سلام 
آي بارتون نوشتم ، ديشب را جبران كردم . 
_ بچه بريد كوير يه سر پست جديدش را ببينيد . 
_ اعتياد خيلي چيز بديه ، حالا مي خواد به هرچي باشه ، ولي اعتياد به اينترنت به نظر من از همه ي اعتيادها بدتره
، يه مقاله بارتون مي نويسم در مورد اين اعتياد و راه هايي باره تركش ، نكات جالبي داره ، البته امشب نه ، فردا شب هم فكر نكنم ، ولي شايد .
_ امروز اومدم 4 تا ليوان باره شام ببرم سر سفره ، وسط راه همه را زدم ناكار كردم
، همش را خرد و خاكشير كردم
، تا اينا افتاد زمين و شونصد تيكه شد ، باباعلي دويد سمتم و شروع كرد جمع كردن تيكه هاي ليوان كه من دست نزنم بهشون
، دستم ببره ، تند تند هم مي گفت تو دست نزن عزيزم ، اشكال نداره
، مادرجونم هم تند تند مي گفت اشكال نداره الهام جان ، خودت را ناراحت نكن قربونت برم ، قضا بلا بود ، اصلا طوري نيست ، هيچي نشده ، خودت را ناراحت نكن
_ همينه ديگه اين دوتا همين جور هي منو لوس كردن ، تا هرچي ميشه فقط قربون صدقه ام ميرن ، هيچ وقت باره هيچي منو دعوا نكردن ، هميشه و در همه حال و همه جا پشتي من بودن ، خب عزيزم همينه ديگه ، پس فردا من مستعد ميشم ميرم خونه را اصلا آتيش ميزنم ، اون وقت اصلا شما مياي بازم طرفداريم را بكني و قربون صدقه ام بري ؟ اينايي
كه من مي بينم اينقدر خاطر ما را ميخوان كه اون موقع هم ميگن عيب نداره غصه نخور ، قضا بلا بود _ ماماني هم وايساده و فقط منو نيگا مي كنه
_ خب حق داره ، چي كار بكنه از دست دختر دست و پا چلفتيش ؟
_ منم فقط وايسادم و نيگا كردم به كف اتاق كه برق برق مي زد . 
آخر شب لامپ چراغ مطالعه ام سوخت ، پاشدم رفتم لامپ گير آوردم ، اومدم ببندم ، زدم سرپيچ لامپ را درآوردم 
، بابايي اومد راست و ريسش كرد . 
اي خدا ، من كي قراره يه كاري كه مي كنم درست از آب دربياد ؟ هروقت هركاري كردم ، گند زدم ، همش خرابكاري ، اينقدر گندكاري كردم كه مامانم ديگه ميگه تو هيچي نميشه . 
_ ديشب كه زود خوابيدم به مامان گفتم منو ساعت 4 بيدار كن ، بعد هم خودش هم بابايي فكر كرده بودن من ميخوام اون ساعت پاشم برم نت
، گفتم آخه مگه من خلم ، نصفه شبي از خواب بيدار بشم برم نت ؟ مگه ساعت 4 هم وقتيه پاشي بري نت ؟ بابا ساعت 4 كار دارم كه مي خوام پاشم نتم كجا بود . 
_ به يك مشاور كاربلد نيازمنديم ، سابقه نمي خواد ، حقوقش هم خوبه ، هر مزايايي هم بخوايد داره ، فقط اينو بگم كه يه پست تعليقيه ، يعني هر روز دلم بخواد مي تونم بذارمتون كنار ، تا وقتي سر كاريد كه مشاورم نيست ، برگشت بايد بريد ، اون موقع شايد تونستم يه پست ديگه بارتون جور كنم كه بيكار نشيد . 
فقط تو را خدا زودتر ، خيلي نيازمند مشاورم . 
كجاي دنيا مدير يه سازمان اينقدر هواي مشاورش را داره ؟ ميگه هروقت خواست بره ، هروقت خواست برگرده ، بعد بوگو من بدم . 
_ امروز دارم مي بينم بابا به يكي ميگه يكي ديگه را بفرست سازمان باره كار
، انگار نه انگار من مديرم ، منو قاشك چايي خوري هم حساب نمي كنن
، به بابا اعتراض مي كنم ميگه سازمان تو عين پرسپوليسه من پروينشم تو هم خطيب ، ديگه چي بگم ؟ 
_ بروبچ مموشي را اين طرفا نديديد ؟ 
_ فرگي زنگ زده كه الي بيا بريم بيرون
، ميگم كجا ميگه ميخوام باهات حرف بزنم ، اينو كه گفت شصتم خبردار شد كه دوباره با رفيقش مجل دار شده و مي خواد بياد من بگم چي كار بكنه
، گفتم حالا بعد از ظهر زنگ بزن ببينم چي كار ميتونم بكنم ، به مامانم گفتم بعد از ظهر زنگ زد بگو نيست خونه ، ميگن گناه داره ، ميگم بابا گناه چيه ، يه بند از رفيقش ميگه حوصله ي منو سر ميبره ، تازه حق مشاوره اش را هم نميده
، من نميدونم كجاي من به مشاوره مي خوره ؟ خيلي تو اين جور كارا تجربه دارم ، همينه كه ميان سراغم . 
با اين بشر كه ميرم بيرون راه رفت به اين ميگذره كه اون باره من تعريف كنه كه چيا اتفاق افتاده
، راه برگشت هم به اين كه من بگم چه غلطي بكنه ( شكلكي كه كف كنه نداريم ؟ ) ، والا خدا را شكر تا به امروز دستورالعمل ناجوري به بچه ها ندادم كه تو دردسر بيفتن . 
يه سري از ما پرسيدن اين فرگي يعني چي ؟ مخفف اسمشه يا چيز ديگه است ، والا بايد بگيم اين فرگي ما عين همه آدما _ بلانسبت
_ اسم داره ، والا ميگن تو شناسنامه اش زدن بهناز ، ما بي خبريم
، ولي از اونجايي كه اين فرگي ما سلطان سوتي جهانه و از هر ده كلمه اش شونصدتاش سوتيه ، يه بار يه سوتي داد كه ديگه روش موند . 
ايشون يه زماني اومدن بگن فرگوسن _ سرمربي منچستر _ تو چه تيمي مربيگري مي كنه ، عوضي گفت تو چه تيمي بازي مي كنه _ فرگوسن را مجسم كنيد با اون هيكل تپل مپل و بيماري قلبي و .... با شروت ورزشي بياد وسط زمين
_ اين باعث شد كلي بهش بخنديم ، از اون زمان هم شد فرگي ، دقيقا بي خود و بي جهت . 
يكي از سوتي هاي جالب ايشون اينه كه داشتيم با هم دعوا مي كرديم هردومون وحشتناك گر گرفته بوديم ، قرمز شده بوديم ، سر هم داد مي زديم ، و خون جلو چمشامون را گرفته بود ، همين طور كه داشت باهام حرف ميزد _ يعني داد ميزد
_ برگشت گفت همچي با پشت دهنم ميزنم تو دستت 


، اينو كه گفت من غش كردم از خنده ، حالا مگه مي تونم جلو خودم را بگيرم ، رو زمين ولو شدم ، اينقدر خنديدم كه دلم درد گرفت ، به همين راحتي و به همين سرعت دعوا تموم شد . 
_ باره ماماناتون چيزي گرفتين يا هنوز مثل من همت به خرج ندادين ؟ 
_ ما تا به چند روز پيش فكر مي كرديم كه خودمون فقط تا صب مشاعره مي كرديم نگو هدي هم يه زماني مي كرده ، فكر مي كرديم ما فقط يه پيرهن قهوه اي ديديم كه خيلي دوسش داريم
، نگو هدي هم ديده ، فكر مي كرديم فقط يه جالباسي يه گوشه ي يه اتاقي بوده كه ما دوسش داشتيم ، نگو هدي هم يه جالباسي اونجوري ديده ، فكر مي كرديم فقط خودمون مچ دشمن را باز كرديم و از نت پرتش كرديم بيرون ، نگو هدي هم مچ يه دشمني را باز كرده ، فكر مي كرديم خودمون فقط غلط حرف ميزديم نگو هدي هم ميزده ، .....
آخه هدي گفته بود دلش باره همه ي اينا تنگيده ، هدي تو هم جدي اينا را داشتي ؟ 
_ ما آهنگ وبلاگ را برداشتيم كه بيان اينجا ، گفتن ديگه حال كامنت دادن ازشون پريده
، حالا مي خوام دوباره آهنگم را بذارم ، غر نزنين ، همينه كه هست . 
_ هي همه ميان سراغ اميرووو را مي گيرن ، بابا سالمه ، از منم حالش بهتره
، فقط حال و حوصله ي كامنت گذاشتن را بارتون نداره .
_ جناب بلاگفاي عزيز
، بابا كامنتاي منو بذار بياد
، آخه مثلا اين هدي از كجاش كامنت غير اخلاقي بيرون بده ؟
مموشي اصلا بش مياد كامنت غيراخلاقي بده ؟
بابا بي خيال ، من كامنتام را مي خوام
، پسشون بده . 
ما همه اينجا كاملا اخلاقي و پاستوريزه هستيم
، به شرافتم قسم . 
بچه ها از اين به بعد نذاشت بياد بارم ميل كنين . 
سفر به شهر ؛ در راه : 
ديروز با سفيده قرار داشتم بريم هفت تير بارش مانتو بگيريم ، گفتيم با اتوبوس ميريم چون هم الان كه نزديك روز مامانه به جيب ما نزديك تره
، هم مطمئنه ، هم فال و تماشا ، دوتا خل كه با اتوبوس بلد نيستن برن هفت تير و ايستگاها را عوضي ميگيرن پاشدن با هم برن
، واي نمي دونيد سر اين ايستگاها چقدر خنديديم ، يه جا دوتا ايستگاه زودتر پياده شديم
، نخندين ، خب اشتب زديم ديگه ، بعد دوباره كه سوار شديم ، رفتم به يه خانومه ميگم ببخشيد فلان ايستگاه كجاست ؟ ميشه رسيديم بهمون بگيد ؟ ميگه آره عزيزم ، بشينيد من بهتون ميگم _ ملت متوجه نيستن من اين عزيز را مي شنوم ويرگولكسم ميشه ، هي تكرار مي كنن
_ اتوبوس آخر را هي سفيده ميگه الي رسيديم پاشو پياده بشيم ، ميگم بز ، بگير بشين ، اينجا ته خط ميرسه به هفت تير ، كجا الان پياده بشيم ، نرسيديم ، بالاخره با هزار زحمت و مسخره بازي و ريخت درآوردن به سلامت رسيديم شهر . 
همچنان سفر به شهر ؛ در شهر : 
اولين بار بود كه بدون ماشين اومديم هفت تير ، هميشه سوار الاغ مي شديم سوار اتوبوس نه
، سفيده ميگه مي خوام مانتو سفيد بگيرم ، گفتم چي چي مانتو سفيد ميخوام بگيرم ، ميشي عين اين تزريقات چي ها
، هيچي ديگه هر مانتو سفيدي كه دست گذاشت يه ايرادي گذاشتم روش ، بعد سفيده گير داد به سدري
، حالا اون سدري هم كه اون مي خواد مگه پيدا ميشه ، پيدا هم ميشه مدلش ناجوره ، رفتيم يه جا ، سفيده ميگه سدري چي دارين ؟ يارو ميگه سدري چيه بيا كله غازي ببر
، ميگم كله غازي ديگه چه صيغه ايه ؟
يه مانتو داده تو مايه هاي آبي و سبز تيره دست سفيده ميگه اينه ، سفيده رفته پرو كنه يه ساعت فقط به كله غاز مي خنده بهش ميگم سفيده يارو خودش كله غازي بود ها
، ديگه سفيده غش كرده از خنده ، از اين يكي هم خوشمون نيومد ، اومديم بيرون سفيده ميگه كله غازي هم بد نيست الي ها ، رفته تو يه مغازه ميگه آقا كله غازي چي دارين ؟ يارو چشاش گرد شده ميگه چي چي ؟
ميگم هيچي آقا سدري چي دارين ؟ 
سفيده الي دوميه ، باره خريد حرص همراهش را درمياره از بس مي پوشه و درمياره و ميگه برمي گرديم ، ولي از اونجايي كه من از اون بدترم و خريدم وحشتناكه حرص نخوردم كه هيچ ، سفيده را هم حرص دادم ، سفيده ميگه تو اومدي خودت خريد كني اينقدر هي از اينجا به اونجا مي كني ؟ ميگم نه اومدم باره تو خريد كنم . 
مي دونين آخر سر كجا خريد كرديم ؟
بله ، درست حدس زدين _ اميرووو بيا ياد بگير ، اينا حدس زدنشون شده بيست ، تو هر روز داري عقب گرد مي كني ، اينا پيشرفت مي كنن و تو پسرفت
_ همون مغازه اولي . 
تازه چي سفيده مي خواست بره تو مغازه منو به زور با خودش مي برد ، بهش مي گفتم سفيده نرو اينجا ، هرجا ميري اين تو نرو ، آخه بار اول كه رفتيم اونجا فروشنده اش همين جور زبون مي ريخت ، منم كه بدم مياد كسي هي خودش را صميمي كنه ، گفتم آقا بذار چايي دوم را پوست بكني بعد ، شما اينجا فروشنده اي يا چيز ديگه ؟
سفيده تو گوشم ميگه ولش كني الي اينجا همه اين ريختي ان ، ميگم غلط مي كنن ، من كسي نيستم الكي باهام گرم بگيرن ، داشتيم از مغازه ميومديم بيرون ، يارو ميگه نريد چون برمي گرديد همينجا ، منم اخم كردم و گفتم مطمئن باش اينجا پامون را نميذاريم . 
حالا برگشتيم همون مغازه اي كه گفتيم به هيچ وجه برنمي گرديم
، رفتيم تو يارو نيشش تا پس كله اش باز شده ، مي خنده به من ميگه خانوم بداخلاقه
ديدي گفتم برمي گردي ، گفتم ببين آقا من خوشم نمياد هي بيخودي پسرخاله بشي ها
، اين همه مشتري تو مغازه اته برو سراغ اونا
، ما را ول كن ، رفتيم سراغ فروشنده ي خانومشون كه هرچي هم گرم بشه اشكالي نداره ، آخر سر از همونجا مانتو را خريديم . 
به سفيده ميگم سفيده جلو يارو خوب مارا ضايع كردي ها ، آدم بره تو زيرزمين كفتر هوا كنه اينجوري ضايع نشه . 
بازم سفر به شهر ، در راه بازگشت : 
بازگشتمون بدون هيچ اتفاق خاصي انجام گرفت . 
_ سفيده به اين روسري هايي كه جديد مد شده ، ميگه روسري بامشادي
، از كجاش هم اين اسم را درآورده اطلاعي در دسترس نيست ، ولي خيلي بهشون مياد ها ، بايدم بهشون بگي روسري بامشادي . 
ولي جدي اسمشون چيه ؟ 
_ فكر كنم ما رفته بوديم اونجا آب ميوه و بستني هاش را امتحان كنيم
، بس كه خورديم
، انواع و اقسام آبميوه ها را امتحان كرديم ، بستني هم كه چه عرض كنم ، اگه مي شد هرچي پول همراهمون بود را هم مي داديم و مي خورديم . 
_ با سفيده بيرون رفتن اصلا يه چي ديگه است ، كلي به آدم خوش ميگذره باره همينه كه اتفاقاي افتاده را مو به مو نوشتم . 
_ برگشتيم سفيده را تا در خونشون همراهي كردم ، تو راه كه داشتم برمي گشتم خونه يادم افتاد فلاپي كه مال فاطيه را انداختم تو كيفم كه ببرم بهش بدم ، ديگه با هزار زحمت راهم را كج كردم طرف خونه فاطي اينا
، يه ساعت فقط در خونه فاطي اينا بودم ، فاطي ميگه الي يه ديقه بيا تو يه چي را تو كامپيوترم نشونت بدم ، همون جوري با كفش دارم ميرم تو و شلوغ مي كنم و داد بيداد راه انداختم و هي به فاطي بد و بيراه ميگم
، يه دفعه وسطاي اتاق خشكم زد ، داداشش تو همون اتاق خوابيده بود
منم با كفش رفتم تو و دارم شلوغ مي كنم با كلي خجالت كفشا را درآورديم ، ولوم صدا را آورديم پايين ، سرمون را انداختيم پايين رفتيم سر كامپيوترش
، داداشاي بيچاره اش ميگن اين چه رفيقه تو داري دختر ، خله اين بشر . 
_ بچه ها من نميدونم ، شما بايد كامنتام را هرجوري شده بهم برسونيد ، شده ميل بزنين ، نامه بديد ، با كفتر نامه بر برسونيد ، از راه سرخپوستا دود بفرستيد ، هركاري مي كنيد بكنيد ، ولي كامنت هاي منو بديد
، گفته باشم . 
كامنتاتون : 
كاكتوسي : ولي الي در مورد راه رفتن منحصر به فرد... اگه اينجوري باشه كه نگاه كردن- خنديدن هر كس هم منحصر به فرده!
نه جدي راه رفتن منحصر به فرده ، حتي دم و بازدم افراد هم منحصر به فرده ، اما اوناي كه تو گفتي نيست . 
كاكتوسي : اي كلك حالا ديگه كامنتاي امير رو هم تو جواب ميدي؟ ولي خدايي من بيچاره چقدر گفتم اين آهنگ اذيت ميكنه، گفتي بزن رو كامنتا تا صداش قطع بشه (يه علامت تعجب بزرگ). ولي حالا چون امير گفته...
خب من خودم هم مي خواستم قطعش كنم همين كار را مي كردم ، اصلا قرار نبود برش دارم ، ديدم اميرووو نمياد وبلاگم ، گفتم چرا نمياي گفت آهنگش اذيت مي كنه ، برداشتم كه ببينم حالا پاميشه بياد ، ديدم نه ، بازم نمياد ، هي نگيد تا اون گفت برش داشت ، بابا خواستيم يه امتحاني بكنيم . 
كاكتوسي : راستي نيست اين اميرووووو (از ترسم : ©)
اميرووو خان حس ندارن بيان ، فعلا رفتن دنبال حس و حالشون . 
كاكتوسي : ولي بيا و با اين امير (از نوع كريمي) از در صلح و صفا وارد شو. پسر خوبيه ها!
تو باره چي اينقدر طرف اميرخاني ؟ هان ؟ چقدر پول ميگيري طرفش را داشته باشي ؟ 
هدي : بين الهامي ، اين مشتي داره يه جورايي مشكوك ميزنه ها! هي از اين ور اون ور خبرهاي جورواجور مياره!فكر ميكنم داره.... يعني اين مشتي اومده پيش تو ، پشت سر رييس سازمان حاتومچ صفحه گذاشته ؟ ها؟
الهامي ، آدم بده پشت سر مرده .... اااا ببخشيد ..پشت سر مسافر حرف در بياره... ما سازمانمون بين اللمليه ، نذار با اين كارا آبرو مون بره ! خبر موثق رو باس از خبرگزاريا شنفت ، نه از دهن اينو اون.
هدي ؟ تو خيلي ناجور حالت خرابه ، اميرخان قبل از سفرش رفت سخراني را كرد ، بعد في الفور چمدون را بست و رفت ، تازه يكي از اعضاي فعال اين خبر را داده بود به مشتي ، خودش كه از خودش درنياورده بود ، هي به مشتي ما گير نده ، ما خيلي خاطرش را مي خوايم . 
هدي : تو خجالت نميكشي الهامي ؟ هي زرت و زرت ، اعلام ميكني ميخوام برم سخنراني كنم عليه اين و عليه اونو عليه ... ، بابا من كه ديگه عمرا بذارم اعتبارات سازمانو خرج كني براي كرايه ي سالن سخنراني و اينا.. مگه همين سالن خودمون چشه كه ميري تو سالن وزارت كشور سخنراني ميكني؟ چقدر دزدكي از اعتبارت سازمان واسه تبليغات استفاده ميكني ها؟ مي خواي خودتو از حالا مطرح كني واسه ي دوره ي بعد رياست جمهوري؟
هدي ؟ من از دست تو چيكار كنم ؟ بابا من اگه اصرار ديگران نبود نمي رفتم سخنراني ، اينقدرا هم بيكار نيستم ، رياست جمهوري هم به درد من نمي خوره . 
هدي : ببين ...من كه هيچ كاره ام تو اين سازمان ، ولي هر چي هم داد ميزنيم بابا داره شيرازه ي اين سازمان از هم ميپاشه، كو گوش بدهكار؟ آقا برو بيبين چه خبره... دارن همه از جوسفندا سوء استفاده ميكنن... كجاي كاري بابا.... چيدن پشم جوسفندا براي اشتغال زايي و امرار معاش خود جوسفندا نيست كه جانم!!!!
هدي ؟ تو كجاي اين مملكتي ؟ اصلا كجاي دنيايي ؟ جوسفندان تمام مملكت الان تحت نظر سازمان ما هستن و هيچ كدوم مورد استعمار نيستن ، تو از قزاقستان صحبت مي كني ؟ 
هدي : تو رييس سازماني نشستي تو دفتر زير كولور ( همون كولر ) خنك ، با يه بادبزن دستي هم خودتو هي باد ميزني
اينجا يه ماهه كولرش خرابه ، فقط هم اتاق مديريت خرابه ، هيچ جوره هم تعمير نشد كه نشد ، من تو گرماي بالاي 60 درجه دارم باره جوسفندا از خود گذشتگي مي كنم . 
هدي : كامنتام رو دستم مونده! ميام سندش كنم بلاگفا ميگه امكان درج نظر با كلمات غير اخلاقي وجود نداره!!!! خلاصه من هنوز اينجا( پيش خودم!) كلي كامنت دارم كه نشد برات سندشون كنم!
من كامنتام را مي خوااااااااااااااااااام . 
فاطي : این مشاورتم عوض کن این مشاور تو هم به درد نمیخوره اصلا" از کجا معلوم که جاسوسی تو رو پیش سازمان حاتومچ نمیکنه
منکه بهش شک دارم
نيگا كن ، نيگا كن تو را خدا ، اين روزا عالم و آدم ديگه پشت سر مشاور ما حرف ميزنن ، بابا اصلا رفته جزاير قناري باره تعطيلات تابستوني ، خودم مرخصي بش دادم ، ول كنين بابا . 
فاطي : من واقعا" دلم برا مامانت میسوزه که چطور تو رو تحمل میکنه مامان من بود پوستمو میکند
ميخواي بگم چه جوري تحمل مي كنه ؟ به زحمت . 
فاطي : سکوت چه چیز قشنگی واقعا" منم سکوتو دوست دارم
ولي من اين سكوتو اصلا دوست ندارم ، متنفرم . 
فاطي : من بهدا" حال شماروحضورا" میگیرم
‹‹ از كاري كه نميتوني انجام بدي حرف نزن ››
سخن كلسوف ماتوس ، فيلسوف بزرگ يوناني 
هدي : قبل هر چيز من اعلام كنم! كامنت قبليام رو دستم مونده و با هيچ ترفندي هم فرستاده نميشه!
ميل بارم بزن . 
هدي : ناراحن شدي از ماداگاسكار بد گفتن؟ بابا اون بنده ي خدا منظورش خود جزيره بيده ( يعني همين جزيره هه رو نشقه ي جرغافيا ، نه اون كارتونه كه! يارو جغرافي دان بوده ، ديده اسم اين كارتونه هم به جغرافي ميزنه، رفته نيگاش كرده! دچار توهم شده!!!!!1 بعدش هر چي تونسته بلغور كرده! فكر كنم اون جور كه تو ميگي ع خودشم نفهميده كه بالاخره بد بود يا خوب بود؟
يارو كلي هم منتقد سينما بود ، اونم يه منتقد اخمخ . 
هدي : مي گم حالا كه در اين مورد با هم تفاهم نداريم..ممم.... بازم مياي خواستگاريم؟؟؟!!!
ما ديگه پامون گيره ، نمي تونيم از فكرت بيرون بريم
، خب اون موقع هم كمد منو ميذاريم زير زمين كه مشكل تفاهم حل بشه ، منم بتونم مجله ها و روزنامه هام را بذارم تو كمدم ، خوبه ؟ 
هدي : راستي الهامي ، ابر اوربيتالي كه ميدوني چيه ؟ ( فكر كنم بايد تو شيمي دو خونده باشي!) مي گم اگه ابر اوربيتالي تو رو رسم كنن! يه محدوده اي ميشه بين تلويزيون و كامپيوتر! البته تراكم ابر نزديكاي كامپيوتر بيشتر تره!!!
اون فضايي كه باره ابراوربيتال من گفتي درسته ، فقط يه كتابخونه هم بهش اضافه كن ديگه با خودش مو نميزنه . 
هدي : درست مثل ابر اوربيتالي من!!!! هه !
ايول تفاهم . 

هدي : آهان يه چيزي اون تست ديروز الكي كه نبود ؟ واقعا درسته!آخه يه چيزي... نتيجه ي تستاي من هم عين مال تو بود!!!!!!!! هه . تفاهمه ديگه ، چه كنيم!
اون تسته را من و يه سري ديگه امتحان كرديم ديديم راسته ، مال من كه عين خودم بود .
بابا كار من و تو از تفاهم گذشته ، تفاهم كه هيچ كلي چيز ديگه هم داريم . 
بابا پس اين قرار را كي ميذاري ؟ بگو زودتر من به مامانم اينا بگم زنگ بزنن خونتون ، من تا صب خوابم نمي بره ، ساعت 5 صب هم كه مي خوابم همش خواب تو را مي بينم ، بابا زودتر يه كاري بكن . 
بابايي : یعنی یه جورایی خوشمون میاد بیاییم نظارت
بابايي من پس فردا ميشه آقاي شكوهي با يه دفترچه مياد تو هي مورد يادداشت مي كنه . 
جسد : این کمش بود وای به اینکه زیاد باشه
همينه ديگه ، وقتي آدم ماهي يه بار وبلاگ يكي نمي فهمه چي به چيه ، كم كجاست ، زياد كجاست ، روال كار چه جوريه . 
جسد : واقعا متاسفم که استقلالی هستی
نظر هركس باره خودش محترمه ، تاسف نداره ، به عقيده افراد توهين نكنين . 
دعاي امروز
: خدايا شكرت ، به هرچي دادي و ندادي شكرت .
خدايا من بي صبرانه منتظرم
، خواهش مي كنم ، خواهش مي كنم ....... 
ممنون . 

تا بعد 
