سلام
اين چند شب حوصله به روز كردن نداشتم از طرفي چون داشتم با يكي از دوستام چت مي كردم و يه بحث مهم را شروع كرده بوديم اصلا وقت نداشتم بيام و به روز بكنم .
ديگه مدرسه كه خيلي تق و لق شده يا معلم ها نميان يا اگه بيان يه ربع درس مي پرسن يا درس ميدن بعد همش به بيكاري مي گذره بچه ها ميگن ديگه از چهارشنبه مدرسه نميان سه شنبه هم مجبوري ميان چون يه امتحانيه حتما بايد باشن اما ديگه از چهارشنبه نميان من موندم چي كار كنم از يه طرف آدم تو خونه كه ميمونه حوصله اش سر ميره از طرف ديگه مدرسه هم كه بري همش بيكاريه و منم كه حوصله حرفاي بچه ها را ندارم بازم حوصلم سر ميره حالا بايد تا چهارشنبه يه فكري بكنم ببينم برم بهتره يا نرم .
فرض كنين سر كلاس فيزيك ( كه معلمش يه جوريه كه حق نفس كشيدن هم ندارين وسر زنگش صداتون در نمياد ) وقتي معلمه داره مساله ميگه و بچه ها يادداشت ميكنن سر يه مساله موقع خوندن عدد هاش بگه سينزده هزار و ششصد بعد اينو سه بار تكرار كنه چه حالي ميشين ؟ از يه طرف به طرز وحشتناكي خنده تون گرفته از طرفي نمي تونين بخندين اين شرح حال ما بود مجبور شديم همه كلاس سرمون را بندازيم پايين و
زيرزيركي بخنديم ( كه خودتون ميدونين نتيجه يه همچين خنده اي انواع و اقسام صداهاي نازك و كلفته كه توليد ميشه و و اوضاع ممكنه بدتر هم بشه ) .
تا حالا شده يه دوستي داشته باشين كه از حرف زدن باهاش سير نشين ؟ هيچ وقت خسته نشين از حرف زدن و كم نيارين ؟ بهترين گفت و گوهاي عمرتون وقتي باشه كه دارين باهاش حرف ميزنين ؟ از داشتن چنين دوستي به خودتون ببالين ؟ خب اگه يه همچين موقعيتي داشتين بدونين خوشبخت ترين آدم روي زمين هستين درست مثل من .
اين شعر براي من يكي خيلي جالب بوده به نظرم خيلي قشنگه :
ندانم كجا ديده ام در كتاب
كه ابليس را ديد شخصي به خواب
به بالا صنوبر ؛ به ديدن چو حور
چو خورشيدش از چهره مي تافت نور
فرا رفت و گفت : اي عجب اين تويي ؟
فرشته نباشد بدين نيكويي
تو كاين روي داري به حسن قمر
چرا در جهان به زشتي سمر ؟
چرا نقش بندت به ايوان شاه
دژم روي كرده است و زشت و تباه ؟
شنيد اين سخن بخت برگشته ديو
به زاري برآورد بانگ و غريو
كه ؛ اي نيكبخت ! اين نه شكل من است
وليكن قلم در كف دشمن است
برانداختم بيخ شان از بهشت
كنونم مي نگارند زشت
(( سعدي ))
( نميدونم اين شعر را تا بحال نوشتم يا نه اگه ننوشتم كه حالا بخونيد ؛ اگه نوشتم قبلا هم دوباره بخونيد )
تابعد