سلام
خودتون ديگه مختون را بكار بگيريد ، الان چي بايد بگم ؟
نفهميديد ؟ جدي نفهميديد ؟ واقعا كه
، چقدر آي كيوتون بالاست ، خودم مي گم ، هيچ اتفاق خاصي نيافتاده از صبح دارم خر ميزنم
، فهميديد ؟ واقعا ازتون نااميد شدم .
ديشب داييم اينا اومدن خونه ما ، اين زلزله ي هفت ريشتري را دوباره آوردن اينجا _ پسر داييم به معناي واقعي كلمه زلزله هفت ريشتريه ، يه ريزه بچه است 5 سالشم بيشتر نيست ها ، پدر گرامشون هم زلزله ي هشت ريشتري تشريف دارن ، دوتاشون با هم جفت كه ميشن از يك بمب اتمي هم خطرناك تر ميشن
_ خلاصه اومدن و طبق معمول آقا مهريار _ خواهشا روي حرف ر ساكن بزاريد بخونید _ شروع كرده به پر حرفي ، مهريار ما عشق موبايل داره بچه ، موبايل دست هر كسي باشه بايد بده به اين ، روزي شونصد بار هم به باباش التماس مي كنه يه موبايل بخره _ تازه چي به باباش مي گه بابا همه موبايل دارن من كه احتياج دارم ندارم !
، يا مثلا ميگه بابا من ميرم آهو گم ميشم بعد موبايل ندارم تو بهم زنگ بزني پيدام كني !
_ ، اينو داشته باشيد :
شب _ داخلي _ اتاق
مهريار خان رو به پدر بنده : موبايلم ! ؟ را بته
پدر يكي ميزندش و ردش ميكنه بره
مجيد شروع ميكنه با پدر حرف زدن
مهريارخان : با اون حرف نزن بچه بته !
شب _ داخلي _ اتاق
مهريار رو به مجيد : عمو بيا بريم تو دستاش را بگير من موبايلم ! ؟ را پس بگيرم ، به خدا من احتياج دارم!
مجيد : من مي ترسم
مهريار خان : نترس من مواظبتم
پس از جنگ و جدل هاي بسيار براي اين كه مهريار خان حواسشون پرت بشه بهش گفتن كه بزار آقا جواد بخوابه بعد بريم موبايل را برداريم ، ايشون هم ظاهرا متقاعد شدن .......... چند دقيقه بعد :
مهريار خان دوباره رو به پدر : پاشو برو بخواب صبح خواب مي موني !
پس از كلي بحث و جدل مهريار با قول پدر كه همين فردا ميره موبايل ميخره دست از سر پدر برداشت .
مي بينيد ؟ اين بچه چقدر پر روئه ؟ خونه ما كه مياد همه چيز را صاحب ميشه ، حتما هم بايد هر دفعه كه مياد يه چيزي از خونه ما برداره ببره ، اونجايي هم كه گفتم پدر زدش فكر نكين پدر خشونت به خرج داده ها ، نه خير ، آقا مهريار ما عادت داره از همه كتك بخوره ، از اين كتكا هم اينقدر خورده كه اصلا خم به ابرو نمياره ، وقتي ميزنيش هم اصلا براش مهم نيست كار خودش را مي كنه ، از دوران طفوليت از اين نظر مورد نوازش همه قرار مي گرفت ، چون همه مي گفتن كتك خورش خيلي ملسه ، كيف ميده بزننش
، حالا هم كه بچه ديگه كاملا عادت كرده و سفت شده ديگه اين كتكا براش اثري نداره .![]()
يه عادت بد ديگه اي هم كه مهريار خان پيدا كرده اينه كه به من بگه الهام قلي
، حالا الان كه خوبه ، بچه بود چيزايي به من مي گفت كه صد رحمت به الهام قلي ، اسم همه عالم و آدم را ياد گرفته بود اما الهام را نمي تونست بگه ، بعد موقع صدا كردن من _ مهريار خان بيست و چهار ساعته خونه ما بود ، مهريار را مامان من بزرگ كرده _ يا مي گفت مامان يا مي گفت عمه يا مي گفت هاپو يا مي گفت ميو يا با در آوردن انواع و اقسام صداها منو صدا مي كرد ، هر چي به ذهنش مي رسيد منو با همون صدا مي كرد ، اين بچه از همون دوران كودكيش آبش با ما تو يه جوب نمي رفت حالا هم همونه ، دو دقيقه ما را باهم تنها بزارن كلي با هم دعوا مي كنيم . ![]()
از امروز تصميم گرفتم از اين شكلكا قاطي نوشته هام بزارم
، تا حالا نمي دونم چرا اصلا خوشم نميومد بزارم ولي امروز ديگه هوس كردم بزارم . ![]()
فردا بالاخره روزه امتحانه ، اگه قاطي پاتي نكنم ، اگه دچار جسوف نشم ، اگه دوباره مريض نشم ، و هزار تا اگه ديگه با اطمينان كامل ميگم كه نمره كامل را مي گيرم
، فقط خدا كنه دوباره اتفاق ناجوري نيافته .![]()
اين داستان خكشل هم از وبلاگ گلي جون _ www.goooli.blogfa.com _ يه سر هم به وبلاگش بزنين ، وبلاگش كه به نظر من خيلي بامزه بود ، شما هم بريد ببينين :
من نقاشي ميكشم . با كف پاهايم نقاشي مي كشم . يك گل مي كشم كه هر كدام از گلبرگهايش ، پنجتا انگشت دارد . تلفن زنگ مي زند . من مي دوم . مامان خانه نيست . مي آيد . دُمبِ موهايم را مي كشد . آخر روي فرش پر از گلبرگهاي نقاشيِ من شده است.
من نقاشيهايم را مي دهم به آقاي مغازهدار و به جايش آدامس مي خرم . آدامسم را باد مي كنم . آدامسم به اندازهي اتاق بزرگ مي شود و به صورتم مي چسبد . آدامسم را از صورتم مي كنم . گولّه آدامس من حالا ابرو دارد . گولّه آدامسم را توي دستم قل مي دهم . باهاش آدمك درست ميكنم . آدمك آدامسيِ من پلك مي زند . بعد سرش را مي آورد جلو . من را ماچ مي كند . لبهايش چسبي است .
آدمك آدامسي را مي گذارم روي آينه . آدمك آدامسيام اسم مي خواهد . من اسم او را آدام مي گذارم . آدام قِل قِل مي خورد و مي رود توي آشپزخانه . من او را گم مي كنم . مامان مي گويد : برو بنشين سر مشقهايت . من مشق دوست ندارم . مامان جيغ مي زند . مي گويد: چرا اين گندِ مزخرف را چسباندي اينجا ؟
آدام دارد تاب بازي ميكند . يك تاب بسته به در كابينت از اينجا تا آنجا . من مي گويم : كارِ من نيست . كارِ آدام است . مامان مي گويد : اگر آدم بود كه غصه نداشتم .
من آدام را توي دستمال كاغذي مي خوابانم . آدام را قايم مي كنم . بابا صبح مي رود سركار . دستمال كاغذيِ آدام را برمي دارد و با خودش مي برد . بابا تلفن مي زند . از توي تلفن داد مي زند من مي گويم كارِ من نيست. كارِ آدام است . بابا مي گويد : حالياش ميكنم آدم هست يا نه .
وقتي مي آيد ، توي اتاق زندانيام مي كند و آدام را با دستمال كاغذياش مي اندازد توي سطل آشغال . دماغ بابا قرمز است . من دلم براي آدام مي سوزد . او را از سطل آشغال بيرون مي آورم . آدام سرش را از توي دستمال كاغذي مي آورد بيرون . من را ماچ مي كند . لبش مي چسبد به لپ من . لبش را از لپم مي كنم . آدام از دستمال كاغذياش مي آيد بيرون . حالا آدام يك لباس تورتوري دستمال كاغذي دارد .
ما صبح خواب مي مانيم . ساعت خواب مي ماند . مامان هول هولكي لباس مي پوشد . بابا توي دستشويي فين مي كند . من را هيچكس به مدرسه نمي برد . من جا مي مانم . به ساعت نگاه مي كنم . آدام رفته توي ساعت . آدام روي عقربههاي ساعت نشسته و تاب مي خورد. من آدام را بيرون مي آورم . گوش آدام را مي پيچانم . گوش آدام به دست من مي چسبد . آدام قُل قُل اشك مي ريزد . من تا ظهر توي خانه تنها مي مانم .
من حوصلهام از تنهايي سر مي رود . دلم براي نقاشيهايم تنگ مي شود . آدام را پيدا مي كنم . آدام دارد روي يك ليوان رقص سرخپوستي مي كند . آدام را به آقاي مغازهدار مي دهم . آقاي مغازهدار آدام را به آقاي رفتگر مي دهد . آقاي رفتگر نقاشيهاي مرا از توي آشغالها پيدا مي كند . آدام گريه مي كند . او را پيش آقاي رفتگر مي گذارم . من با آدام خداحافظي مي كنم و به خانه مي روم تا گلهاي انگشتدار بكشم .
