سلام
ما برگشتيم جاي همگي خالي خيلي خوش گذشت عالي بود .
نتونستم اونجا بيام كافي نت نميدونم اين دنياي مجازي چيه كه آدم دلش برا همه چيش تنگ میشه
من دلم برا همه دوستاي اينترنتيم به خصوص يكيشون خيلي تنگ شده بود .
تمام سفر عالي بود از قطار سوار شدن و مسخره بازي هاي توي كوپه و هي رفت و آمد تو
راهرو و چراغ كوپه را هي روشن خاموش كردن بعدم رسيدن و اتاق را گرفتن و بعدشم رفتن به
حرم و زيارت آقا برا اولين بار بعد بازار رفتن و خريد و ......
نبوديد ببينيد من از دست ابو و ملينا چي كشيدم ابو مثل پيرزن هاي 90 ساله هي غر ميزد و
از همه چيز ايراد ميگرفت ملينا هم عين بچه كوچيك ها نق و نوق ميكرد ابو كه ما را با
وسواسش كشت از در اتاق رفتيم تو اولين كاري كه كرد بتادين ورداشت رفت حموم و
دستشويي را شست نميدونيد ديگه ما را ذله كرد .
بخش خنده دار و مسخره ماجرا چادر سر كردن من تو حرم بود واي نميدونيد من اصلا بلد
نبودم ؛ چادر سر كردنم دقيقا مثل پسرايي بود كه برا مسخره بازي چادر سر ميكنن نميدونيد
چقدر مسخره و زجرآور بود من فقط بلدم چادر نماز سر كنم كه اونم كاري نداره ميندازي رو
سرت ديگه تا آخر نماز كاري بهش نداري .
اتاق ما سه تخته بود ما مثل خل ها چهار نفري تو اتاق بوديم منو ملينا هم روي يه تخت
مي خوابيديم خيلي اوضاع شبها خنده دار بود ابو ميخواست بخوابه منو ملينا مدام حرف
ميزديم نميزاشتيم بخوابه بعد اون هي غر ميزد و از دست ما ناله ميكرد .
منو ملينا گند زديم به اتاق ابو و مهسا ساك ها و لباساشون را مرتب ميچيدن يه گوشه منو
ملينا ساك ولباسامون را پرت كرده بوديم روي يه صندلي اصلا نظم نداشتيم شب آخري كه
ديگه هيچي شام پيتزا بود غذاي ما را دادن تو اتاق بخوريم بچه هاي اتاق بغلي هم اومدن
اتاق ما انقدر ريختو پاش كرديم كه نگو كلي كثافت كاري كرديم آخرش هم زديم پرده را با
چوب پرده كنديم اتاق ما انگار قوم مغول بهش حمله كرد وحشتناك بود موقع تحويل دادن
اتاق ها يارو تا پاشو گذاشت تو اتاقمون گفت واي بعد تنها اتاقي كه توش با كفش راه ميرفتن
اتاق ما بود برا نماز خوندن هم يه ملافه پهن ميكرديم رو زمين خلاصه اتاق را پشت و رو
كرديم اصلا منو ملينا محاله جايي بريم و كثافت كاري نكنيم گند زديم به اتاق رفت .
حرم عالي بود مخصوصا برا من كه اولين بارم بود خيلي باحال بود خيلي هم چسبيد .
برا خريد نميدونيد چه مصيبتي داشتيم من يكي خريدام خيلي زياد بود كلي سوغاتي بايد
ميخريدم من 50 تومن برده بودم همون روز اول تموم كردم روز بعدش رفتم از ناظم و
باباي دوستم قرض گرفتم خرجم شد 74 تومن بعد من ملينا کلي خريد كرد اما به پاي من
نميرسيد من هرچي ميديدم ميخواستم بخرم اصلا نميتونستم جلو خودم را بگيرم بعد بچه هاي
ديگه فقط دوسه تا جانماز و انگشتر يا عروسك ميخريدن كلي هم پولشون اضافه ميومد من
روز آخري كه داشتم از بازار برميگشتيم 500 تومن ته جيبم بود يه جورايي سنگيني ميكرد
رفتم دادم نبات خريدم كه ديگه با جيب سبك برگردم تهران .
برگشتنه بايد 4 ميرسيديم تهران قطار تاخير داشت تو راه خراب شد ساعت 7 رسيديم ؛ تو
راه بچه ها خواب بودن چراغا را هم خاموش كرده بودن من كه خوابم نميبرد حوصلم هم
بدجوري سررفته بود يه لحظه ملينا چشاش را باز كرد گفتم پاشو چند دقيقه ديگه ميرسيم
ايستگاه پاشد بچه ها را بيدار كرد شروع كردن لباس پوشيدن و جمع و جور كردن و
صندلي ها را جمع كردن و حتي ساكاشونم آوردن پايين بعد در كوپه را يه لحظه باز كردن
يكي از مسئولين داشت رد ميشد بچه ها بهش گفتن چقدر طول ميكشه تا برسيم برگشت
گفت : قطار خراب شده دو ساعت ديگه ميرسيم واي قيافه اينا ديدني شد من كه تا اون لحظه
يه گوشه وايساده بودمو جلو خودم را ميگرفتم كه نخندم ديگه كلي حال كردم بيچاره ها به
زور خوابشون برده بود دوباره مجبور شدن بگيرن بخوابن البته حوصله من ديگه درست شد
خيلي توپ بود .
بابايي من گفت ميام راه آهن دنبالت بيچاره از 3 تا 7 صبح اونجا منتظرم بود وقتي بهم زنگ
زده بود هرچي بهش گفتم برو خونه گوش نكرد گفت چيزي نيست ميمونم ما را كلي شرمنده
كرد تا تهران هي به ساعت نگاه ميكردم داشتم ديگه زجر ميكشيدم وقتي برا نماز وايساد
ديگه گريه ام گرفته بود بابايي من داشت تو ايستگاه يخ ميزد بعد اينا دم به ساعت واميستادن
به بهانه هاي مختلف .
محرم هم اومد محرم هميشه يه حال و هواي ديگه به آدم ميده اين ماه يكي از اون جاهايي
كه من دوست دارم پسر باشم فقطم برا اين كه تو هيئت ها باشم وگرنه اصلا پسر بودن
را دوست ندارم .
امروز شونصد تا آف برام اومده با اين مضمون كه ولنتاين مبارك از اين روز خيلي بدم مياد
اصلا اين روز به ما ربطي نداره غربي ها برا خودشون يه مراسمي دارن به نظر من دليلي
نداره ما اين روز را جشن بگيريم چون اصلا با فرهنگ ما هم خوني نداره خيلي هم چرته
در كل هم بي معنيه .
خب ديگه خيلي حرف زدم بسه شما هارم خسته نكنم .
تا بعد