم عمو من خانمم اينقدر بهمون توهين نكن ... آقا آقا .... 
بابا باديگارد ... بابا اينكاره ... بابا غيرت ... بابا جذبه ... آقا من اولين باري بود از تو همچي چيزي مي ديدم ... آفتاب از كدوم طرف دراومده متحول شدي ؟ امشب كاراي محير العقول مي كني ؟ چي شده ؟ تو را چه مي شود ؟ من خواب نيستم ؟ 
خب آدم بايد با رفيقاش جور باشه ديگه ... خودشو با اونا وقف بده ... منم مجبورم باره اين كه بهت بخورم خل بازي كنم ... 
من همون مهندس را به حسني ترجيه ميدم ... 
چي شد ؟ نه چي گفتي ؟ من هستم ... تو هستي ... مش رجب هم هست ؟ تو كجايي بعد ؟ يه چي بوگو با عقل جور در بياد .... 
چيه ؟ عضو سازمان دفاع حقوق شب ناز شدي ؟ شب ناز خودمه ، دوست دارم بگم ... 
غر نزن ديگه ... يه بارم كه داري كار خوب مي كني و عين آدم نظر ميدي خرابش نكن ... باقيش را برو ... 
خيلي هم كنترلت ناجوانمردانه بود ....... خيلي شمري .... 
تو داري ؟ .... 
حالا نذار بگم تو چي خريدي ها .... بي منطق هم خودتي ... 
آدم يدونه ، فقط يدونه رفيق عين تو داشته باشه ديگه احتياجي به دشمن نداره ... من نمي دونم چرا اونو دشمن كردم تو خودت دشمني ... فقط اون از رو به رو مياد تو از پشت ميزني ... 
اينم به تو چه .... 
( آقا خيلي شرمنده ... اميرووو باره اولين بار اومد از اين كارا كرد ... جو منو گرفت ... بعد ديگه اين طوري شد ... شرمنده ...
)
_ زور زدم كم بشه ... همه كه عين تو نيستن
... به نظر اين و اون احترام ميذارن
... از اين كمتر نشد خب ... 
دعاي امروز
: خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .
امشب به طور كاملا استثنايي چيزي ازت نمي خوام
... چي ؟
باورت نميشه ؟
خب حالا كه اينجوريه مي خوام
... ميشه كه بشه نه ؟ 
مقسي . 

تا بعد 
