سلام 
امروز از صبح دارم رياضي مي خونم
فردا امتحان ديني دارم الان دوستام كتاب را كه تموم كردن كه هيچ دارن دوره هم مي كنن ، بعد من بايد بشينم رياضي را جلو جلو بخونم
، مشكل اصلي اينجاست كه من تمام رياضي را فول فول ميشم از بس مي خونم بعد تا مي شينم روي صندلي برگه را مي گيرم دستم نگاه مي كنم به اولين سوال مي بينم اصلا هيچي بلد نيستم
، شروع مي كنم به نوشتن برگه را كه ميدم فكر مي كنم خيلي خوب دادم اما وقتي برگه ام را تصحيح مي كنن و ميدن مي فهمم چقدر چرت و پرت تو اون برگه نوشتم
، نمره ي كامل را فقط از تصاعد و لگاريتم و احتمال مي گيرم _ كه هنر مي كنم چون خنگ ترين بچه هاي كلاس هم اين سه تا را مي فهمن _ از مثلثات كه خدا را شكر هيچي سر در نميارم فقط فرمولاش را حفظ مي كنم بعد اصلا نمي دونم بايد با اين فرمولا چه غلطي بكنم
، تابع ، اصم و گويا و تعيين علامت را هم كه هميشه نصفش را درست مي نويسم نصفش را غلط ، از هيچ درسي اندازه رياضيات نمي ترسم
، مي دونم همه ي نمره هام خوب ميشه ، همه را قبول ميشم با نمره ي بالا ، اما اين رياضيات ................

عطيه ديروز حالش خوب شد
وقتي برگشت ، 5 دقيقه نشده ميگه من برم كوچه بازي كنم ؟
بابا بچه بشين سر جات تو همين الان از بيمارستان برگشتي ، پاشد رفت .
يك ساعت در مورد يه موضوع نوشتم بعد دوباره پاكش كردم ، حوصله ندارم به خاطر حرفام به شونصد نفر جواب پس بدم
، تا حالا تو اين وبلاگ هر موقع حرف دلم را رك و راست نوشتم ، پس فردا مجبور شدم جواب بدم كه بنا به چه دلايلي اون حرفا را زدم ، متهم شدم به اين كه دوستام را دوست ندارم ، متهم شدم كه با دوستام بي معرفتي مي كنم
_ اون مسئله شوخي با فاطي را عرض نمي كنم _ باور كنين اينجا وبلاگ منه ، قراره هر چي دلم بخواد توش بذارم ، اما هر وقت دلم چيزي خواسته و توش گذاشتم ، پشيمون شدم ـ اين جا چرا شكلك عصباني نداره ؟ ما بخوايم عصبانيت خودمون را نشون بديم چي كار كينم ؟ ـ
چند وقتيه تو جمع دوستانه اصلا حواسم به حرف بچه ها نيست ، اصلا حوصله گوش دادن ندارم ، ميرم تو يه عالم ديگه ، بعد مي بينم كه يكي از بچه ها من را خطاب قرار داره و هي ميگه مگه نه الهام ؟ ، منم اصلا نمي دونم در چه موردي دارن بحث مي كنن ، مي مونم بگم نه يا آره ، آخر سر شانسي يا ميگم نه يا آره ، نمي دونم بچه ها تا حالا متوجه اين حالتاي من شدن يا نه ؟ ، هنوز كه به خودم چيزي نگفتن ولي اگه همينجوري پيش بره تا آينده اي نزديك خواهند گفت .
تقصير من نيست ، دوباره احساس چند ماه پيش را دارم ، دوباره همون حسي كه چند ماهه پيش داشتم و تو اين چند ماه كمتر ميزاشتم نمود پيدا كنه داره خودش را نشون ميده ، دوباره اون ديوار بلندي كه بين من و دوستام بود و تو اين چند ماه سعي كردم كوتاهش كنم داره برمي گرده به وضع اولش ، دوباره اين حس مسخره ي تنهايي داره مياد سراغم ، نمي دونم دوباره چرا اينجوري شدم ، اما مي دونم نياز به حرف زدن دارم ، دوباره نياز به گفتن و درك شدن دارم ، اگه زودتر يه فكري نكنم مطمئنن همه چيزايي كه سعي كردم تو اين چند ماهه بنا كنم و از نو بسازم خراب ميشه ، دوباره ميشم همون الهام قبلي كه حتي حوصله خودش را هم نداشت و دنيا و حرفاي دوستاش براش بيگانه بود ، انگار كه دوستاش از يه كره ي ديگه اومدن و به يه زبون ديگه حرف ميزنن ، بايد زودتر يه فكر بكنم ، فكر مي كنم دليل اصلي اين كه همه چي داره برمي گرده به وضع قبليش ، اينه كه دوباره حرفام رو دلم تلنبار شده ، بايد بريزمشون بيرون . 
با اصرار زياد خودم را مجبور كردم دوباره شروع كنه به نوشتن ، مي گفت حوصله ي نوشتن نداره ، اما اينقدر بهش كليد كردم كه نوشت .
( يه چند وقتي نبودم ، الهام مي گفت بعضيا سراغم را مي گيرن ، به اصرار همين الهام خانوم برگشتم ، نه به زماني كه من اصرار داشتم بنويسم و اون نميزاشت ، نه به حالا كه من مي خوام سكوت اختيار كنم و الهام ، اصرار پشت اصرار كه بايد بنويسي .
اين چند وقته مي ديدم الهام داره دوباره برمي گرده به شرايط قبليش اما به روش نياوردم گفتم شايد دارم اشتباه مي كنم ، اما شد اونچه كه نبايد مي شد ، الهام دوباره شده همون الهام قبلي ، حالا كه من دلم سكوت مي خواد اون دوباره بعد چند ماه اومده و ميگه برگشتم تا دوباره باهات حرف بزنم ، دوباره رو آورده به من ، از طرف ديگه هم خودم حال و روز خوشي ندارم ، الهام براتون نوشته كه حسود شدم و حساس همون بهتر كه ننوشته بود به چي ، همين كه خودم و خودش بدونيم كافيه ، از فردا دوباره مي نويسم ، به الهام هم قول دادم موقع نوشتن حالم را فراموش كنم ، البته در ازاي اينكه الهامم موقع نوشتن تنهاييش را يادش بره و بعد بنويسه . )
امروز بعد از چند روز موهامون را دوباره برداشتيم ژل و مل زديم فر وايسه
، نتيجه اين كه بلند تر شده و خفن تر
، يه دو هفته پيش كه فرشون كرده بودم و جلوش را از اين تلاي كشي زده بودم جلوش اندازه ي يه بند انگشت صاف بود باقيش فر خورده بود ، بابام برگشته ميگه شدي مثل انفجار هيروشيما
، الانم كه ميزارم همينجوري باشه شدم شبيه جاهل هاي فيلم فارسي ها فقط يه كلاه شاپو و يه سيبيل كم دارم . 
حالا كه اين حرفا را نوشتيم و باعث شديم كه حال خودمون هم گرفته بشه
اين داستان را داشته باشيد از _ مادر صدايمان مي كند براي خوردن ناهار ، بروم تجديد قوا و برگرديم
...... خب برگشتيم كجا بوديم؟ آهان _ كتاب افسانه هاي امروزي نوشته ي ابوالفضل زرويي نصرآباد ( ملانصرالدين ) :
حكايت پسر بي ذوق پادشاه
يكي بود يكي نبود ؛ غير از خدا هيچ كس نبود .
آورده اند كه روزي روزگاري در آن ايام قديم ، پسر پادشاه ولايت غربت مريض شد و در بستر افتاد . پادشاه گفت جارچيان در تمامي ولايت جار بزنند كه اگر حكيمي بتواند درد پسرش را علاج كند ، به اندازه ي وزن اش به او طلا و نقره مي دهيم .
همه طبيبان از اطراف و اكناف آمدند به ولايت غربت ، ولي هيچ كس نتوانست درد و مرض پسر پادشاه را بفهمد . ديگر همه از علاج پسر پادشاه نااميد شده بودند كه يك روز درويشي آمد به قصر پادشاه و گفت كه من درد پسر پادشاه را علاج مي كنم .
او را بردند بالاي سر بيمار . درويش دستش را به نبض پسر پادشاه گرفت و بنا كرد به نام بردن تمامي ولايات دنيا . وقتي رسيد به ولايت جابلقا ، ديد كه نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند تند زدن . شصتش خبردار شد كه پسر پادشاه ، عاشق دختري در ولايت جابلقا شده .
درويش گفت : (( برويد يك كسي را باوردي كه با تمام كوچه پس كوچه هاي ولايت جابلقا آشنا باشد . )) آوردند . درويش به او گفت : (( وقتي من نبض پسر پادشاه را مي يگرم ، تو تك تك و شمرده ، نام تمام كوچه پس كوچه ها و خيابان هاي ولايت جابلقا را ببر . )) درويش نبض را گرفت و آن بنده ي خدا شروع كرد به نام از كوچه ها و محله هاي ولايت جابلقا . وقتي رسيد به نام كوچه ي (( چهل دختران )) نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن .
درويش گفت : (( حالا يك نفر را بياوريد كه همه ي اهالي اين كوچه را از كوچك و بزرگ بشناسد . )) آوردند . درويش به او گفت : (( من وقتي نبض پسر پادشاه را مي گيرم تو نام تك تك اهالي را بگو . )) طرف قبول كرد و نام صاحبان خانه ها را تك به تك گفت . وقتي رسيد به نام (( ملك التجار )) قلب پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن .
درويش گفت : (( همين جا توقف كن . حالا از اين به بعد شمرده شمرده و آرام ، نام و مشخصات اهل خانه را بگو . ))
] توضيح : نظر به اهميت موضوع ، و از آنجا كه اهميت مساله ، كمتر از مساله ي محاكمه ي شهردار تهران نيست ، در اين قسمت متن كامل سخنان مرد كه اهل خانه را معرفي مي كند و همچنين كيفيت ضربان قلب پسر پادشاه ، عينا جهت درج در تاريخ ، ثبت مي شود ! [
مرد : خود ملك التجار كه هشت دهنه مغازه در بازار دارد .
ضربان قلب پسر پادشاه : تلپ ... تلپ ...
مرد : عاليه خانم ، همسر ملك التجار صبيه ي حاج ميرزا ابوالقاسم غربتي ] منظور اهل ولايت غربت است – توضيح مترجم ! [ ...
_ تلپ ... تلپ ...
_ اشرف السلطنه والده ي ملك التجار ، نود و هشت ساله ...
_ زق ... زوق
_ زيور خانم ، دختر بزرگ ملك التجار كه سال پيش عروسي كرده و حاليه دو بچه ( دو قلو ) دارد ...
_ تلپ ... تلپ ...
_ اقدس خانم ، دختر دوم كه در فرانسه درس خوانده و ادوكلن بيوتي فول به خود مي زند ...
_ تلپ ... تلپ
اعظم خانم ، دختر سوم كه چشمان آهويي دارد و پسر عموي بنده به خواستگاري اش رفت و او را كتك زدند ...
_ تلپ ... تلپ ...
_ مريم خانم دختر چهارم ، در كوچه به او ماريا مي گويند و هزارتا ( با احتساب بنده ي حقير ، هزار و يك ) خاطرخواه دارد ...
_ تلپ ... تلپ ...
_ آتوسا خانم ، دختر پنجم كه ماشين اپل كورسا دارد و با دوستانش هات شكلات و پيتزا در به رد مي خورد ...
_ تلپ ... تلپ ...
_ ناتاشا خان ، دختر ششم كه كاكلش را بيرون مي گزارد و لاك سياه مي زند و كتيرا و (( لئوناردو دي كاپريو )) و غيره ...
_ تلپ ... تلپ ...
_ مارگريتا خانم دختر هفتم كه هجده سال دارد و در هفت اقليم عالم كسي به زيبايي او نيست ...
_ تلپ ... تلپ ...
_ ديگر كسي باقي نماند ... آهان راستي يادم آمد اينها توي خانه شان يك سگ پاكوتاه پشمالوي انگليسي شناسنامه دار هم دارند كه ...
_ تالاپ ... تولوپ ... !
درويش : كه چي ؟
مرد : كه هر روز يكي شان بغلش مي كند و دور ويلايت مي گرداند و پزش را مي دهد ...
_ شاتالاپ ... شوتولوپ ... !
باري به درخواست درويش و فرمان پادشاه ، يك هيات ويژه اي از ولايت غربت رفتند به ولايت جابلقا و سگ را خريدند و آوردند . پسر پادشاه هم كه سگ را ديد ، حالش خوب شد .
ما از اين داستان نتيجه مي يگريم كه بعضي از پسران پادشاهان خيلي بي ذوقند !
قصه ي ما به سر رسيد ، غلاغه به خونه ش نرسيد !
اينم از امروز ، فردا هم قول ميديم ، من و خودم ، عين ديروز كه كلي چرت و پرت نوشتم ، همون جوري باشيم . اينم دو تا ماچ مال خودم كه اينقدر دخمر گلي ام 


تا بعد 
( بر مي گردم ) 