| Home - Email - Archive - Link - RSS |
|
خداوندگار ِ دنياي كوچك ِ من ، مرد بزرگي است ؛ با قلبي بزرگ تر ، كه لحظه اي تاب ديدن اشك هاي مرا ندارد ... * من تا هميشه شرمنده خواهم بود ، بابت [ دلـــ ــگير نباش ؛ چه جاي اندوه ؟! كه ما تاوان تمامي [ دوستت دارم ] هاي عالم را پس مي دهيم ... ! د.ح 7 : اون روز خانومه مي گفتش كه اگه يه وخ نمايش و سينما و اينا قبل شدي و رفتي واسه مصاحبه ، اگه ازت پرسيدن چي ميخواي بسازي و اينا بگو مذهبي و عقيدتي و دفاع مقدسي و اينا ! بعد آقـاي پـدر گفـت كه اگـه ازت پرسـيـدن بـگـو : من از " تـوبـه نـصـوح " شروع مي كنم بـه " س ك س و فـلسـفه " مي رسم !!! - خـب من چـون تـنـبـل هـسـتم خـودم را خـسـتـه نمـي كنـم كه " توبه نصوح " بسازم ، از همـون اول از آخرش شروع مـي كنم ! :D - واقع بيني اعضاي خانواده نسبت به من را مي بينيد ؟! :D - اصلا اين آقاهه خودش هر شب پ و ر ن و ميبينه ها ، من بايد برم براش مذهبي بسازم !!! - حالا نه اينكه من قبول شدم و كارگردان شدم و فردا دارم ميرم مصاحبه ، آره ! :D د.ح 6 : من از اين ون ها متنفرم در حد چي ، هي تو خيابون با دوستام دعوا داريم سر اينكه با اينا بريم ، خب زشته آقا ، هي آدم بايد بخزه بره توش ، بخزه بياد بيرون ، چه كاريه اين ؟! تازه دوبار هم بيشتر سوار نشدم ، يك بارش اولش بود ميخواستم امتحان كنم ! :D ، بار دوم هم زياد بوديم ديگه انقدر فوچ خوردم سوار شدم ، يك بار هم آقاي امينت اجتماعي به زور ميخواس بكنه اون تو كه نتونست ! :D - كلا جمع كنند اين ها را از سطح شهر ، خوبيت نداره كه ! د.ح 5 : اينايي كه ميري بلاگشون از در و ديوارش قلب ميريزه و هي پيغام برات مياد و هي آهنگ هاي سوزناك ميخونه و هي هر نوشته اش يه رنگه و هي خيلي جلفه ميان بلاگ من بهم ميگن يه كم متنوع تر بنويس تا برات كامنت بذارن !!! د.ح 4 : من نه كه تنبلم معتقدم ظرف هاي نشسته را وقتي بايد بشوري كه ديگه هيچ ظرف شسته اي تو خونه نباشه ! ، بعدش اين مجيد نه اينكه خيلي تميز و اينا هستش معتقده ظرف توي سينك ظرف شويي نبايد بمونه اصلا ! نتيجه هم اين ميشه كه خودش هي ظرف ميشوره ، آخي ! :D - چون مامان نيست واسم شارج ايرانسل هم ميگيره ، بهم صبحونه هم ميده ، غذاها را گرم هم مي كنه ، ميخواد بره سر كار هم درها را از شونصد طرف شونصد قفله مي كنه يه وقت خدايي نكرده كسي نياد من را بدزده ! :D - منم كار مي كنم ها ، فچ نكنيد بيخودي ول ميچرخم ! د.ح 3 : چه خوچم اومده از خزعبل نوشتن ! :D د.ح 2 : اون روز كه رفتيم اين پازله را بخريم هي مهسا گفت اينو نخر الهام ، بيچاره ميشي تا درستش كني ، من هي نگاه عاقل اندر سفيه و اينا كردم بهش كه يعني برو بابا ، ما را دست كم گرفتي ، من خداي حل پازل و اينام ! خب من غلط كردم اصلا ، اين چرا انقدره سخته ؟ تازه دورش يه عالم سياهه ، لباس خانومه هم همش سبز يه دسته ، يعني چي ؟! د.ح 1 : حس مي كنيد من چقده لوس شدم جديدا ؟! :D تو كه باشي ، دنيا به چه كار من مي آيد ؟! ؛ خيال تو راه بر تمامي دغدغه هاي بود و نبود دنيا مي بندد ! د.ح 5 : بعد از بازي اسپانيا و آلمان دوربين زوم كرده روي بالاك كه با اون قيافه ي غمگينش هي آب ميريزه تو دهنش دوباره تف مي كنه رو زمين ! جناب پدر بزرگ : اه ، انقدر آب كرد تو قــــُــپـــِــش ريخت زمين همه جا را به گند گرفت !!! :D د.ح 4 : نميدونم قضيه چيه ها ، ولي تو اين جاهايي مثل twitter و orkut و 360 و امثال هم ، من از بس خداي اعتماد به نفس و خود باوري در جمع هستم ميرم ميشينم يه گوشه ملت را نيگا مي كنم بعد ميبينم همه داره بهشون خوچ ميگذره عقده اي ميشم ! ( افسرده شدم الان ! ) د.ح 3 : دلم كامنت دوني بلاگ هدي را ميخواد ! د.ح 2 : آقاي خدا من به شما گفتم توي اين روزهاي داغ رضاخان را بر ما نازل بفرماييد ، شما گفتيد نه ! ، ديگر يك " به جهنم ! " گفتن ِ من انقدر مهم بود كه به جايش آقاي امنيت اجتماعي را فراوان كرديد ؟! د.ح 1 : مامان خانومي جان و عتيقه و پدربزرگ تشريف مي برند مسافرت ، من و آقاي پدر هم كه مدام درگيريم :D ، فقط اين بد است كه من نميدانم عتيقه نباشد با كي بايد هر و كر راه بيندازم ! اين روزها ... من و دل ََ م ، زير سايه تك درخت حياط پشتي ، فارغ از هياهوي دنياي بيرون ، از آن حجم بزرگ احساس ، كه پشت قفسه هاي سينه مان ، ثانيه به ثانيه بزرگ تر مي شود ، حكايت مي كنيم ... د.ح 3 : پنج شنبه مي رويم كه از دانشگاه صنعتي شريف بازديدي داشته باشيم ! :D د.ح 2 : شب بازي هلند اس ام اس ميزنم به آقاي عزيز كه : من اعصاب ندارم ، زنگ بزن به فان باستن بگو نبايد حذف بشن ! ، ايشون هم ضمن اينكه داره تشريف ميبره يه حالي از مادر آقاي گاس هيدينگ بپرسه ميگه : زنگ زدم ايران سله نميگيره ! ، ميگم زنگ بزن به دستيار ِ ... به اون بگو ، ميگه : گفتم بهش ! ، همون موقع هلند گل مساوي را ميزنه ! ( رسما همگي ديوانه تشريف داريم ! :D ) د.ح 1 : عتيقه sims بازي مي كند ، براي من يك كاراكتر ساخته با يك فقره مرتيكه هم من را همخانه كرده ، بعد اين كاراكتر من مثل خودم انقدر خوچ و خرم تشريف دارد عاجق يكي از آقايان عزيز در و همسايه شده ، بعد اين آقاي عزيز لطف كرده زن هم دارد براي خودش ! ( خوچم اومد مثل خودم ديوانه و بي حياست ! :D ) د.ح 0 : به افتخار مامان كه هميشه و همه جا زيادي من را بزرگ مي كنه ، و فكر مي كنم بزرگ ترين مشكل بغرنج زندگيش منم ، و اين خيلي سخته كسي بتونه علاوه بر تحمل اخلاق هاي وحشتناك من دوستم هم داشته باشه ... امروز را تقديم مي كنم به خودم ، به خاطر تمام تصميمات اشتباه و مضحك و احمقانه اي كه توي اين 18 سال گرفتم و من را اين شكلي كرده ، كه من عاجق اين [ من ] هستم ! 19 سالگي را بغل مي كنم ، با هم ميرويم كه اشتباهات و گندكاري ها و شكست ها و غصه هاي بزرگ تر و مضحك تر و احمقانه تر به دست بياوريم ، اشتباهاتي به بزرگي عدد 19 كه تا ديروز ازش مي ترسيدم ! سال ديگه همين موقع به افتخار همشون جشن بگيريم ، بعد كه 67 سالگي را بغل كردم و خواستم چشم هام را ببندم * قاه قاه بهشون بخنديم . به افتخار [ من ِ ] تيري ديوونه ي دوست داشتني خودم ! * نهايت عمرمه ، شب تولد 67 سالگيم قراره با شليك يه گلوله تو مغزم گم بشم ! د.ح 2 : پارسال ! د.ح 1 : يه جعبه سيگار صورتي ذوق زده ام مي كنه ، ترجيحا عكس خوكشل هم داشته باشه ! ( ميدونم كه هيچ كدامتان نمي خريد ، خواستم بگويم كادوي مورد علاقه امسالم چيست ، همين جوري ! ) د.ح 3 : جام باشد و نارنجي هاي عزيز من نباشند ؟ تمام شد ! د.ح 5 : مثل اينكه آخر هفته كنكور دارم ! |
| تیر 1387- خرداد 1387- اردیبهشت 1387- فروردین 1387- اسفند 1386- بهمن 1386- دی 1386- آذر 1386- آبان 1386- مهر 1386- شهریور 1386- مرداد 1386- تیر 1386- خرداد 1386- اردیبهشت 1386- فروردین 1386- اسفند 1385- بهمن 1385- دی 1385- آذر 1385- آبان 1385- مهر 1385- شهریور 1385- مرداد 1385- تیر 1385- خرداد 1385- اردیبهشت 1385- فروردین 1385- اسفند 1384- بهمن 1384- دی 1384- آذر 1384- آبان 1384- مهر 1384- شهریور 1384- مرداد 1384- تیر 1384- خرداد 1384- اردیبهشت 1384- فروردین 1384- اسفند 1383- بهمن 1383- دی 1383- |
|
|